ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٠ - الف) خاتميت و امامت
كه براى طى مسير كمال ديگر نيازمند هدايت نيست و همه چيز را خودش تشخيص مىدهد. اين همان معنايى است كه دكتر سروش در باب ختم نبوت در آثار مختلف خود ارايه داده و همان نظريه اقبال است كه به تعبير شهيد مطهرى، نه ختم نبوت، بلكه ختم ديانت است.[١] طبق استدلالات فوق، اين سخن مردود است؛ زيرا هنوز مسئله و معضل اول (راهى براى رسيدن به مقصد نامحدود در زمان محدود) بر جاى خود باقى است و عقل عادى، هيچگاه خود نمىتواند اين مسئله را حل كند. بر اساس اين دليل، وحى و برنامه خاص الهى تا ابد، مورد نياز است.[٢] و بلوغ عقل بشر اين است كه بشر مىتواند برنامه هدايت را يكجا تحويل بگيرد و ديگر نيازمند وحى جديد نيست نه اينكه اصلًا نيازمند محتواهايى كه از طريق وحى به او مىرسد، نيست. عدم نياز به تجديد وحى غير از عدم نياز به اصل وحى است.
تا اينجا بحث تعارض ختم نبوت با تجديد نبوت حل شده، بدون اينكه مستلزم ختم ديانت باشد. اما هنوز بحث تعارض ظاهرى آن با امامت (كه محل اصلى بحث است) حل نشده است؛ اما دقت در همين معناى بلوغ عقل بشر مىتواند نشان دهد كه اين تعارض هم برقرار نيست. براى اينكه اين قسمت از بحث بهتر فهميده شود بگذاريد اشكال ديگرى مطرح كنم و آن اينكه آيا واقعاً اعراب جاهليت زمان پيامبر (ص)، عقلشان كاملتر و بالغتر بود يا مثلًا مردم در زمان فلاسفه يونان باستان در چند قرن قبل و اصلًا چه معيارى براى بلوغ عقل بشر هست. آيا اين يك سخن تحكمى نيست؟ واقعاً همان سخن اقبال كه «دوره خاتميت، دوره عقل استقرايى بشر است» اين دوره در آن زمان رخ داد يا مربوط به قرن ١٧ ميلادى است؟[٣]
اگر خوب دقت كنيم معيارى براى بلوغ عقل بشر هست كه اگر آن معيار درست فهميده شود معلوم مىشود كه امامت نه تنها مخالف بلوغ عقل بشر نيست، بلكه اساساً لازمه آن است. براى اينكه اين معيار معلوم شود بار ديگر به عصر تجديد نبوت برگرديم.
در تاريخ دو گونه پيامبر داشتهايم: پيامبران تشريعى و پيامبران تبليغى. گروه اول شريعت جديد مىآوردند و عمده كارشان ناشى از تحول در مقتضيات زمان از طرفى، و عدم بلوغ بشر براى گرفتن برنامه كامل از طرف ديگر بود؛ و گروه دوم آن برنامه را تا زمانى كه تاريخ مصرفش نگذشته بود با كمك وحى بر مسايل روز تطبيق مىدادند و همچنين غلط بودن تحريفاتى كه در اصل برنامه (متون مقدس) رخ مىداد نشان داده و نسخه اصل را ارايه مىكردند.
اگر خوب دقت كنيم مىبينيم عدم بلوغ عقلى بشر در دو مورد بوده است و زمانى كه هر دو مورد منتفى شود منطقاً امكان ارايه برنامه كامل و قطع شدن وحى جديد معنى دار مىشود. مورد اول، تحريف در كتب آسمانى است كه علت اصلى آن انحصار سواد متون مقدس (و بلكه انحصار سواد) در دست عده خاصى از جامعه (احبار و رهبان) است كه آنها بنا به مصالح خودشان در متون دست مىبردند و عموم مردم هم بى خبر مىماندند. در دوره خاتميت سوادآموزى و آموختن و حفظ كردن متن مقدس چنان گسترش مىيابد كه ديگر امكان هرگونه تحريف عملًا منتفى مىگردد.
مورد دوم، توان انطباق كاملًا صحيح برنامه كلى بر حوادث زمانى است كه چون بشر به بلوغ عقلى نرسيده بود، نمىتوانسته به طور دقيق خودش انطباق دهد و اختلاف مىكردند. لذا نيازمند اين بوده كه خدا از طريق وحى به عدهاى خاص انطباق درست را بفهماند كه اينها همان انبياى تبليغىاند. در واقع انبياى تبليغى با كمك وحى جديد مىتوانستند مضامين كتاب مقدس شريعت زمان خود را بر مسايل روز منطبق كنند.
در دوره ختم نبوت، انسان يا انسانهايى پيدا شدند كه بتوانند كل محتواى وحى را از پيامبر (نه هر بار از طريق فرشتگان) با عقل خود دريافت كنند و براى انطباق هر حادثه جديد بر برنامه كلى نيازمند وحى جديد نباشند و اينها همان امامان (ع) هستند. نكته فوقالعاده مهم در خصوص امامان (ع) اين است كه علم ايشان به قرآن، مقدم است بر علم غيب آنها، و نه بالعكس؛ در حالى كه انبياى تبليغى از طريق وحى (علم غيب جديد) به علم درست كتاب مقدس خود مىرسيدند، امامان كسانىاند كه عقل و دركشان بهقدرى تكامل پيدا كرده است[٤] كه بتوانند تمام معارف وحى را از پيامبر زمان خود