ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١٦ - عنايات اهل بيت، عليهم السلام
صدوقى [=شهيد محراب و امام جمعه معروف يزد] نيز سال گذشته، على الظاهر به همين نحوى كه مىنگارم ذكر نمودند از آقاى حاج اكبر آقا كه ايشان اهل مشهد مقدس مىباشند وسيد ظاهر الصلاح و كثيرالعبادهاى مىباشند وعلىالظاهر در حين كتابت در حال حيات مىباشند.
اولى، از جناب حاج عباس خان آصف، كه حقير خود اورا در مشهد مقدس ملاقات كردم و قصه را با او در ميان گذاشتم، ايشان اصل قصه را تصديق كردند ولى به واسطه كبر سنّ، بعضى از خصوصيات از يادشان رفته بود. و دومى، علىالظاهر از خود دكتر شيخ. غرض، سند اول: آقاى جزائرى از آصف از دكتر شيخ؛ سند دوم صدوقى از حاج اكبر آقا از دكتر شيخ، كه تمام سلسله سندين را حقير ديدهام ومىشناسم وهمه مردمان مورد اعتمادى بودند ومىباشند. كه دكتر شيخ گفت:
در جنگ بينالملل اول، كه علىالظاهر از ١٩١٤ الى ١٩١٨ ميلادى طول كشيده است، دولت ايران بيطرف بود و داخل جنگ نبود ولى قشونى در اختيار مجلس شوراى ملى بود كه نام آن ژاندارمرى بود. اين قشون علىالظاهر به تيپهاى مختلف تقسيم گرديده و در مرزهاى ايران مشغول محافظت بودند. از جمله قشونى در حدود ٢ هزار نفر در كوههاى رضاييه، از تجاوز روسها به ايران جلوگيرى مىكردند كه رئيس آن تيپ، ماژور فضلاللَّه خان بود و طبيب جرّاح قشون جناب آقاى دكتر شيخ حسن خان عاملى بوده است.
ايشان شبى در همان كوهها [ى] اطراف رضائيه، كه در آن وقت علىالظاهر اروميه ناميده مىشده است مشغول رسيدگى به مجروحين بودهاند و اينكه شب را اختيار كرده بودند براى اين [بود] كه روزها بيم زد و خورد و جنگ بود ولى در شب هر دو طرف به واسطهتاريكى از جنگ احتراز داشتند. در همان پيچ و خم درّهها مىبيند كه يك نعشى، كه علىالظاهر در آن حدود آن وقت از تركه مىساختهاند مانند سبد، بر دوش ٢ نفر هست و مرد زندهاى در آن دراز كشيده است، نعش را جلوى دكتر به زمين مىگذارند. خود آن مرد مستلقى [=خوابيده] به آقاى دكتر مىگويد كه: تيرى از طرف پشت، قسمت راست، وارد بدن شده است. حاجت من اين است كه اين تير را درآ [و] رى. گفتم: اين كار مشكلى است كه در اين شب نمىشود و وسايل بيشتر ومجهّزترى مىخواهد. گفت: مگر چاقو و سوزن ونخ ندارى؟ گفتم: چرا. گفت: با چاقو پاره كن و پارگى را بخيه بزن. گفتم: طاقت تحمل درد ندارى. گفت: دارم.
دكتر مىگويد: گفتم مىتوانى روى سنگى كه در آنجا بود و حكم صندلى را داشت بنشينى؟ گفت: آرى. اورا روى سنگ نشانيدند و پشت او طرف من بود، روى او خم بود بهجانب زمين. من چاقو را كشيدم و قسمتى از پشت اورا پاره كردم و تير را درآوردم. ديدم ابداً نالهاى از او بلند نشد. من تصور كردم كه قلب او ايستاده ومرده است. به طرف صورتش خم شدم، ديدم در حال حيات است و اشتغال به ذكر الهى دارد و زمين جلو روى اوداراى تلألؤ و درخشندگى مىباشد. خيلى به نظرم عجيب آمد. مشغول بقيه كار شدم و پشت اورا بخيه زدم و او را در چادرمخصوص خوابانيدم.
روزها براى رسيدگى و پانسمان به چادرش مىرفتم. فرداى آن روز كه رفتم، گفتم: تعجب كردم از اينكه هيچ نالهاى نكردى. گفت: اين طبيعى است، مگر نشنيدهاى كه مولى اميرالمؤمنين تير را در حال نماز، از بدن مباركش بيرون مىآوردند و ابداً اظهار تألّم نمىفرمود؟ سرّش اين بود كه توجه او به طور كامل متوجه حق بود و متوجه بدن خود نبود تا حسّ تألّم نمايد، وحسّ تألّم متوقف بر توجه [به بدن و محل درد] است و بحمداللَّه اين قدرت در من نيز مىباشد.
دكتر گفت: اين مرد كرد در نظرم جلوه [اى] بزرگ نمود. تا آنكه در همين