ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦٥ - آقا كدام جشن را مى پسندند
سؤالات من نظرخواهى از مردم است، شما هم جزو همين مردميد. بعد هم رو راست بگم مرتّبى و شيكى اين آقا، خيلى توجّه مرا جلب كرد، گفتم ببينم جواب سؤالات مرا هم به همين دقّتى كه در لباس پوشيدن داشتهاند، مىدهند. هر دو خنديدند و موافقت خود را براى انجام مصاحبه اعلام كردند و من از آقاى ميانسال شروع كردم. او گفت: مرا با نام كوچكم استفان بشناسيد. من از ارامنه اهل جلفاى آذربايجان غربى هستم. تحصيلاتم در رشته مهندسى عمران بوده و در حال حاضر شاغل در يك شركت راهسازى هستم. ايشان هم دخترم مريم است.
پرسيدم: شما درباره منجى چه اعتقادى داريد؟ گفت: ما معتقديم كه منجى ما عيسى مسيح دوباره به زمين مىآيند و جهان را از همه ستمها آزاد مىكنند؛ من خود به شدّت به موضوع منجىگرايى در جهان معتقدم و آن را براى نوع بشر يك اعتقاد ضرورى مىدانم.
- آيا منجى دين اسلام را مىشناسيد؟
- بله، مهدى شما را هم مىشناسم. او را هم بسيار دوست دارم، من از روز تولّد او خاطرات بسيار خوبى دارم.
گفتم: لطفاً توضيح دهيد و او گفت: ما در آذربايجان بوديم. از كودكى در اين روز در محلّه ما چراغانى مىكردند، طاق نصرت مىبستند و شيرينى و شربت در همه شهر پخش مىكردند. در خاطرات كودكىام هيچ روزى اين همه شادى را در همه جاى شهر نديده بودم. هر چند روز تولّد مسيح هم براى ما يك روز زيباست، امّا چون محدود بود، در ذهن كودكانه من و دوستانم آن جلوه نيمه شعبان را نداشت. من هميشه منتظر اين روز بودم. حتّى الآن كه سنّ و سالى دارم، ناخودآگاه منتظر آن روز با شكوه و زيبا هستم. مريم خانم، دختر آقاى استفان، اينجا وارد گفتوگوى ما شد و گفت: يك چيزى هم من بگويم؟ گفتم: البتّه بفرماييد.- من از دوستان مسلمان همدانشگاهىام شنيدهام كه مسيح و مهدى مثل دو برادر در روز موعود با هم مىآيند و اينكه مادر مهدى شما از نوادگان شمعون از حواريّون است، براى من بسيار جالب است. من در تحقيقاتى كه داشتهام متوجّه شدهام كه در اسلام بسيار كاملتر به موضوع منجى و روز موعود پرداخته شده، من حتّى در كتابى با نام «ظهور و قيام مهدى»[١] اين مطالب را مطالعه كرده و راستش را بخواهيد خيلى تحت تأثير آن همه شكوه و زيبايى قرار گرفتهام. آقاى استفان گفت: دخترم مريم به برخى از اعتقادات دينى اسلام خيلى علاقهمند است و در حال تحقيق در اين زمينه است. مريم به گفتههاى پدرش، در مورد روز نيمه شعبان، يك مطلب را مىافزايد كه بىاختيار اشك را از چشمان من جارى مىكند. او مىگويد: من روز نيمه شعبان را بسيار دوست دارم و احساس مىكنم كه اين روز براى يادآورى روز زيباى موعود است. (منظورش روز ظهور بود) دوست دارم در اين روز توى خيابانها و كوچه پس كوچهها بگردم و با مردم شريك در اين شادى قلبى باشم؛ مثل روز تاسوعا و عاشورا كه از صبح توى دستهجات عزادارى مىچرخم. من شيرينى نيمه شعبان را مثل پلوى امام حسين دوست دارم. به نظر من اين روزها، مناسبتهاى مشترك بين اديان هستند.
راستى! من اين پدر و دختر محترم را براى شركت در جشن موعود به سالن حجاب دعوت كردم، شايد در آن روز شما هم آنها را ببينيد.
هنوز در فكر گفتههاى آقاى استفان بودم كه ديدم چند پسر نوجوان كنارم ايستادند، يكى از آنها گفت: آقا براى جام جهانى مصاحبه مىگيرى؟ گفتم: نخير. من درباره موعود جهانى مصاحبه مىگيرم. يكى ديگر از آنها گفت: چه با كلاس. آقا خيلى به تيپت نمىخوره. خندهام گرفت: گفتم پسر جون مگه تيپم چه جوره؟ خبرنگارم ديگه. يكى ديگه از پسرها گفت: آقا ناراحت نشو، شوخى مىكنه، اتّفاقاً خيلى هم خوشتيپى. گفتم: خوب حالا حاضريد با من در اين باره مصاحبه كنيد؟ نوجوان قبلى گفت: ديدى گفتم كلاس ندارى، اگر كلاس داشتى با ما مصاحبه نمىكردى كه، بعد همه زديم زير خنده. يكى از آنها كه به نظرم بزرگتر به نظر مىرسيد، گفت: ببين رفيق، اين جمع رو كه مىبينى، يك جمع بچّه مثبت محلّه ما