ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٩ - در خلوت محمّد (ص)
در خلوت محمّد (ص)
سهيلا صلاحى اصفهانى
حس و حال عجيبى داشتم. درست مثل روز اول كه او را ديدم ...
تعريفش را بسيار شنيده بودم، يكى دو بار هم سيماى نورانى او، دورادور به چشمم خورده بود. اما آن روز كه دعوتم را اجابت كرد و به سرايم آمد نمى دانم چ
چرا يكباره دلم لرزيد ...
احساس كردم همه وجودش شرم و حياست،
پاكدامنى و عفت از نگاهش مىباريد،
و راستى و صداقت در كلامش موج مىزد.
قدمهايش را آهسته و استوار برمىداشت،
و به دلش جز خير راه نمىداد ...
از او تقاضا كردم سرپرستى كاروان تجارىام را بپذيرد و او اگر چه تا كنون چنين مسئوليتى را تجربه نكرده بود، ليكن بزرگوارانه پذيرفت.
غلامم را همراهش فرستادم تا تنها نباشد، اما دلم نيز بىخبر از من همسفرشان شد.
او منزل به منزل پيش مىرفت، دلم نيز سايه به سايه مىپاييدش ...
او با اين تاجر و آن بازرگان قرار مىگذاشت و دلم نيز اين خانه و آن دكان دنبالش مىكرد ...
\*\*\*
هرگز غيبتش ازين اندازه طولانى نشده بود.
ديگر كسى نبود كه سراغش را از او بگيرم.
\*\*\*
از سفر كه بازگشت، سرمايهام را افزونتر برگرداند، اما دلم را با خود برد،
او مالم را فراوانتر كرد و دلم را بىسامانتر از هميشه!
احساس مىكردم بىاو زندگىام پوچ است.
همان زندگى كه مردان عرب در آرزويش بودند و حسرت آن را مىخوردند.
من همه چيز داشتم اما بىاو، ديگر هيچ چيز بى او برايم ارزش نداشت ...
زيبايى و فضيلت و كمال، همه در او خلاصه مىشد،
و من حاضر بودم براى رسيدن به اين خوبىها، از هر آنچه دارم دست بكشم و چنين نيز كردم.
من،
خديجه- دختر خويلد-
ثروتمندترين زن مكه، كه بزرگان قريش آرزوى همسرىام را داشتند.
در چهل سالگىام،
از او خواستگارى كردم.
كه سراپا عزت بود و بس.
و او مهلتى خواست تا بينديشد و پاسخم دهد ...
\*\*\*
فكر كردم اگر اتفاقى براى او افتاده باشد چه مىشود؟
اگر نيايد ...
اگر نباشد ...
«اگرها» راحتم نمىگذاشتند.
\*\*\*
هرگز شيرينى لحظهاى را كه نباشد از آن او باشم و او شوى مهربان من، فراموش نمىكنم.
مگر لطفى برتر و فضلى گستردهتر از اين هم ممكن است؟
\*\*\*
زيد را روانه كردم تا خبرى از او بيارود ...
\*\*\*
قاسم كه رفت، همه دلخوشى ما به زيد بود ...
زيد عاشقانه او را دوست داشت و قيمت بودن با او را نيك مىدانست و بىهيچ بهانهاى از رفتن خوددارى كرد تا كنار او بماند و فرزند خواندهاش باشد ...
\*\*\*
آمد ...
شيفته و شيدا!
بيدل و آشفته!
و لرزانتر از خشوعى برخاسته از معرفت!
گليم خواست تا بر خود بپيچد ...
جز خدا و حرا، هيچ كس نمىدانست در خلوت محمد (ص) با جبرئيل امين چه گذشته بود ...