ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٧٢ - سفر به سرزمين عشق
امام زمان در سامرا، همانجايى كه ... اما مجال ماندن نيست. زائران ايرانى و عرب از راه مىرسند و خلوتم به هم ميخورد. از سرداب دور مىشوم. خلوت خوبى داشته ام و مىدانم كه ديگر در اين سفر تكرار نمىشود ... كجاست صفاى گريههاى اسماعيل هرقلى، كجاست، سيدبنطاووس، كه صداى مناجات امام زمان را در اينجا شنيد كه مىفرمود: اللّهم شيعتنا منّا ... خدايا اگر شيعهام؛ پس، از اويم و اگر از اويم؛ پس، حق دارم كه او را ببينم و چقدر در اين لحظات نياز دارم. نيازى غريب كه تمام تار و پود وجودم را به آتش كشيده است. هيچكس جز تو از دلم خبر ندارد. با هيچكس حرفى نمىزنم. اما تو مىدانى كه چقدر عاجزانه ميان مردم با نگاهم او را جستجو مىكنم و چقدر دلم مىخواهد نشانهاى، علامتى و ... خدا لعنت كند آنهايى را كه ما را از ديدارش محروم كردند. چرا نبايد حالا كه رنج اين سفر را كشيدهام او را ببينم، مثل آن وقتها كه مردم در خانه امام معصوم را مىزدند. درد و حاجتشان را ميگفتند و بدون اجابت و دست خالى بر نمىگشتند.
باور كن در اين لحظات با همه نيازمنديم هيچ چيز جز ديدارت نمىخواهم. فقط يك نگاه خودت برايم كافى است. اصلًا درد و حاجت و نياز چه معنايى دارد وقتى كه تو هستى ... با همه وجودم مىسوزم و نفرينشان مىكنم آنها را كه به هر دليل سعادت ديدار تو را از من گرفتند.
بىآنكه پاى رفتن و دل دل كندن داشته باشم با سامرا خداحافظى مىكنم. ديگر در مسيرمان به سامرا برنمىگرديم و حس مىكنم چيزى كه در سامرا جا گذاشتم دلم نبود، همه هستىام بود. من بدون هستىام چگونه برگردم خدا ...! من بدون ديدار مهدىام چگونه برگردم؟ بروم به هموطنانم بگويم تا سرداب مطهر رفتم و بدون ديدار برگشتم؟ در ميان بيابانى خشك از سامرا به سوى كاظمين بر مىگرديم و در تمام مسير به اين فكر مىكنم كه چقدر اين راه را طى كردهاى و چقدر اين مسير، با صفاى گامهاى مهربان تو آشناست. كاش خاك راهت بودم، يا بوته خارى در مسير رفتنت به سوى كاظمين. آخ چقدر در شهر خودم كه بودم، غروبها كه دلم مىگرفت مىگفتم: يا اباصالح، هر كجا هستى، نجف هستى، كربلا هستى، سامرا هستى، ياد ما هم باش ...
و اينكه پشت سر مىگذارم سامراى توست. شهرى كه به اعتبار ولادت و حضور و آغاز غيبت طولانىات، آبرو يافته است. راستى اين مردمى كه به كار و كسب فقيرانهشان مشغول بودند مىدانستند و مىدانند كه ساكن كجاى عالماند؟
سر راهمان به زيارت سيد محمدبنامام هادى، عليهالسلام، رفتيم. او هم در دل اين ديار جايگاهى باشكوه دارد و حريمى آشنا. و ضريح باصفايش پذيراى دلهاى تشنهمان مىشود. صبح چهارشنبه براى آخرين نماز صبح به كاظمين مىرويم و باز همان حلاوت صبح و صفاى سحر و نگاه ملتمس زائرانى كه دل نمىكنند. آفتاب كه بر سر و روى شهر پهن مىشود به ناچار وداع مىكنيم.
وداع با كاظمين و حركت به سوى نجف حال و هوايم را عوض مىكند. دارم به سوى سرزمين على، عليهالسلام، مىروم. به سوى نجف و به سوى كوفه، شهر همه انبيأ و اوليأ كه آن همه دربارهاش خوانده و شنيدهام.
سطر سطر كتاب با حسين تا مهدى را با خودم مرور مىكنم. آن روز كه براى اولين بار اين كتاب را خواندم، كجا باور مىكردم كه خودم روزى به كوفه سفر كنم. مسير راهمان به خاطر دجله، سرسبز است و از آن بيابانهاى خشك اطراف بغداد، كاظمين و سامرا خبرى نست. نخلستانها و باغهاى ميوه و آسمان، آبىآبى.
و اما كوفه، كوچك، محقر، مظلوم و غريب، باورم نمىشود اين آبادى و قريه غبار گرفته كه همچون كودكى در آغوش مادر، به سينه گرم نجف چسبيده، شهرى است كه روزى دارالاماره على، عليهالسلام، در آن برپا بوده و روزگارى هم ميزبان كاروان اسراى كربلا شده و در زمانى نيز ميزبان مهدى