ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣٩ - بيمار روى دوست
به جرم پسر خليفه بودن نزد اهل الله آبرويى ندارم، چه گناهى مرتكب شده ام كه پدرم شب و روزش را در انديشه ملك و حكومت دارى مى گذارند.»
در حالى كه قاسم از اعماق جان اين جملات را بر زبان مى آورد، ناگهان هارون حرفش را قطع كرد و گفت: «ها! فهميدم تو به خاطر اين كه منصبى[١] از جانب من ندارى اينگونه زندگى كردن را ترجيح داده اى! از امروز دستور مى دهم تا حكومت مصر را در اختيارت بگذارند.»
قاسم در حالى كه از حرف پدر بسيار خشمگين شده بود فرياد زد: «براى رضاى خدا مرا رها كن. مرا با حكومت چه كار. من مايلم تا جوانى و عمرم را در بندگى خدا به آخر برسانم.»
يكى از وزرا از جاى خود بلند شد و خطاب به قاسم كرد و گفت: «حكومت با عبادت منافات ندارد، هم حكومت كن و هم يك گوشه از قصر به عبادت مشغول شو! و بعد بقيه وزرا و اطرافيان با تكان دادن سر حرفش را تأييد كردند.»
قاسم كه بحث كردن با انسان هايى را كه مست قدرت دنيايى شده بودند بى فايده ديد، سكوت اختيار كرد و چيزى نگفت. سپس همه سكوتش را دليل بر رضايت گرفته و به او براى منصب جديدش تبريك گفتند. قرار بر آن شد كه فرداى آن روز از پدر حكم گرفته و عازم مصر شود. شب هنگام، قاسم مخفيانه قصر را ترك كرده و پا به فرار گذاشت. تا غروب آن روز، هر چه سربازان جستجو كردند اثرى از او به دست نيامد.
هارون به تمام حكام ولايات، نامه اى نوشت كه «پسرم قاسم را هر كجا يافتيد محترمانه به طرف قصر من روانه كنيد.»
از سويى ديگر قاسم كه از بغداد گريخته بود به شهر بصره رسيد و چون در آن شهر كسى را نمى شناخت نزديك ديوار مسجدى نشسته و مشغول استراحت شد.
مردى به نام «عبدالله بصرى» كه براى تعمير ديوار خانه اش دنبال كارگر مى گشت، قاسم را ديد. به سوى او رفت و گفت: «پسر! حاضرى در خانه من كار كنى و مزد بگيرى؟» قاسم كمى فكر كرد و جواب داد: «آرى، خدا بنده اى را كه براى گذران زندگى خود و بى نياز شدن از منّت خلق كار مى كند، دوست مى دارد و كار او را عبادت مى شمارد.» و پذيرفت در مقابل يك روز كار، يك درهم دستمزد بگيرد.
صبح روز بعد قاسم در خانه عبدالله بصرى مشغول به كار شد و عبدالله مى ديد كه او بى آن كه احساس خستگى كند به اندازه سه نفر زحمت مى كشد.
هفته ديگر نيز عبدالله به سراغ قاسم آمد تا او را براى كار به خانه ببرد. اما از او خبرى نبود. از فقرا و كسانى كه در آنجا بودند، نشانى اش را گرفت و فهميد كه قاسم مريض است و در خرابه اى بسترى است. عبدالله به راه افتاد و خود را به خرابه رساند. جوان را ديد كه در حال احتضار[٢] است؛ كنار او نشست و منتظر شد. هنگامى كه قاسم چشم هايش را گشود، عبدالله خود را به او معرفى كرد. قاسم رو به عبدالله كرد و گفت: «چون مى دانم مرگ من فرا رسيده، خود را به تو مى شناسانم. بدان كه من قاسم مؤتمن پسر هارون الرشيدم و در حالى كه پشت به قصر پدر نموده براى حفظ دين و بندگى خدا به اينجا گريختم و اكنون آخرين ساعات عمر من است. وصيت هاى مرا گوش بده، و به آن عمل كن.
عبدالله كه چشمانش پر از اشك شده بود به وصاياى قاسم گوش مى داد.
اول آنكه قرآن مرا به كسى بده كه برايم قرآن بخواند و لباس هايم را به كسى بده كه برايم قبرى تهيه كند. سپس قاسم انگشترى را از دست بيرون آورد و گفت اين انگشترى است كه پدرم هارون به دستم كرده، آن را بگير و به بغداد برو و روزهاى دوشنبه كه پدرم سواره از بازار عبور مى كند نزد وى برو و اين انگشتر را به او بده و بگو پسرت قاسم در آخرين لحظات عمر خود گفت: پدر، معلوم است تو قدرت جواب در روز حساب و قيامت را دارى! پس اين انگشتر هم از آن خودت.»
هنوز وصيت قاسم تمام نشده بود كه ناگهان ساكت شد و در حالى كه چشم بر در خرابه دوخته بود، صدا زد: «سلام مولاى من، خوش آمديد، آقايى فرموديد، ...»
عبدالله كه مات و متحير مانده بود، گفت: «جوان چه شده است تو به چه كسى سلام و خوشامد مى گويى؟» قاسم پاسخ داد: «عبدالله كنارى برو و مؤدب بايست، اكنون مولايم على بن ابى طالب به بالينم تشريف آورده اند.»
پى نوشت ها:
[١] مقام و جايگاهى كه براى اداره جايى به كسى مى دهند.
[٢] احتضار: جان دادن، مرگ