ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣٣ - دست دعا
جاش بلند شد. با لحن گلايه دارى گفت: نه بابا جان! دور ما رو خط بكشين، اين چيزها، هم ظرفيت مى خواد، هم لياقت كه من ندارم. و از جلسه زد بيرون.
آن روز، هرچه بهش گفتيم و گفتند كه مسؤوليت گردان عبداللَّه را قبول كند، فايده اى نداشت كه نداشت.
ولى روز بعد، كارى كرد كه همه مات و مبهوت شديم.
صبح زود رفته بود مقرّ تيپ و به فرمانده گفته بود: چيزى رو كه ديروز گفتين، قبول مى كنم.
ديگر كسى حتّى فكر اين را نمى كرد كه او اين كار را قبول كند. شايد براى همين، فرمانده پرسيده بود: چى رو؟
مسؤوليت گردان عبداللَّه رو ....
جلوى نگاههاى بزرگ شده ديگران، عبدالحسين به عنوان فرمانده همان گردان معرّفى شد.
حدس مى زديم بايد سرّى توى كار باشد، وگرنه او به اين سادگى زير بار نمى رفت. بالاخره هم يك روز توى مسجد، بعد از اصرار زياد ما، پرده از رازش برداشت. گفت: همون شب خواب ديدم كه خدمت امام زمان، عليه السلام، رسيدم. حضرت خيلى لطف كردند و فرمايشاتى داشتند؛ بعد دستى به سرم كشيدند و با آن جمال ملكوتى و با لحنى كه هوش و دل آدم رو مى برد، فرمودند: شما مى توانى فرمانده تيپ هم بشوى ....
... يادم هست كه آخر وصيتنامه اش نوشته بود: اگر مقامى هم قبول كردم، به خاطر اين بود كه گفتند: واجب شرعى است، وگرنه فرماندهى براى من لطفى نداشت.
پى نوشت:
\* برگرفته از كتاب خاكهاى نرم كوشك، صص ١٤٢- ١٤٤.