ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٧٠
ادامه از صفحه ٣٩
باربر جوان با تعجب گفت: از بازار مكه بار سنگينى خريده اى و پول هم ندارى؟ خيلى عجيب است.
- ببين جوان ماجراى بار من، براى خود من هم عجيب است چه رسد به تو. ولى همين كه گفتم پولى ندارم كه به تو بدهم.
باربر بناچار پذيرفت و گفت: حرفى نيست مقصد كه رسيديم پول ما را بده. ولى بارت چيست؟
زينالعابدين خنده شيرينى كرد و گفت: از دكان صرافى براى خانه استادم پول ميبرم!!
- پول؟! چهار باربر ميخواهى كه پول ببرى؟
- بيش از اين سؤال مكن و بيا برويم. دلم نميآيد استادم بيش از اين منتظر بماند.
باربر جوان با كنجكاوى و اشتياق به راه افتاد و سهنفر از دوستانش را هم خبر كرد و با هم به دكان صرافى رفتند. صراف تاحدى كه آن چهارجوان قدرت داشتند پول آورد و در كيسه هاى بزرگى ريخت و روى دوش آنها گذاشت و آنها را روانه كرد.
جلوى در خانه بحرالعلوم، كيسه ها را برزمين گذاشتند. زينالعابدين در زد. سيد در را گشود.
زينالعابدين سلام كرد و گفت: مبلغ حواله اين چهار كيسه پول بود كه صراف داد تا خدمتتان بياورم. ولى من مزد اين باربرها را نداشتم كه بدهم.
سيد با چشمانى نمناك نگاهى به زينالعابدين و به كيسه هاى پول انداخت و مزد باربرها را داد. باربر جوان پول را كه خيلى بيش از مزد و حقش بود گرفت و گفت: آقا در تمام مدتى كه در بازار مكه كار ميكنم هرگز بارى پر از پول نبرده بودم!
زينالعابدين خنديد: بعد از اين هم تا عمر دارى نميبرى!
مردان باربر خرسند و راضى رفتند و زينالعابدين در را بست و پولها را بزحمت به اتاق برد. سيد بيآنكه حرفى بزند آماده رفتن به مسجدالحرام شد تا كار تدريس را شروع كند و زينالعابدين بيتاب از اين سكوت پرمعنى سيد رفت تا پولها را در جاى مناسبى بگذارد ...
زينالعابدين براى خريد مايحتاج خانه سيد به بازار مكه رفت. مدتها بود كه براى خانه چيزى نخريده بود و حالا كه حواله پربركت به دستشان رسيده آنها را بى نياز كرده بود. اگرچه سيد هرچه در خانه داشت يا به مهمان ميداد و يا با فقرايى قسمت ميكرد كه او را به سخاوت و كرامت خوب ميشناختند.
با خودش فكر كرد سرى به آن صراف هم بزنم و بپرسم آن حواله از كه بود. سيد كه يك كلام هم درمورد آن حرف نزده بود. به نزديكى كوه صفا كه رسيد اول فكر كرد اشتباه آمده چرا كه هرچه اطرافش را نگاه كرد اثرى از دكان به آن بزرگى نبود. دكان ديگرى باز بود كه مردى بر در آن پارچه ميفروخت. زينالعابدين جلو رفت و سلام كرد. مرد پارچه فروش جواب سلام او را داد وگفت: پارچه هاى خوبى دارم بفرما ...
- براى خريد پارچه نيامدهام. صرافى در اينجا دكان داشت. من ديروز حواله اى داشتم و آوردم و او پول آن حواله را به من داد. مطمئن هستم نشانى را درست آمدهام.
- صراف؟! آن هم اينجا! من يك عمر است اينجا دكان پارچه فروشى دارم و هرگز صرافى در اينجا نديدهام. در كنار دكان من هم كه دكان اين جوان خرمافروش است كه ...
زينالعابدين حرف او را قطع كرد و گفت: پدر جان من ... من خودم ديروز از او پول ...
پيرمرد كه انگار حوصله سماجت او را نداشت و به خودش هم خيلى مطمئن بود سرجايش نشست و گفت:
- اشتباه مىكنى مرد! به تو گفتم كه من سالهاست اينجا دكان دارم و هرگز در كنار كوه صف صرافى نبوده است. چهره ميهمان سيد و آن حال متغير او پيش ديدگانش زنده شد. بىآنكه حرف ديگرى بزند به راه افتاد. مطمئن بود كه راه و نشانى را اشتباه نيامده و ديروز دكان صرافى در همين نقطه بود ...
گذران زندگى سيد بحرالعلوم اگرچه از نظر مالى آسان شده بود، امّا پنهان كردن مذهب تشيع و تدريس كتب مذاهب چهارگانه اهل سنت در كنار فقه شيعه براى او در اين مدت طولانى سخت و دشوار بود. گرچه تسلط او بر كتب اهل سنت به قدرى زياد بود كه هيچكس فكر نميكرد او از مجتهدين و علماى بزرگ تشيع در حوزه بزرگ نجف است امّا همواره مخفى كردن آنچه در دل داشت در كنار آنچه بر زبان ميآورد برايش دشوار بود ...