ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١١ - عدالت اقتصادى
نمى رود.
آيا اين تعريف در طول تاريخ تحول، تطور و تغيير خاصى هم داشته يا اصولًا به همين منوال تعريف شده است؟
به نظر من مفهوم عدالت، تحولات نسبتاً وسيعى داشته است: قبل از ميلاد؛ يعنى قبل از حاكميت اديان رسمى و اديان توحيدى، عدالت بيشتر به معناى هماهنگى با قانون طبيعى بوده است؛ يعنى در واقع عدالت چيزى بود كه با قانون طبيعى و نظم حاكم بر طبيعت همراه بود. آنها معتقد بودند هر چه با قواعد حاكم بر طبيعت سازگار باشد، عادلانه و هر چه با آن درگير باشد ناعادلانه است.
در جوامع اوليه كه هيچ چالش، درگيرى و طبقه بندى اجتماعى وجود نداشته است همه مساوى بوده اند. لذا عدالت بطور طبيعى موجود بوده است. يعنى در جامعه اوليه اى كه حضرت آدم در آن بوده و جوامع بعد از آن، عدالت يك حالت طبيعى داشته است؛ گويى در خود طبيعت يك سرى سازگارى ها و هم سنخى ها وجود داشته و بشر هم خود را با اين يكنواختى ها و نظم حاكم بر طبيعت وفق مى داده است. بنابراين، عدالت در آن موقع همراهى با اصول حاكم بر طبيعت بوده است. در قرون وسطى كه دين وارد صحنه اجتماع شد عدالت يك رنگ اخلاقى و دينى گرفت. البته باز هم پيوندش با حقوق طبيعى بريده نشد؛ هم در عصر حاكميت مسيحيت و يهوديت و هم در عصر حاكميت اسلام پيوند عدالت با دين برقرار بود. دين تأكيد بسيار اساسى بر حوزه عدالت داشت و گويى اصلًا همه اديان، عدالت را به عنوان يك پايه و اصل معامله ناپذير در نظر مى گرفتند. منتها در مورد فراگيرى آن، ابعاد و يا كم و زياد بودنش اختلاف نظر وجود داشت. شعار اصلى مسيحيت تحقق صلح و عدالت بود و در اسلام هم توجه جدى به مسأله عدالت شده و آيات و روايات بسيارى بر عدالت تأكيد دارند.
روايت «بالعدل قامت السموات والارض» ناظر بر بعد تكوينى عدالت است و در سيره پيامبر و معصومين (ع) هم بحث تشريعى عدالت به شدت فراگير بوده است. بنابراين در قرون وسطى نوعى نگرش دينى و اخلاقى در كنار عدالت مطرح شد. اواخر قرون وسطى؛ يعنى زمان رنسانس، ابعاد جديدى در تعريف عدالت پيدا شد و آن به خاطر حاكميت انديشه هاى اصالت انسان (اومانيسم) بود. عقلانيت جديد ياعقلانيت ابزارى كه در رنسانس فراهم آمد، باعث شد اصلًا نگرش و مفهوم جديدى از عدالت مطرح شود. وقتى بحث سكولاريسم حاكم شد، با توجه به عملكرد كليسا فرار از عناصر دينى از ناحيه عقلا چنان گسترش پيدا كرد كه اصلًا امور هنجارى و امور اخلاقى را دون مرتبه قلمداد مى كردند. بنابراين اولًا عدالت از مقوله يك اصل معامله ناپذير بيرون آمد و به عنوان يك اصل حاشيه اى، در پرتو عناصرى مثل عقلانيت ابزارى، قدرت و حتى كارآيى و رقابت قرار گرفت و در مواردى اصلًا مفهوم آن هم فراموش شد؛ گويى اصلًا نقشى ندارند، چون معتقد بودند امر هنجارى نقشى ندارد و آن چيزى مؤثر است كه عقل و علم بپسندند و عقل و علم هم يك جايگاه مادى گرايانه داشتند و با توجه به حاكميت نگرش اومانيستى بسيار كم، متوجه به امور ارزشى و عدالت بودند. نهايتاً در مواردى هم كه از عدالت بحث مى شد از دين و ارزشهاى اخلاقى منفك شد و به عنوان يك بحث سياسى يا ايدئولوژى در كنار بحث هاى جدى تر باقى ماند. به دنبال اين، در قرون هفدهم و هجدهم ديدگاه هاى به اصطلاح كارآمدگرايانه از عدالت مطرح شد؛ يعنى در واقع عدالت چيزى بود كه مانعف كارآيى نشود. اگر افراد در سيستم موردنظر به صورت معمولى چيزى به دست مى آوردند مى گفتند اين عادلانه است عادلانه بودن با قبول وضع موجود يكسان شد. هر كس هر چه به دست مى آورد مى گفتند اين عادلانه است. كسانى مثل جان لاك، هابس، ماكياول و امثال اين ها چنين انديشه هايى داشتند. بنابراين ديگر عدالت به عنوان يك عنصر، مستقل از كارآيى و مستقل از وضع موجود، نبود. البته در عين حال نگرش هايى مثل نگرش «روسو» در اين دوران هم عدالت را به عنوان يك امر «تساوى گرايانه» قلمداد مى كردند منتها نقش اين ها در رقابت با انديشه هاى ديگر بسيار ضعيف بود. بنابراين تعريف عدالت به وضع موجودنگر تبديل شد. در قرون هجده، نوزده و بيست هم تحولات ديگرى در مورد عدالت به وجود آمد. از جمله انديشه هاى «مطلوبيت گرايان» مطرح شد. اين ها معتقد بودند هر چيزى كه نتيجه اش باعث حداكثر شدن رفاه و شادى كل شود عدالت است.
اين انديشه نيز طرفدارانى داشت كه هنوز هم بخش هايى از اين نگرش، مطرح است. در كنار اين، ديدگاه هاى تساوى گرايانه مطرح شد كه از آن جمله ديدگاه سوسياليست ها و