ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦٣
آيه دو مرتبه تكرار شده است: «اگر نمىدانيد، پس از اهل ذكر بپرسيد».[١] ولى چنان كه در آيه شريفه هم به آن اشاره شده است، دستور به سؤال كردن داده شده نه دستور به جواب دادن، زيرا گاهى جواب دادن به مصلحت نيست. و خود سائل هم نبايد سؤالى كند كه جواب آن، او را نگران مىكند: «اى كسانى كه ايمان آوردهايد، از چيزهايى كه اگر برايتان آكشار شود، بدتان مىآيد، نپرسيد».[٢] و لذا اميرالمؤمنين (ع) فرمودند: «پروردگار اعمالى را براى شما واجب كرده است آنها را ضايع نكنيد ... و از كارهايى ساكت مانده نه از روى فراموشى، پس خود را به زحمت نيندازيد». (وظيفهاى نداريد)[٣]
پس اگر از عالمى سؤالى نموديم و او مصحلت در جواب نديد و سكوت نمود، ادب در آن جا اين است كه تكرار و اصرار در سؤال و جواب آن نداشته باشيم.
٩. «زيارت امينالله» از زيارات جامعه و مختصرى است كه در حرمهاى همه ائمه معصومين (ع) خوانده مىشود و همچون زيارت جامعه كبيره از سند محكم و قطعى برخوردار است.
١٠. سلام كردن مستحب است ولى جواب آن واجب است. قرآن كريم مىفرمايد:
«هرگاه به شما تحيت گويند، پاسخ آن را بهتر از آن بدهيد يا (لااقل) به همانگونه پاسخ دهيد».[٤]
و امام صادق (ع) مىفرمايد: «سلام كردن مستحب و خوب است و جواب آن واجب است».[٥]
در زيارت امام هشتم (ع) مىخواهيم: «شهادت مىدهم كه تو سخنم را مىشنوى و جوابم را مىدهى».
پىنوشتها:
[١]. فرازى از «دعاى ابوحمزه ثمالى».
٢. علامه مجلسى، بحارالانوار، ج ٥٣، ص ١٧٧.
[٣]. وسائل الشيعه، ج ٦، ص ٣٣٧.
[٤]. علامه مجلسى، همان، ج ١٧، ص ١٣٠.
[٥]. همان، ج ٢٣، ص ٣٣٣.
[٦]. شيخ حرّ عاملى، ج ١١، ص ٣٦٨.
[٧]. سوره ابراهيم (١٤)، آيه ٢٣ و سوره يونس ()، آيه ١٠.
[٨]. مجلسى، همان، ج، ٧٦ ص ١٠.
[٩]. همان، ج ٧٦، ص ١٢.
[١٠]. شيخ حرّ عاملى، همان، ج ١٨، ص ١٠١.
[١١]. علامه مجلسى، همان، ج ٢٧، ص ١٧٢.
[١٢]. همان، ج ٤٤، ص ٢٨١.
[١٣]. علامه مجلسى، همان، ج ٧، ص ٢٠٨.
[١٤]. سوره نحل ()، آيه ٤٣ و سوره انبياء ()، آيه ٧.
[١٥]. سوره مائده ()، آيه ١٠١.
[١٦]. شرح نهجالبلاغه ابن ابى الحديد، ج ١٨، ص ٢٦٧.
[١٧]. سوره نساء ()، آيه ٨٦.
[١٨]. علامه مجلسى، همان، ج ٧٨، ص ٢٤٣
\*\*\*
|
ز بصر تا چند گهر بارم، كه مگر آيد ز سفر يارم |
غم دل تا كى نتوان گفتن، كه ز هجر كيست گرفتارم |
|
|
نه بهار آمد نه بهسر شد دى، به فراغ شه شده عمرم طى |
ز غمش گريم فلكا تا كى، به كجا گردم به كه رو آرم |
|
|
نظرى شاها به گدايت كن، به گداى خود تو عنايت كن |
سوى خود او را تو هدايت كن، كه ز غم، نه روز و نه شب دارم |
|
|
ز نظر هر چند نهانى تو، سزدم از غم برهانى تو |
به كنار خود بنشانى تو، بنهى مرهم به دل زارم |
|
|
زده نار هجر شرر بر دل، شده كار دل ز غمت مشكل |
من سرگردان شده پا در گل، بنما درمان دل بيمارم |
|
|
نه مرا يارى، نه مددكارى، كه ز پاى دل كشدم خارى |
بكند احسان به گرفتارى، كه كشد آخر غم بسيارم |
|
|
نه مرا ياراى غم حرمان، نه كسى دردم بكند درمان |
بنما شاها نظر احسان نگذارى زار در آزارم |
|
|
بُرى از حيران تو شها گر سَر، نبرد حيران ز تو هرگز دل |
سر آن دارم كه تو را بينم، سر و جان آنگه به تو بسپارم |