ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣٥ - آبى ترين دريا
فاطمه بغض گلويش را فرو خورد و بوسه اى بر دست پسرش زد و گفت: خدايا ... پسر من و تو ... مرتضى ...
سيد مرتضى دست ديگر نوزاد را نوازش كرد و گفت: سحرگاه جمعه و عيد فطر باشد و زمين هم زمين كربلا باشد و خدا به من و تو پسرى هديه كند، چه ميشود؟
- حالا نامش را چه ميگذارى؟ همان محمد مهدى؟
- حرف مرد يكى است! از روز اولى كه باخبر شدم كه مادر شدهاى نيّت كردم اگر فرزندمان پسر شد نامش را محمد مهدى بگذاريم، تو كه موافقى؟
- مگر من دلم ميآيد با تو مخالفت كنم. سيد محمد مهدى طباطبايى ... بهتر از اين نميشود.
- سيد جواد هم بيدار شده ميروم او را بياورم تا برادرش را ببيند. عيدى اى كه خدا به من و تو در اين روز عيد فطر داده است براى او هم عزيز و دوست داشتنى است.
سيدمرتضى از اتاق كه بيرون رفت سر بلند كرد. آسمان كربلا را هيچ وقت اين همه آبى و زيبا نديده بود. از وقتى از ايران به عراق آمده و در كربلا ساكن شده بود و كلاس درس علوم دينى را در كربلا برپا كرده بود، هرگز اين همه احساس سرور و شادمانى نكرده بود. با خودش عهد كرد اولين جايى كه نوزادش را ميبرد حرم امام حسين و ابوالفضل، عليهماالسلام، باشد و سيد محمد مهدى را به عطر حرم حسينى معطر و خوشبو كند. سيد مهدى با احترام پيش پاى پدر و استادش سيد مرتضى زانو زد. سيد نگاهى پر مهر و پدرانه به سيماى روشن و زيباى او انداخت. با آنكه سن و سالى نداشت در محضر بزرگان كربلا و نجف تحصيل كرده بود و استاد پيرش وحيد بهبهانى او را بسيار دوست ميداشت و همواره هوش سرشار او را در آموختن علوم دينى تحسين ميكرد و با همه كهولت سن، درس دادن به او را دوست ميداشت و حالا كه اينگونه مؤدب پيش پاى پدر زانو زده بود حتماً حرف مهمى براى گفتن داشت. سيد مرتضى سكوت توأم با احترام او را كه ديد گفت: حرف بزن پسرم. مطلبى براى گفتن دارى؟
سيد مهدى سر بلند كرد و گفت: ميدانيد كه تحصيلاتم به پايان رسيده است.
- بله ميدانم، منظورت چيست؟
- ميخواهم اجازه بدهيد تا از كربلا به نجف كوچ كنم و آنجا را به عنوان اقامتگاه دائمى خود برگزينم.
- تو كه از استادانت وحيد بهبهانى و شيخ يوسف بحرانى كه علماى عصرند، با آنكه هنوز خيلى جوانى اجازه اجتهاد گرفتهاى، حالا براى كوچ به نجف از پدر اجازه ميخواهى؟
سيد مهدى سر به زير انداخت و گفت: سيد مرتضى طباطبايى هم به عنوان استاد به من اجازه اجتهاد داده است، امّا حالا ميخواهم به عنوان پدرم بهمن اجازه كوچ به نجف را بدهد.
دل سيد مرتضى از مهر پسر لرزيد: به فداى تو پسر بزرگوار و عزيزم. تو وقتى در اين سن و سال اجازه اجتهاد دارى اجازه كوچ به نجف كه چيزى نيست. هرطور كه صلاح ميدانى عمل كن. خانواده ات را هم با خودت ميبرى؟
- اگر اجازه بدهيد.
- خوشبختانه فاصله چندانى بين كربلا و نجف نيست. هروقت درس و تدريس بهمن فرصت داد به ديدارت ميآيم.
- وظيفه من است كه به ديدار شما بيايم. اگر هم روزها درس و تدريس بهمن مجالى نداد شبها ميآيم و برميگردم.
سيد مرتضى دو دستش را بر روى دستهاى سيد مهدى گذاشت و آنها را گرم و پدرانه فشرد و گفت: هرجا كه باشى برايم عزيزى. تو و سيد جواد نور دو چشمان من هستيد.
سيد دست پدر را بوسيد و گفت:
و شما نه تنها پدرم كه استاد من هستيد. مرا از دعاى خيرتان فراموش نكنيد.
سيد مرتضى بلند شد. بغض گلويش را گرفت و رويش را از سيد مهدى برگرداند تا چشمان پر از اشكش را نبيند و با صداى لرزان گفت: اينطور با من وداع نكن. مگر ميخواهى بهسفر قندهار بروى. نجف همين چند فرسخى است و تو هم اگر دلت هواى ما را نكند، هواى حرم امام حسين را كه ميكند.
سيد مهدى جوابى نداد. چرا كه بغض گلويش را ميفشرد. ميخواست بگويد فكر ميكنم سالها بگذرد و من نتوانم دوباره در كربلا زندگى كنم ولى حرفى نزد ...