ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٧٣
به خود آمد، خود را در برابر مسجد سهله يافت. بى تأمل پا به حياط خاكى مسجد گذاشت. با آنچه پيش آمده بود شوقش بيشتر شده بود. در حياط مسجد هيچ كس نبود. انگار همه زائرين و مسافران رفته بودند تا سيد بحرالعلوم لحظاتى را تنها در مسجد بگذراند. امّا .. تنها شخصى جليل ا لقدر درگوشه اى از مسجد درحال دعا و مناجات بود و با كلماتى خدا را صدا ميزد كه دل سيد را منقلب و چشمانش را اشكبار كرد. حالش دگرگون شد و دلش از جا كنده شد. زانوهايش لرزيد و اشك تمام صورتش را خيس كرد. آنچه را كه ميشنيد هرگز نشنيده بود. آنچه از دعاها و مناجاتها ميدانست و به ياد داشت هيچكدام به آنچه اين شخص بر زبان ميآورد شباهت نداشت. جنس دعاى او جنس ديگرى بود. سيد بحرالعلوم كه دوسال با حال تقيه در مكه زندگى كرده بود، عقده دل را گشود. همانجا ايستاد و دل وگوش جان را به مناجات آن بزرگوار سپرد و از عمق جانش گريه كرد. آن عزيز از مناجات كه فارغ شد متوجه او گرديد و به زبان فارسى فرمود: مهدى بيا! سيد قدمى به جلو برداشت. زانوهايش بشدت ميلرزيدند و نميتوانست بيش از يك قدم بردارد. ايستاد. آقا باز امر فرمود: جلو بيا! سيد قدمى ديگر برداشت امّا باز از رفتن ايستاد. آقا فرمود: ادب در اطاعت كردن است. جلوتر بيا! سيد مهدى جلو رفت تا آنجا كه دست آن حضرت به او ميرسيد و دست او به آن حضرت و در اين حال ديوارهاى مسجد سهله هم محرم شنيدن سخن صاحب الامر، عليه السلام، با سيد مهدى بحرالعلوم نبودند چه رسد به ديگران و هرگز كسى نفهميد شوقى كه سيد را به سهله كشاند براى شنيدن كلامى از مولايش امام زمان، عليه السلام، با او چه كرد. تنها بعد از آن هركس كه با او درباره امكان ديدار با امام زمان، عليه السلام، در زمان غيبت صحبت ميكرد. تنها با خودش زمزمه ميكرد چه بگويم حال آنكه آن حضرت مرا در بغل گرفت و به سينه خود چسباند ...
او روزى از حرم اميرالمؤمنين با ديدگانى اشكبار خارج شد درحاليكه با خودش نجوا ميكرد:
|
چه خوش است صوت قرآن |
ز تو دلربا شنيدن |