ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٥ - تشرف حاج على بغدادى
در روز پنجشنبه اى بود كه به كاظمين به زيارت حضرت موسى بن جعفر و حضرت امام محمدتقى (ع) رفتم و خدمت جناب «شيخ محمدحسن كاظمينى آل يس» رسيدم و مقدارى از آن بيست تومان را دادم و بقيه را وعده كردم كه بعد از فروش اجناس به تدريج هنگامى كه به من حواله كردند، بدهم. و بعد همان روز پنجشنبه عصر به قصد بغداد حركت كردم، ولى جناب شيخ خواهش كرد كه بمانم، عذر خواستم و گفتم: بايد مزد كارگران كارخانه شَعربافى را بدهم، چون رسم چنين بود كه مزد تمام هفته را در شب جمعه مى دادم.
لذا به طرف بغداد حركت كردم، وقتى يك سوم راه را رفتم سيد جليلى را ديدم، كه از طرف بغداد رو به من مى آيد چون نزديك شد، سلام كرد و دست هاى خود را براى مصافحه و معانقه با من گشود و فرمود: «اهلًا و سهلًا» و مرا در بغل گرفت و معانقه كرديم و هر دو يكديگر را بوسيديم.
بر سر عمامه سبز روشنى داشت و بر رخسار مباركش خال سياه بزرگى بود.
ايستاد و فرمود: «حاج على! خير سات، به كجا مى روى؟»
گفتم: كاظمين (ع) را زيارت كردم و به بغداد برمى گردم.
فرمود: طامشب شب جمعه است، برگرد».
گفتم: يا سيدى! متمكن نيستم.
فرمود: «هستى! برگرد تا شهادت دهم براى تو كه از مواليان (دوستان) جد من اميرالمؤمنين (ع) و از مواليان مايى و شيخ شهادت دهد، زيرا كه خداى تعالى امر فرموده كه دو شاهد بگيريد».
اين مطلب اشاره اى بود، به آنچه من در دل نيت كرده بودم، كه وقتى جناب شيخ را ديدم، از او تقاضا كنم كه چيزى بنويسد و در آن شهادت دهد كه من از دوستان و مواليان اهل بيتم و آن را در كفن خود بگذارم.
گفتم: تو چه مى دانى و چگونه شهادت مى دهى؟!
فرمود: «كسى كه حق او را به او مى رسانند، چگونه آن رساننده را نمى شناسد؟»
گفتم: چه حقى؟
فرمود: «آنچه به وكلاى من رساندى!»
گفتم: وكلاى شما كيست؟
فرمود: «شيخ محمدحسن!»
گفتم: او وكيل شما است؟!
فرمود: «وكيل من است».
اينجا در خاطرم خطور كرد كه اين سيد جليل كه مرا به اسم صدا زد با آنكه مرا نمى شناخت كيست؟
به خودم جواب دادم، شايد او مرا مى شناسد و من او را فراموش كرده ام!
باز با خودم گفتم: حتماً اين سيد از سهم سادات از من چيزى مى خواهد و خوش داشتم از سهم امام (ع) به او چيزى بدهم.
لذا به او گفتم: از حق شما پولى نزد من بود كه به آقاى شيخ محمدحسن مراجعه كردم و بايد با اجازه او چيزى به ديگران بدهم.
او به روى من تبسمى كرد و فرمود: «بله بعضى از حقوق ما را به وكلاى ما در نجف رساندى»
گفتم: آنچه را داده ام قبول است؟
فرمود: «بله»
من با خودم گفتم: اين سيد كيست كه علما، اعلام را وكيل خود مى داند و مقدار تعجب كردم! و با خود گفتم: البته علماء وكلايند در گرفتن سهم سادات.
سپس به من فرمود: «برگرد و جدم را زيارت كن».
من برگشتم او دست چپ مرا در دست راست خود نگه داشته بود و با هم قدم زنان به طرف كاظمين مى رفتيم. چون به راه افتاديم ديدم در طرف راست ما نهر آب صاف سفيدى جارى است و درختان مركبات ليمو و نارنج و انار و انگور و غير آن همه با ميوه، آن هم در وقتى كه موسم آنها نبود بر سر ما سايه انداخته اند.
گفتم: اين نهر و اين درخت ها چيست؟
فرمود: «هركس از مواليان و دوستان كه زيارت كند جد ما را و زيارت كند ما را، اينها با او هست».
پس گفتم: سؤالى دارم
فرمود: «بپرس!»
گفتم: مرحوم شيخ عبدالرزاق، مدرس بود. روزى نزد او رفتم شنيدم مى گفت: كسى كه در تمام عمر خود روزها روزه بگيرد و شبها را به عبادت مشغول باشد و چهل حج و چهل عمره بجا آورد و درميان صفا و مروه بميرد و از دوستان و مواليان حضرت اميرالمؤمنى (ع) نباشد! براى او فائده اى ندارد!
فرمود: «آرى واللّه براى او چيزى نيست».
سپس از احوال يكى از خويشاوندان خود سؤال كردم و گفتم: آيا او از مواليان حضرت اميرالمؤمنين (ع) هست؟
فرمود: «آرى! او و هر كه متعلق است به تو»
گفتم: اى آقاى من سؤالى دارم.
فرمود: «بپرس!»
گفتم: روضه خوان هاى امام حسين (ع) مى خوانند: كه سليمان اعمش از شخصى سؤال كرد، كه زيارت سيدالشهداء (ع) چطور است او در جواب گفت: بدعت است، شب آن شخص در خواب ديد، كه هودجى در ميان زمين و اسمان است، سؤال كرد كه درميان اين هودج كيست؟
گفتند: حضرت فاطمه زهرا و خديجه كبرى (ع) هستند.
گفت: كجا مى روند؟
گفتند: چون امشب شب جمعه است، به زيارت امام حسين (ع) مى روند و ديد رقعه هايى را از هودج مى ريزند كه در آنها نوشته شده:
«امان من النار لزوار الحسين (ع) فى ليلة الجمعة امان من النار يوم القيامة».
(امان نامه اى است از آتش براى زوار سيدالشهداء (ع) در شب جمعه و امان از آتش روز قيامت). آيا اين حديث صحيح است؟
فرمود: «بله راست است و مطلب تمام است».
گفتم: اى آقاى من صحيح است كه مى گويند: كسى كه امام حسين (ع) را در شب جمعه زيارت كند، براى او امان است؟
فرمود: «آرى واللّه». و اشك از چشمان مباركش جارى شد و گريه كرد.
گفتم: اى آقاى من سؤال دارم.