ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٧١
آن روز براى اداى نماز جمعه به مسجدالحرام رفته بود. امام جمعه از علماى مشهور اهل سنت بود و فقط براى امامت نماز جمعه ميآمد و بدون اينكه با احدى صحبت كند به خانه اش برميگشت. سيد بحرالعلوم به اقتضاى تقيه، پشت سر او نماز جمعه را به جا آورد. نماز كه به اتمام رسيد و امام جمعه پير سنى راهى خانهاش شد. بحرالعلوم جلو رفت و گفت: شنيدهام كتابخانه بزرگى داريد من چون كتب عامه را تدريس ميكنم دلم ميخواهد نگاهى به كتابهاى شما هم بيندازم.
پير مرد سنى نگاهى به سيد خوشرو و متبسم انداخت و گفت: آوازه كلاس درست را شنيده ام و ميدانم كه بر هر چهار مذهب تسلط كامل دارى. بدم نميآيد كتابخانه ام را ببينى. حتماً برايت مفيد است.
- شما بيشتر چه كتابهايى داريد؟
- هرچه كه دلت بخواهد و چشمت از ديدن آن لذت ببرد در كتابخانه من موجود است.
با هم راهى خانه امام جمعه شدند و عالم سنى سيد بحرالعلوم را به اتاقى كه كتابخانه اش در آن قرار داشت راهنمايى كرد. سيد با ديدن كتابهاى محدود و اندك پيرمرد گفت: ميدانيد ابوحنيفه كتابى درباره رجال بزرگ تأليف كرده. من اين كتاب را بين كتابهاى شما نميبينم.
پير مرد جا خورد و گفت: بله آن را ندارم ولى آن را ديده ام.
بحرالعلوم همانطور كه عناوين كتابها را نگاه ميكرد گفت: ابوحنيفه در آن كتاب در وصف جعفربن محمدالصادق نوشته كه من در محضر او درس ميخواندم و روزى هفتاد مسأله را از او ميآموختم.
سيد بدون اينكه رو به پيرمرد كند همانطور كه در بين كتابها ميگشت خودش را متعجب نشان داد و گفت: آيا جعفربن محمدالصادق چقدر علم داشته كه ابوحنيفه كه خودش عالم بزرگ و يگانه دوران بوده، روزى هفتاد مسأله از جعفربن محمد ميآموخته. ميگويند جعفربن محمدالصادق شاگردان زيادى داشته كه اكثريت آنها از فضلا و علما بودهاند و ابوحنيفه با آن همه علم در بين آنها بوده. آيا جعفربن محمد الصادق به هر كدام از آن فضلا چقدر مسأله ميآموخته و آنچه خودش ميدانسته و به كسى ياد نميداده چقدر بوده و اصلًا اين جعفربن محمد چگونه كسى است كه كسى مانند ابوحنيفه اينقدر او را توصيف و تعظيم كرده است ... من كه مانده ام ... پيرمرد در سكوت فقط گوش ميداد. سيد سكوت او را كه ديد به راه افتاد و گفت: از اينكه اجازه داديد كتابهاى شما را ببينم، سپاسگزارم و اگر اجازه بدهيد رفع زحمت ميكنم.
پيرمرد از جا برخاست و گفت: همراهت ميآيم و بيآنكه نظر سيد را بخواهد با او به راه افتاد. سيد متوجه منظور پيرمرد نشد. امّا وقتى ديد او تا خانه همراهش آمده جلوى در گفت: حالا كه تا اينجا آمدهايد چند دقيقه اى در خدمتتان باشيم.
پيرمرد گفت: نه پسرم، من فقط ميخواستم نشانى خانه ات را بدانم.
سيد هرچه اصرار كرد او نپذيرفت و خداحافظى كرد و رفت. سيد با خودش انديشيد آيا آنچه درباره امام صادق، عليهالسلام، گفته، اين عالم سنى را به شك انداخته و در تقيه او خللى وارد نكرده است؟ ...
درهرحال او حرفهايش را زده بود و ديگر نميشد كارى كرد.
سيد سرگرم مطالعه بود كه در را محكم كوبيدند. زينالعابدين با عجله دويد و در را باز كرد و با شتاب به اتاق آمد و گفت:
- آقا مرد جوانى با شما كار دارد.
- او كيست؟
- نميدانم. تابه حال او را نديدهام.
سيد كتابش را بست و از جا بلند شد و جلوى در رفت: چه خبر شده؟