ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٢ - سنگ و چشمه
سنگ و چشمه
زمين داغ و تفتيده بود، از آسمان آتش مى باريد، همه جا تا چشم كار مى كرد بيابان بود و درياى شن. خورشيد سرخ سرخ بود و انگار در ستيز با سواران تشنه به زمين نزديكتر شده بود. تشنگى اسبها را هم از پاى درآورده بود، ديگر رمقى بر تن نداشتند خستگى ميدان جنگ ميدان جنگ اينهمه آزارشان نداده بود كه عطش و تشنگى ...
يكى از سواران كه قامتى بلند و كشيده داشت سرش را خم كرد و با حيرت پرسيد:
- اميرالمومنين ما را به كجا برد؟ ساعت هاست كه در اين بيابان راه مى رويم؛ مى ترسم حالا كه از جنگ بسلامت برگشته ايم، تشنگى هلاكمان كند!!
- من هم سر درنمى آورم، اينطرف ها آب و آبادى هم نيست؛ اما، اميرالمؤمنين طورى راه مى روند كه گويى مقصد معلوم و مشخصى دارند!
- حتماً چنين است وگرمه ما را در اين بيابان سوزان اينطرف و آنطرف نمى بردند.
يكى ديگر از سواران كه صحبت هاى آنها را شنيده بود گفت:
- مى دانيد كه پدر من در جوانى كاروانسالار بود و اين بيابان را مثل كف دست مى شناخت. هرگز از او نشنيدم كه از چشمه اى يا چاه آبى در اين حدود نام ببرد؛ گذشته از اين اگر آبى اينطرف ها بود اقلًا نشانه اى از حيات، دار و درختى، چيزى ديده مى شد، من كه عقلم قد نمى دهد ...
- بهتر است برويم از خودشان بپرسيم.
- برويم ...
هنوز چند قدم بيشتر نرفته بود كه اميرالمؤمنين به سمت آنها برگشته و در حاليكه با انگشت به طرفى اشاره مى كرد فرمود:
- صومعه اى در اين نزديكى است بدان سمت مى رويم، اسبها را نتازانيد، تشنه اند. آهسته مى رويم، ديگر چيزى نمانده تا چند دقيقه ديگر به صومعه مى رسيم.
\*\*\*
راهب پير با ديدن سوارانى كه به آهستگى نزديك مى شدند از جا برخاست. دستهاى لرزانش را سايه بان چشمها كرد و با نگرانى به سواران كه نزديكتر مى