ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٧١ - سفر به سرزمين عشق
بىاختيار با خودم مىگويم: كجايند كاخنشينانى كه شيعه را به جرم عشق على، عليهالسلام، مىكشتند؟!
كاظمين مأمن امام جواد و امام كاظم، عليهالسلام، در آغاز سفر به رويمان آغوش مىگشايد. شهرى كوچك، غريب و مظلوم و بسيار نزديك به بغداد، آنقدر كه فاصله بين بغداد و كاظمين را به سرعت طى مىكنيم. بعدازظهر باصفايى است. ناباورانه به هه جا نگاه مىكنم. هنوز در همان بهت و ناباورى آن سوى مرز هستم. باور نمىكنم كه اين من هستم كه قدم به چنين ديارى گذاشتهام. تا وقت نماز مغرب فرصت خوبى است كه يك گوشه روبروى ضريح بنشينم و آنچه كه سالها در دل داشتهام بر زبان جارى كنم.
صبح سهشنبه دوباره براى زيارت، از بغداد به كاظمين مىرويم. هنوز ماه ميان قاب دو گلدسته حرم نگاهم مىكند و پرستوها و كبوترها فوج فوج پرواز مىكنند. نماز صبح را كه مىخوانم حس مىكنم كه هيچ سحرى در تمام زندگىام با اين صفا به صبح پيوند نخورده است. از همه جا زمزمه زائران ايرانى به گوش مىرسد.
لحظاتى كه در كنار ضريح و در صحن و سرا مىگذرانم با هيچ صفايى برابرى نمىكند و با خودم مىانديشم راستى كربلا و نجف چگونه است؟ چقدر به اين كبوترها و پرستوها غبطه مىخورم و چقدر دلم مىخواهد ساكن اينجا بودم ... قرار است راهى سامرا شويم، به ديار امام زمان، عجلاللهتعالى فرجه، سفر كنيم، ديار غربت و رنج امامان معصوم و مظلوميت غريبانه امام هادى و امام عسكرى، عليهماالسلام.
سامرا هم چون كاظمين شهرى كوچك و غريب است با كودكانى فقير و مستمند و مردمى بسيار بسيار نيازمند. از سامرا تصور ديگرى داشتم. حس مىكردم اينكه مىگويند سُرَّ مَن رّاى يعنى حقيقتاً سراى سرور است. اما سامراى بدون مهدى، عجلالله تعالىفرجه، غبار گرفته و خلوت است. ساكت و آرام.
شيعيان ايرانى كه مىرسند با خودشان شور و گريه و صفا مىآورند. ضريح غبار گرفته دو امام معصوم، امام هادى و امام عسكرى، عليهماالسلام، و نرجس خاتون مادر حضرت مهدى و حكيمه خاتون و ... چقدر غريب ...
سر بر ضريح آن دو معصوم با همه وجودم گريه مىكنم. راستى من كجا و سامرا كجا؟ من كجا و شهر مهدى، عجلاللهتعالى فرجه، كجا؟ خدايا نكند در خواب باشم و كسى دستى بر شانهام بزند و بيدارم كند؟! اما نه، بيدارم و اينجا سامراست ... اينجا هم آسمانش آبى آبى است و كبوترهايش محرم آستان معصومين و سرداب مطهر حضرت؛ جايى كه سالها فقط در كتابها دربارهاش خوانده بودم، در دست تعمير است اما اگر هم نبود من نمىتوانستم آن همه پله را طى كنم. اما مگر مهم است؟
خادم عرب حال مرا كه مى بيند برايم راه باز مىكند. كسى آنجا نيست، هنوز زائران و همسفرانمان در حرم هستند و من با برادرم به صحن آمدهايم و باز اين منم و اين جاى پاى امام زمان ...
چقدر دلم مىخواهد بر خاك بيفتم و اين خاك مقدس را ببوسم. چقدر دلم مىخواهد ... و نگاهم به انتهاى راه پرپيچ و خمى كه به سرداب ختم مىشود، خيره مىماند و در دل با خودم زمزمه مىكنم خدا لعنت كند آنها را كه با ظلمشان، اينجا نقطه ختم حضور ظاهرى تو شد. خدا لعنت كند آنهايى را كه تو را از ما گرفتند و شيعه را قرنها اسير اندوه انتظار كردند و ... خوشا به حال آنها كه در اين شهر و ديار با تو همكلام شدند، تو را ديدند و ...
سرداب مطهر نقطه شروع دوران غيبت شد، دورانى كه تا امروز و تا عصر ظهور، اشك را ميهمان ديدگان نگران شيعه كرده است. دلم ميخواهد زمان در دست من بود، كسى صدايم نمىكرد.
دلم مىخواست مىتوانستم مثل اسماعيل هرقلى سر بر ديوار سرداب آنقدر گريه كنم تا صدايم را بشنود و پاسخم دهد ...
هميشه در كتابها خوانده و به حال آنها كه اين لحظهها و صفاها را تجربه كردهاند غبطه خوردهام و امروز ... امروز بعد از سالها شنيدن و خواندن، دارم به چشم خودم مىبينم. اين منم و اين سرداب مطهر