ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦١ - حكايت ديدار
گردنه خلاص مىكنند؟ فرمودند:
«آرى، جدّم ضامن است».
گفتم: سيدنا! مسئله كوچكى است مىخواهم بپرسم. فرمودند: «بپرس.» گفتم: آيا زيارت حضرت رضا (ع) از من قبول است؟ فرمودند: «انشاءالله قبول است.» عرض كردم: سيدنا! مسألة. فرمودند: «بسمالله!» عرض كردم: حاجى محمد حسين بزازباشى، پسر مرحوم حاج احمد، آيا زيارتش قبول است؟ ايشان با من در سفر مشهد رفيق و شريك در مخارج راه بود؛ فرمود: «عبد صالح زيارتش قبول است.»
گفتم: سيدنا! مسألهاى دارم. فرمودند: «بسمالله.» گفتم: فلانى كه از اهل بغداد و همسفر ما بود، زيارتش قبول است؟ ايشان ساكت شدند، گفتم: سيدنا! مسألهاى دارم، فرمودند: «بسمالله.» عرض كردم: اين سؤال مرا شنيديد يا نه؛ آيا زيارت او قبول است؟ باز جوابى ندادند.
حاج على نقل كرد كه آنها چند نفر از ثروتمندان بغداد بودند كه در اين سفر پيوسته به لهو و لعب مشغول بودند و آن شخص مادر خود را كشته بود.
در اينجا به محلّى رسيديم. كه جاده وسيعى داشت. دو طرف آن باغ و اين مسير، روبهروى كاظمين است. قسمتى از اين جاده كه به باغها متصل است و در طرف راست قرار دارد، مربوط به بعضى از ايتام و سادات بود كه حكومت به زور از آنان گرفته بود و در جاده داخل كرده بود، لذا اهل تقوا و ورع كه ساكن بغداد و كاظمين بودند هميشه از راه رفتن در آن قطعه زمين كناره مىگرفتند، اما ديدم اين سيد بزرگوار در آن قطعه راه مىروند.
گفتم: مولاى من! اين محل مال بعضى از ايتام سادات است و تصرف در آن جايز نيست. فرمودند:
«اين موضع مال جدم اميرالمؤمنين (ع) و ذريه او و اولاد ماست، لذا براى مواليان و دوستان ما تصرف در آن حلال است».
نزديك آن قطعه در طرف راست، باغى است مال شخصى كه او را حاجى ميرزا هادى مىگفتند و از ثروتمندان معروف عجم و در بغداد ساكن بود. گفتم: سيدنا راست است كه مىگويند: زمين باغ حاج ميرزا هادى، مال موسىبنجعفر (ع) است؟ فرمودند: «چه كار دارى!» و از جواب خوددارى نمودند.
در اين هنگام به جوى آبى كه از رود دجله به مزارع و باغهاى آن حدود كشيدهاند رسيديم. اين نهر از جاده مىگذرد و از آنجا جاده، دو راه به سمت شهر مىشود؛ يكى راه سلطانى است و ديگرى راه سادات. آن جناب به راه سادات ميل نمودند. گفتم: بيا از اين راه (راه سلطانى) برويم، فرمودند: «نه، از همين راه خودمان مىرويم.» آمديم و چند قدمى نرفته بوديم كه خود را در صحن مقدس نزد كفشدارى ديديم در حالىكه هيچ كوچه و بازارى مشاهده نشد. از طرف «بابالمراد» كه سمت مشرق و به طرف پايين پا است، داخل ايوان شديم. ايشان در رواق مطهر معطل نشدند و اذن دخول نخواندند و وارد شدند و كنار در حرم ايستادند و به من فرمودند: «زيارت بخوان.» عرض كردم: من سواد ندارم، فرمودند: «من براى تو بخوانم؟» عرض كردم: آرى. فرمودند:
أ أدخل يا الله؟ السّلام عليك يا رسولالله، السّلام عليك يا اميرالمؤمنين ....
و همچنان سلام بر همه ائمه (ع) نمودند، تا به حضرت امام عسكرى (ع) رسيدند و فرمودند:
«آيا امام زمان خود را مىشناسى؟»
عرض كردم: چرا نشناسم؟ فرمودند: «بر امام زمانت سلام كن».
عرضه داشتم: السّلام عليك يا حجّةالله يا صاحبالزّمان يابنالحسن. تبسم نمودند و فرمودند:
و عليك السّلام و رحمة الله و بركاته.
داخل حرم مطهر شديم و به ضريح مقدس چسبيديم و آنرا بوسيديم. بعد به من فرمودند: «زيارت را بخوان.» دوباره گفتم: من سواد ندارم. فرمودند: «برايت زيارت بخوانم؟» عرض كردم: آرى. فرمودند:
«كدام زيارت را مىخوانى؟»
گفتم: هر زيارتى را كه افضل است، برايم بخوانيد. ايشان فرمودند:
«زيارت امينالله افضل است».
و بعد به خواندن مشغول شدند و فرمودند: السّلامعليكما يا أمينى الله فى أرضه و حجّتيه على عباده تا آخر. در همين وقت، چراغهاى حرم را روشن كردند، ديدم شمعها روشن است ولى حرم مطهر به نور ديگرى مانند نور آفتاب روشن و منور است، به طورى كه شمعها مثل چراغى بودند كه روز در آفتاب روشن كنند و مرا چنان غفلت گرفته بود كه هيچ متوجه نمىشدم.
وقتى زيارت تمام شد، از سمت پايين پا به پشت سر آمدند و در طرف شرقى ايستادند و فرمودند:
«آيا جدّم حسين (ع) را زيارت مىكنى؟»
عرض كردم: آرى زيارت مىكنم، شب جمعه است. «زيارت وارث» را خواندند و در همين وقت مؤذنها از اذان فارغ شدند. ايشان به من فرمودند:
به جماعت ملحق شو و نماز بخوان».
بعد هم به حرم مطهر كه جماعت در آنجا منعقد بود، تشريف آوردند و خود فرادا در طرف راست امام جماعت و به رديف او ايستادند، من وارد صف اول شدم و مكانى پيدا كردم.
بعد از نماز، آن سيد بزرگوار را نديدم، از مسجد بيرون آمدم و در حرم جستجو كردم اما باز او را نديدم. قصد داشتم ايشان را ملاقات كنم، چند قرانى پول بدهم و شب ايشان را نزد خود نگه دارم كه ميهمان من باشند. ناگاه به خاطرم آمد كه اين سيد بزرگوار كه بودند؟ و آيات و معجزات گذشته را متوجه شدم، از جمله اينكه من دستور ايشان را در مراجعت به كاظمين اطاعت كردم با آنكه در بغداد كار مهمّى داشتم. و اينكه مرا به اسم صدا زدند، با آنكه او را تا به حال نديده بودم. و اينكه مىگفت: مواليان ما. و اينكه مىفرمود: من شهادت