ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣٧ - آبى ترين دريا
گفت تو در انواع علوم دينى و فلسفى استادى و حقيقتاً كه لقب بحرالعلوم شايسته توست.
- ببين برادر! تو بعد از هفت سال دورى از وطن آمدهاى و هنوز نيامده بار سفر بسته اى؟
بحرالعلوم درحاليكه سيد رضاى كوچكش را درآغوش داشت او را بوسيد و گفت: ميدانى كه دورى از خانواده برايم سخت و دشوار است. هفت سال دورى از وطن را هم به عشق خانواده و حضور تو و پدرمان تحمل كردم. امّا چه كنم اولًا كه سفر حج بر من واجب است و ثانياً دلم براى زيارت خانه خدا تنگ شده است. تا شروع مناسك حج هم كه فرصت زيادى باقى نمانده. اگر فرصتى بود مدتى ميماندم و بعد ميرفتم.
سيد جواد دستى بر شانه او زد و گفت: انگار تو هيچ جا قرار ندارى.
مدتى را كربلا ماندى. بعد به نجف رفتى. از نجف هم كه به خاطر طاعون همگى به ايران كوچ كرديم و حالا كه دوباره همگى در نجف گرد آمدهايم، دلت هواى بيتالله كرده است. سيد بحرالعلوم با چشمانى نمناك سيد رضاى كوچكش را به برادر سپرد و گفت:
- چه كنم؟ هواى خانواده ام را داشته باش و نگذار دورى من برادر زاده هايت را آزار دهد.
سيد جواد پيشانى سيدرضا را بوسيد و گفت: خدا كند همانقدر كه به فكر كودكانت هستى، به فكر دل ما هم باشى.
سيد سرى تكان داد و برادر را گرم در آغوش گرفت و بوسيد: ديگر سفارش نميكنم. هواى پدر و مادرمان را داشته باش.
سيد جواد آهى كشيد و گفت: خوب است كه مناسك حج زمان معلومى دارد و خانوادهات و خصوصاً اين سيد رضاى شيرين زبان تو پيش ماست. اگر سفر حج نبود و خانواده ات هم همراهت بودند خدا ميدانست كى برميگشتى. نيازى هم به سفارش نيست. در پناه خدا، برو و نگران هيچ چيز مباش.
سيد بحرالعلوم بار ديگر پسرش را بوسيد و بسختى از او دل كند و به كاروان پيوست و حاجيان بيت الله در ميان سلام و صلوات بدرقه كنندگان، نجف را به قصد مكه ترك كردند.
سيد بحرالعلوم بعد از طواف صبحگاهى، راهى خانه شد. در كه زد زينالعابدين در را برويش گشود و سلام كرد. سيد به اتاق رفت و او به دنبالش وارد اتاق شد. عادت هر روزش اين بود كه قليانى براى سيد آماده كند تا او بعد از آن، به اتاق ديگر كه كلاس درسش بود، برود و كار تدريس را شروع كند. امّا زينالعابدين به جاى كارى كه هر روز انجام ميداد، دوزانو پيش روى سيد بحرالعلوم نشست. سيد كه متوجه حال او بود، نگاهى به او انداخت و پرسيد: اتفاقى افتاده؟
زينالعابدين با شرمسارى آهسته گفت: آقا! مخارجمان زياد است و ديگر چيزى در بساط نداريم. شرمنده ام امّا براى نان و غذاى فردا ديگر هيچ پولى نداريم. جسارت است ولى شما هم كه