ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣٤ - آبى ترين دريا
آبى ترين دريا
مريم ضمانتى يار
سيد مرتضى در حياط كوچك خانه نشسته بود و به درخت نخل باغچه تكيه كرده بود. ديگر ناى ايستادن نداشت. تمام شب بيدار مانده و قدم زده و دعا كرده بود. همسرش لحظات سخت و طولانياى را ميگذراند و قابله نميتوانست به او كمك كند. هر از چندى قابله پريشان احوال از اتاق بيرون ميآمد و ميگفت: سيد! خدا را به جدّت قسم بده! مادر و بچه هر دو در خطرند؛ سيد سر به آسمان بلند ميكرد و ميگفت: مگر كارى غير از دعا از دستم ساخته است ...
اشك از چشمانش جارى بود و صداى ناله همسرش دل او را ميآزرد. براى لحظاتى چشمانش را بست و آهسته زمزمه كرد:
- خدايا ... به فريادمان برس ...
خستگى شب طولانى همراه با گريه و بيخوابى براو غلبه كرد و براى لحظاتى كوتاه چشمانش را برهم گذاشت و خواب او را ربود. چيزى نگذشت كه تكانى خورد و بيدار شد. دلش با بهياد آوردن خوابى كه ديده بود غرق سرور شد. از جا برخاست كنار چاه آب رفت، دلو آبى كشيد و وضو گرفت. آخرين ستاره هاى شب در پرتو فجر صادق رنگ ميباختند و سپيده آرام آرام ميآمد تا آسمان را روشن كند. سيد مرتضى نماز صبحش را خواند و هنوز تعقيبات نماز را به آخر نرسانده بود كه صداى گريه نوزاد در فضاى منتظر و ملتهب خانه پيچيد. سيد از جا كنده شد و بهطرف اتاق دويد. لحظاتى نگذشت كه قابله شادمان از اتاق بيرون آمد و رو به سيد مرتضى كه بيقرار ايستاده بود گفت: سيد! چشمت روشن! خدا پسرى بهتو هديه كرد. سيد مرتضى به سجده بر زمين افتاد و خدا را از صميم قلب شكر كرد ...
آفتاب، خانه سيد مرتضى را روشن كرده بود كه قابله به او اجازه داد كه به ديدن همسرش برود. سيد پا به اتاق گذاشت. نوزاد سالم و زيبا در آغوش مادر آرام بهخواب رفته بود. فاطمه با ديدن سيد لبخندى زد و سيد دو زانو كنار بستر او نشست و خم شد و بردست لطيف و نرم نوزاد بوسه زد و آهسته گفت: پسر زيبايى داريم.
فاطمه نگاهى مادرانه و از سر مهر به پسرش انداخت و گفت: پسر سيد مرتضى حسنى حسينى طباطبايى ميخواستى زيبا نباشد؟ سيد مرتضى سر بلند كرد. چشمانش پر از اشك بود. فاطمه نگران شد پرسيد: پسرمان عيبى دارد؟
سيد سر تكان داد وگفت: نه، خدا نكند.
- پس چرا گريه ميكنى؟
- گريهام از سر شوق است ... در لحظاتى كه تو درد ميكشيدى و كارى از دست من براى تو ساخته نبود، از شدت خستگى و گريه براى لحظاتى خواب رفتم و خواب ديدم امام هشتم عليبن موسى الرضا شمع بزرگى را به شاگردشان محمدبن اسماعيل بن بزيع دادند. محمد شمع را گرفت از پله هاى پشت بام بالا رفت و آن را بر فراز بام اتاقى كه تو در آن بودى روشن كرد. ناگهان نور آن شمع تا آسمان بالا رفت و همه جا را روشن كرد و من ... بيدار شدم ...