ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣٨ - آبى ترين دريا
هر روز مهمان داريد.
سيد با كمى ترديد پرسيد: منظورت چيست؟
زينالعابدين با آنكه مسنتر از سيد بود امّا حرمت سيادت و استادى او دلش را لرزاند. سرش را پايين انداخت كه چشمش به چشمان پرافبهت و نافذ سيد بحرالعلوم نيفتد. سيد كه سكوت او را ديد محكم پرسيد:
- گفتم منظورت چيست؟
زينالعابدين پشيمان از لحن شروع كلامش با لحن آرامترى گفت: حساب و كتاب مخارج منزل شما به دست من است و دلم نميخواهد شما در اين غربت دچار مشكل شويد. وضع مخارجمان خيلى بد است.
سيد آهى كشيد و گفت: خودت كه از ابتداى اين سفر با من بوده اى و ميدانى كه به قصد زيارت خانه خدا به مكه آمدم ولى ماندگار شدم. اگر كاروان بموقع به مكه رسيده بود، ما هم اعمال حجمان را انجام ميداديم و به نجف برميگشتيم. ولى چه كنم كه تقديرمان اين بود و حالا بايد تا فرا رسيدن موسم حج سال آينده اينجا بمانيم. همينكه ميتوانيم اجاره اين دو سه اتاق را بپردازيم جاى شكرش باقى است و اين را هم ميدانم كه به تو سخت ميگذرد. حق دارى. ولى باور كن براى من هم زندگى در اينجا آسان نيست. همينكه مجبور به تقيه كردن هستم و بناچار در جوار خانه خدا بايد مذاهب چهارگانه اهل سنت را هم تدريس كنم برايم بسيار سنگين است. ولى چاره اى جز گذران اين دوران نداريم.
زينالعابدين سلماسى شرمنده از لحن غمگين سيد گفت: به فداى جدتان شوم. همه اينها را ميدانم و اين را هم ميدانم كه شما دور از خانواده و خويشان، تك و تنها و دور از وطن چه بر دلتان ميگذرد. امّا هنوز تا موسم حج ماهها باقى مانده است و حتى ديگر پولى براى نان فردا نداريم تكليف من چيست؟ من در كلاس درس شاگردتان هستم امّا در خانه وظيفه ام خدمتگزارى شماست. خدمتگزار هم حق دارد نگران وضع خانه مولاى خودش باشد.
سيد بحرالعلوم، لبخند شيرينى زد و گفت: برايم عزيزى و دلسوزيت هم ارزشمند است ...
زينالعابدين جرأت پيدا كرد و گفت: پس بفرماييد چه كنم؟
سيد سرى تكان داد و گفت: بسيار خوب! برو قليان مرا بياور كه الان شاگردانم ميآيند و بايد به كلاس درسم بروم. خدا بزرگ است. ما هم توكلمان بر اوست. مهمان او هستيم و او ميزبان مهربانى است. خودش ما را دعوت كرده و خودش هم ميداند كه قرار نبود مخارج دوسال اقامت در مكه را همراه بياوريم. درست ميشود. نگران مباش.
اطمينانى كه در نگاه سيد موج ميزد، باعث شد زينالعابدين ديگر كلمه اى بر زبان نياورد. بلند شد و قليان را آماده كرد و پيش روى سيد گذاشت و متوجه شد كه سيد سخت به فكر فرو رفته. خودش را مشغول نشان ميداد امّا همه حواسش به سيد بود كه به گليم كهنه زيرپايش خيره شده بود و در سكوت كامل قليان مىكشيد.