ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥٠ - او از ماست
ولادتش نزديك است پس سلام مرا به او برسان و اين لوح را به او بده.
چون وفات كرد مانند ديگر معلمان خويش او را غسل و كفن كرده و پس دفن او لوح را برگرفته و از صومعه بيرون رفتم. بايد راهى مىجستم براى سفر به سرزمين كه قرار بود محمد بن عبدالله در آن متولد شود ...
از اين رو با گروهى كه قصد سفر به حجاز داشتند، همراه شدم، با اين شرط كه من كارهايشان را انجام دهم و در عوض آنها خوراك مرا تأمين كنند. كارهايشان را انجام دادم بارهايشان را جا به جا كردم تا آنكه وقت نهار، فرا رسيد و آنها گوسفندى را گرفتندو با طناب بستند و شروع كردند به زدن آن حيوان زبان بسته، آنقدر كه سرانجام جان از بدنش بيرون رفت. گوسفند را پوست كندند و گوشتش را كباب كردند و مرا به خوردن كباب دعوت كردند.
سلمى كه ابروهايش درهم فرو رفت، پرسيد: تو چه كردى؟
- معلوم است كه نخوردم. گفتم من غلام ديرنشينان هستم و ديرنشينان گوشت نمىخورند. اما آنها مرا كتك زدند آنقدر كه نزديك بود بميرم. هنگام نوشيدن شراب نيز چون امتناع ورزيدم، بار ديگر مرا به باد كتك گرفتند و ابن باز عزم خود را بر كشتنم جزم كردند.
- مرا نكشيد، من هم برده شما مىشوم تا مرا بفروشيد وپول آن را براى خودتان برداريد.
آنها به دنبال اين درخواستم، مرا به پيرمردى يهودى فروختند و به دليل سن بالا و تنومندىام، سيصد درهم برايم پول پرداخت شد تا بلكه از تجربياتم براى پيرمرد سودى داشته باشم. قبل از آنكه او مرا به شما بقفروشد و سال ها در خدمت شما باشم، مدتى را در خانه او بودم تا آنكه روزى از عشق و علاقه قلبىام به محمد (ص) مطلع شد و ... و اينك بيش از چهل سال است كه لوح را همراه دارم تا آن پيامبر (ص) بشارت داده شده بيايد و مدتى است كه قلبم گواهى مىدهد كه به زودى او را خواهيم ديد و اين انتظار چندين ساله به پايان خواهد رسيد ...
روزبه خرماهاى بادريز را كه در اطراف نخلها به چشم مىخورد نگريست، خواست تا دانهاى بردارد و بر دهان بگذارد كه ناگهان متوجه هفت مرد شد كه به سمت باغ مىآمدند لباس همگى سفيد و بلند بود، امّا محاسن برخى سياه و برخى تازه سبز شده و برخى جوگندمى و پرشت بود. تكه ابرى سفيد نيز بالاى سرشان ساه انداخته بود. روزبه دستى به محاسن سياه و سفيدش كشيد و در فكر فرو رفت. بى شك بايد يكى از اين هفت تن، پيامبر خدا باشد و وقتى وارد باغف شدند سايه نيز همچنان با آنها همراه بود. پس از روى زمين خرماهاى بادريز را برمىداشتند و مىخوردند و كسى از آنها رو به بقيه گفت:
- بادريزها را بخوريد و ضررى به صاحبان آنها نزنيد ...
روزبه عرق پيشانى اش را با دستمال دور گرنش پاك كرد و به سرعت به سمت خانه رفت. سلمى، همچنان در جاى خود نشسته بود.
- خانم! آيا مىشود طبق خرماى تازه به من ببخشى، مهمان دارم.
- بردار! شش طبق خرما بردار و ببر.
روزبه طبق ها را ميان باغ آورد و با خود انديشيد اگر ميان آنها پيامبر خدا (ص) باشد پس بايد از صدقه چيزى نخورد. من هم مىگويم كه اين طبقهاى خرما صدقه است تا ببينم او چه مىكند.
از ميان مردان، چند نفر مشغول خوردن شدند و چهار نفر ديگر، نخوردند. پس روزبه كه بسيار هيجان زده شده بود و در حالى كه پيراهن سفيد بلندش از شدت هيجان خيس عرق شده بود، بار ديگر به خانه برگشت و طبقهاى ديگرى را با اجازه خانم به باغ آورد. آنها را روى زمين گذاشت و گفت:
- بفرماييد، اينها هديه است، بخوريد! نوش جان!
و اين بار، آن هفت نفر همگى به سوى طبقها دست دراز كردند. ناگهان روزبه به ياد سخن يكى از راهب ها افتاد كه نزدشان تعليم ديده بود. اينكه پيامبر (ص) بر پشت خود ميان دو كتف مهر نبوت دارد و آن علامتى است كه تنها به او تعلق دارد. با اين فكر، پشت سر مردان ميهمان به حركت درآمد كه در اين وقت يكى از آنان كه صاحب چهرهاى جذاب وئ زيبا و محاسى مشكى كه كمى هم به سفيدى مىزد سرچرخاند و نگاه از سر محبت به او انداخت و گفت:
- اى روزبه! خاتم نبوت را مىجويى؟
پس ردا از شانههايش برگزرفت و ناگاه چشمان مشتاق و منتظر روزبه، به مهر نبوت افتاد. بى درنگ گريست و خم شد و آن قسمت را بوسه باران كرد. قلب تپنده و پريشان روزه، پس از چهل سال انتظار، اينك كنج سينهاش آرام گرفت و با آنكه سنش بيش از از سن رسول خدا (ص) بود. اما چون كودكى تشنه محبت و ست نوازشكر خود را به پاى رسول (ص) اندخت و همچنان با لبانى مردد ميان خنده و گريه، دستان رسول (ص) روزبه فارسى را به چهارصد نخل كه همه زرد بود از سلمى خريدارى كرد. تا او نيز مانند اميرالمؤمنين على (ع) حمزه بن عبدالمطلب، عقيل بن ابىطالب، زيد بن حارثه، مقداد، ابوذر، گرداگرد وجود نورانى، مولاى خويش، بال بگشايد. روزبهاى كه چندى بعد، از طرف حضرتش، به سلمان فارسى و بعدها سلمان محمدى ناميده شد و اين حديث از لبان گوهربارش تراوش كرد كه: «سلمان از اهل بيت است».
پىنوشت:
\* با استفاده از: شيخ صدوق، كمال الدين و تمام النعمه، ترجمه منصور پهلوان، ج ١، ص ٣٢٠- ٣٢٨.