ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١٨ - آخرين نفر
به سمت پرستار دويدى:
- خبرى نشده آقاى پرستار ... ببخشيد خانم پرستار؟
- نه ولى ديگه وقتشه.
انتظار كشيدن هميشه برايت سخت بود. لامپهاى راهرو يكى در ميان خاموش بود. با چشم كليد آنها را جستجو كردى. همانجا كنار صندلى چند كليد بود. اولى را امتحان كردى دومى را و سويم ... لامپها روشن شد، زير لب زمزمه كردى:
- امشب بايد نورباران باشه.
عهدنامه و دفترچه را از روى زمين برداشتى. قلمت را جستجو كردى. به نظرت رسيد اين اتفاق تاريخى را داستان كنى. دست از بىهدف خط كشيدن برداشتى و نوشتى:
به نام خدا
طرح اين داستان نرود از يادم هنگام جنگ جهانى دوم قواى متفقين با وجود اعلام بىطرفى ايران آن را تصرف كردند. ضعف حكومت مركزى باعث شد، هيچ مقاومتى در برابر اين تصرف صورت نگيرد. اين عدم مقابله جسارت سربازان اجنبى را بيش از پيش نمود و دست آنها را براى غارت و تجاوز به اموال و نواميس مردم باز گذاشت. در يكى از شهرهاى كوچك حاشيه كوير مردها همگى دست به دست هم دادند تا اجنبىها نتوانند داخل شهر شوند. در بيرون شهر نبردى سخت و البته كوتاه درگرفت كه نتيجهاش به خاك و خون كشيده شدن مردان شهر بود. بعد از آن سربازان متفقين داخل شهر شدند و از هيچ بىحيايى دريغ نكردند. خانهها آتش گرفت، حرمتها شكسته شد. خونها ريخته شد، اموال غارت شد و ...
اين عصيانگرى به حدى بالا گرفت و فساد به قدرى زياد شد كه مردم فكر كردند آخرالزمان شده و ظهور حضرت حجت نزديك است. همگى دست به دعا برداشتند تا شايد تعجيل صورت گيرد. آنقدر دعا كردند و منتظر ماندند تا سربازان بنا به دستور فرماندهانشان شهر را الى كردند.
زنى از بزرگان شهر كه حرفش خريدار داشت مردم را كه عمدتاً با هم فاميل بودند جمع كرد و به آنها گفت: اگر آقا ظهور نكرده و به يارى ما نيامده يعنى هنوز ٣١٣ يار حضرت كامل نشده و ما كه ادعا مىكنيم او را كمك مىكنيم ادعايمان واهى است. اين بلا بلايى بود كه به واسطه فراموشى ايشان بر سر ما نازل شد. حالا من از طرف شما عهد مىكنم من بعد در هر خانوادهاى اولين پسرى كه به دنيا مىآيد نامش را مهدى بگذاريم تا ديگر از يادمان نرود كه منتظر آمدن كسى هستيم و اين كار را تا وقتى تعداد اين مهدىها به ٣١٣ نرسيده ادامه دهيم. انشاءالله همگى ما ...
پرستارى به سمتت آمد. رو به رويت ايستاد. سرت را بلند كردى.
- به دنيا اومد؟
پرستار كه لبخندى به لب داشت پرسيد: چندميه؟
- سيصد و سيزدهمى
پرستار شوكه شد: سيصد و سيزدهمى؟.
- آره ... نه ببخشيد حواسم نبود. اوليه.
- دوست داشتيد چى باشه؟
- پسر باشه ... سالم باشه يا دختر، هيچ فرقى نمىكنه!
پرستار از عرض پيشانىات و رعشه دستت و از پرت و پاهايى كه مىگفتى فهميد كه نبايد زياد معطل كند.
- مژدگانى يادتون نره شما صاحب يه پسر كاكلزرى شديد.
دهان پرستار را مىديدى كه باز و بسته مىشد و چشمانش كه هنوز متعجبانه نگاهت مىكرد.
هميشه فكر مىكردى اگر در چنين موقعيتى قرار بگيرى فريادى بزنى كه گلويت آسيب ببيند يا چنان بالا بپرى كه از پايين آمدنش پايت بشكند ولى بغضى سنگين به جان گلويت افتاده بود و لرزى عجيب گريبان پايت را گرفته بود. بغضت تركيد به سمت پنجره دويدى، سرت را بيرون كردى:
- خدايا شكرت!
هجوم اشكها ناگهان صورتت را خنك كرد. ماه فروغ ستارهها را كم كرده بود.
- آقا اين هم عهد ما. آخرين
غلامت هم اومد آقا بيا ...
برگشتى عهدنامه و دفترچه را برداشتى. گردنبند را در دست گرفتى كه به ريحانه هديه كنى. زير طرح داستانى كه در بيمارستان نوشته بودى قلم را لغزاندى: نام داستان: آخرين نفر.