ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١٧ - عنايات اهل بيت، عليهم السلام
ايام، ديدهبانها خبردادند كه قشونى از طرف روسيه رهسپار است و به طرف مرز ايران در حركت مىباشد، تعداد آنها در حدود ٣٠ هزار است. اين خبر را فقط ماژور دريافت كرد و به من نيز گفت و گفت كسى از افراد مطلع نشود؛ زيرا بهطور غيرمنظم فرار خواهند كرد و ما بهطور منظم عقبنشينى مىكنيم بدون اينكه افراد نظاميها مطلع از واقع جريان شوند. من هم به كسى نگفتم جز به همين مجروح كه براى اصلاح جراحت و پانسمان نزد او مىرفتم و چون او مرد جليلى بود و صاحب سر، به او گفتم.
پس از شنيدن، توجهى كرد يا گفت، توجه كردم و آنان مراجعت مىكنند يا الساعه مشغول مراجعت مىباشند (ترديد از نويسندهاين سطور است). من جريان را به ماژور گفتم، او گفت كه اين كردها مردمان دروغگو مىباشند و حرفشان بىاساس است. ولى پس از چند ساعت، ديدهبانها كه با دوربين مراقب طرف دشمن بودند- خبر دادند كه آنان مراجعت مىكنند و به طرف مملكت خود رهسپار شدند يا اشتغال به اين كار دارند (ترديد از اين جانب است).
علىالظاهر، دكتر مىگويد پس از مشاهده اين دو نيروى عجيب در اين مردف به حسب ظاهر عادى، به او گفتم: شما كه مىباشيد؟ گفت: ما چهار نفر هستيم كه از اعوان حضرت خليفةاللَّه امام زمان هستيم و يك نفر ما فعلًا در پاريس است (مسلّماً آقاى صدوقى نقل كرد، و على الظاهر آقاى جزائرى نيز نقل كرد، و على الظاهر آقاى جزائرى نقل كرد كه يكى ديگر در مراكش است) و من مأمور اين حدود مىباشم. گفتم: شما كه چنين قدرتى دارى، پس تصرفى كن كه دولت روس بكلّى مضمحل شود. گفت: ما تا حدودى كه نگذاريم كشور شيعه پامال اجنبيان شود دستور داريم كه اعمال نفوذ بكنيم وبيش از اين حق نداريم. گفتم: شما مىميريد و آلات قتل در بدن شما كارگر است؟ گفت: بله، از اين لحاظ كاملًا ما يك موجود عادى هستيم. منتها، به محض اينكه ما مرديم، جانشين شخص متوفّى از طرف ولى اعظم معيّن مىشود و كارها معطّل نمىماند. گفتم: پس من، اگر گلوله را از بدن شما بيرون نمىآوردم مىمرديد، بنابراين من حق حيات بر شما دارم، شما بايد در مقابل حق مذكور پاداشى به من بدهيد. فرمود كه، شما به مشهد مقدس رضوى، عليهالسلام، مىرويد و من در آنجا شما را خواهم ديد و حق شما را ادا مىكنم انشاءاللَّه.
دكتر مىگويد: پس از مدتى چند در مشهد بودم و در دستگاه جان محمد خان و او با قشون تهران، كه اوايل رضا شاه پهلوى يا هنگام سردار سپهى او بود، در جنگ بود ومن نيز جرّاح او بودم. شبى دنبال من فرستاد و گفت بايد به فلان پاسگاه، كه در چند كيلومترى شهر است، بروى و مجروحين را پانسمان كنى. شبى بارانى و سرد، درشكهاى هم براى من گرفتند و من تنها با اساس [كذا] جرّاحى كه در كيف بود روانه شديم. در بيابان هم كسى نبود و هوا هم تاريك و هم سرد وهم بارانى بود، و على الظاهر مىگفت كه باد سرد هم مىآمد. در اين بين كه درشكه در حال حركت بود يكمرتبه مشاهده كردم كه هواى لطيفى است و دو نفر نزديك درشكه هستند كه يكى از آنها همان كفرد سابقالذكر است.
او با رفيقش صحبت مىكرد و مىگفت: ايشان آقاى دكتر شيخ مىباشند و حق حيات بر گردن من دارد، وظيفه او اين است كه پس از رفتن به پاسگاه وانجام كار جراحى، شبانه به شهر مراجعت كند. چون همين امشب قشون