ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦٣ - مشكل ناگفته
حضرت، عليهالسلام، آن زن را مطيع من نمود و ساليان دراز با او زندگى كردم و فرزندانى خداوند از او به من ارزانى كرد. پيشامدهاى بدى نيز روى داد اما در برابر همه آنها صبر كرد. چنانچه هيچ زنى آنگونه نمىتواند صبر كند. و هيچ برخورد بدى هم بين من و او و خانوادهاش تا زمانى كه روزگار ما را از هم جدا كرد و وفات نمود، پيش نيامد.
اين رويداد تنها رابطه من با حضرت، عليهالسلام، نبود بلكه پيش از آن هم نامهاى نوشته و خواهش نموده بودم كه حضرت، عليهالسلام، قطعه زمينى را از من قبول بفرمايند. اما اين كار را تنها براى رضاى خدا نكرده بودم! بلكه مىخواستم به اين وسيله با ياران حضرت كه آن زمان تحت سرپرستى حسينبنروح نوبختى بودند رابطه داشته باشم و با آنها باشم تا بعضى مشكلات دنيايى و مادىام برطرف شود. چون بسيارى از آنها صاحب نفوذ بودند- اما امام- عليهالسلام، پاسخى ندادهاند. من اصرار كردم. حضرت عجلاللهتعالى فرجه، مرقوم فرموده بودند:
شخص مورد اطمينانى را پيدا كن و اين قطعه زمين را به نام او كن چون بعدها به آن نياز خواهى يافت! من نيز آن زمين را به نام ابوالقاسم موسىبنحسن زجوزجى پسر برادر دينى عزيزم يعنى همان ابوجعفر محمدبناحمد زجوزجى نمودم چون مورد اعتماد بود زيرا هم متدين بود و هم صاحب ثروت. بعد از مدتى گروهى از اعراب (در جريان يك درگيرى) مرا به اسارت درآوردند و تمام زمينهايى را كه در تملك من بود و همه غلات و چهارپايان و وسايلى را كه در آنها بود و روى هم هزار دينار ارزش داشت، غارت كردند. بعد از مدتى كه در اسارت آنها بودم خودم را با پرداخت صد دينار و هزار و پانصد درهم خلاص كردم و پانصد درهم هم به عنوان اجرت به كسانى كه به عنوان قاصد به اطراف فرستاده بودم خرج كردم. اينجا بود كه آن تكه زمينى كه به نام ابوالقاسم موسىبنحسن كرده بودم به كارم آمد و آن را فروختم.[١]
پىنوشتها:
[١]. ر. ك: المجلسى، محمدباقر، بحارالانوار، ج ٥١، ص ٣٢٠- ٣٢٣؛ على دوانى، مهدى موعود (ترجمه جلد سيزدهم بحارالانوار)، ص ٦٣٥- ٦٣٣؛ غيبت، شيخ طوسى؛ اين داستان به دو روايت در بحار آمده و در آن دو اختلافاتى هست. استاد دوانى روايت دوم را ترجمه كردهاند نگارنده داستان را تلفيقى از هر دو قرار داده است.