ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣٦ - آبى ترين دريا
شيوع بيمارى طاعون، آتش وحشت و اضطراب را در عراق شعله ور كرده بود و مردم شهرها يكى پس از ديگرى در دام طاعون گرفتار ميشدند. سال ١١٨٦ هجرى بود و كمبود آب و نبودن دارو بر تعداد تلفات طاعون ميافزود. كلاس درس همه علما بهخاطر شيوع طاعون تعطيل شده بود و ماندن در نجف بهصلاح نبود. كودكان سيد مهدى درمعرض خطر بودند و او نميخواست به هيچ قيمتى آنها را ازدست بدهد. دست به دامان پدر شد تا راه چارهاى برايش پيدا كند ...
گذشتن از كوچه پسكوچه هاى خاكى و طاعونزده كربلا دلهرهآور بود. بزحمت خودش را به خانه پدرياش رساند. از شدت كوبيدن در، سيد مرتضى وحشت كرد و با خودش گفت: نكند خبرى از نجف آوردهاند. در را كه گشود چهره غبار گرفته و خسته سيد مهدى دلش را لرزاند. پرسيد:
براى بچه هايت اتفاقى افتاده؟
سيد سلام كرد و نفس زنان گفت: نه پدرجان. ولى ميترسم كه اتفاقى بيفتد. فكرى بكنيد.
مادر هراسان از اتاق بيرون آمد. چهره سيد مهدى بدون آنكه حرفى بزند نشان دهنده عمق نگرانى او از اين مصيبت بود. سيد مرتضى دست او را گرفت و گفت: آرام باش!
- نميتوانم پدر، نميتوانم شاهد ازبين رفتن كودكانم باشم.
- خدا نكند! چه كسى گفته قرار است آنها ازبين بروند. چه تصميمى گرفته اى؟
سيد به ديوار تكيه داد و نگاهى به آسمان غبار گرفته كربلا انداخت وگفت: آن دفعه كه از كربلا كوچ كردم دلم به نجف خوش بود و اينكه راه نزديك است و حوزه همه علوم و جمع مجتهدين علم آنجاست. امّا حالا نميدانم چه كنم. چارهاى جز رفتن برايم نمانده است.
- قصد دارى از نجف هم كوچ كنى؟ ولى كجا؟ در تمام عراق طاعون شيوع پيدا كرده و هيچ كجا در امان نيست.
- ميخواهم اگر اجازه بدهيد به ايران بروم و در جوار عليبن موسى الرضا ساكن شوم.
- بسيار عالى است. ما هم با تو ميآييم. طاعون به احدى رحم نميكند. با سيد جواد دستهجمعى به مشهد كوچ ميكنيم.
برق شادى در چشمان سيد مهدى درخشيد. بهتر از اين نميشود.
با اين كارتان ديگر نگران از اينجا نميروم.
- پس برو، بار سفرت را ببند. ما هم آماده سفر ميشويم. قبل از آنكه طاعون دامن يكى از افراد خانواده سادات طباطبايى را بگيرد بايد برويم.
- بله نبايد يك لحظه وقت را تلف كرد. كودكان من توان مقابله با طاعون را ندارند.
سيد مرتضى به دنبال سيد مهدى تا جلوى در رفت و گفت: نگران نباش جدشان حامى آنهاست. طلوع آفتاب فردا همگى از كربلا كوچ ميكنيم و راهى خراسان ميشويم. سفرى طولانى و سخت در پيش داريم امّا هرچه باشد بهتر از دچار شدن به طاعون است.
حوزه درس ميرزا مهدى شهيد گسترده بود و شاگردان فراوانى از سراسر ايران در كلاس درس او بودند. امّا بين آنها جوانى تازه وارد توجهش را جلب كرده بود. ميرزا شنيده بود كه او سيد محمد مهدى طباطبايى است و بتازگى از عراق به ايران آمده و از سه تن از علماى كربلا و نجف، اجازه اجتهاد دارد، امّا شيفته آموختن است. ميرزا مهدى بحث سنگينى را پيش كشيد و سؤالاتى از شاگردانش پرسيد كه همگى در پاسخش درماندند. مجتهد جوان كربلايى در گوشهاى از مجلس نشسته بود. بعد از نجات از چنگ طاعون. آرامش از دسترفته را به دست آورده بود و در جوار امام رضا، عليهالسلام، و در كنار خانوادهاش احساس امنيت خاطر ميكرد و با همه علومى كه در نجف و كربلا تا درجه اجتهاد آموخته بود تشنه فراگيرى بود. سكوت استاد را كه ديد مهر از لب برداشت و در برابر بهت حاضرين پاسخى واضح و روشن داد، به نحوى كه استاد ميرزا مهدى شهيد كه خود فقيهى عارف بود در حاليكه از هوش سرشار شاگرد جوان شگفتزده شده بود نيمخيز شد و در برابر همه خطاب به سيد مهدى گفت: إنّما أنت بحرالعلوم براستى كه تو درياى علومى ...
فرياد تحسين از همه بلند شد. از اينكه استادشان جوانى از اهالى عراق را در حوزه درس خراسان به اين لقب ناميده بود همه متعجب شدند و بعد از آن سيد محمد مهدى طباطبايى به سيد بحرالعلوم شهرت يافت.
ميرزا مهدى دستى بر شانه او زد و