ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦٠ - كاغذهاى سفيد
كاغذهاى سفيد
رضا رسولى
مىنويسد: ...
نامهتان را خواندم. از خواندن آن و اينكه خبر سلامتى داده بوديد، خوشحال شدم. آنقدر كه خستگى اين مدّت از تنم بيرون رفت. البتّه هر بار كه دستخطّى از طرف شما مىرسد و از حال و روز شما، بانوى مهربان كه در تمام سختىها با من بودهايد و فرزندان بهتر از جانم با خبر مىشوم، چنين حسّى به من دست مىدهد، حسّى شبيه الآن؛ يعنى آرامش و راحتى.
اميدوارم دورانِ دورى، به درازا نكشد و بتوانم زودتر كار خود را به انجام برسانم و برگردم. البتّه نمىدانيد كه چه لذّتى دارد اين روزها. روزهاى هيچ كس بودن را مىگويم. اينجا ديگر كسى مرا عالم بزرگوار و علّامه عالى مقام نمىخواند، چون كسى نمىشناسدم؛ يعنى قرار نيست كه شهره خاصّ و عام گردم.
تا يادم نرفته بگويم كه امروز مىخواهم كار را تمام كنم. البتّه تمام تمام كه نه. نمىدانم چه خواهد گفت و چه خواهد شد. كمى دلهره و اضطراب دارم، امّا اميدوارىام بيشتر است. اين نامه را به اوّلين كاروانى كه به سمت شهرمان حركت كند، خواهم داد. شايد بعد از آنكه كار را به انجام رساندم، چند صباحى در اين شهر بمانم، چون لازم است ...
علّامه حلّى با اين جمله، نامه را تمام مىكند: خداحافظ تا سلامى ديگر.
قبل از آنكه نامه را تا كند، دوباره آن را مىخواند.
مبادا چيزى از قلم افتاده باشد يا كلمهاى ناخوانا، ذهن خانواده را مشغول دارد.
يكى دو كلمه را اصلاح مىكند، بعد مىگذاردش كنار و بر مىخيزد. عبا را بر دوش مىاندازد و عرقچين را به سر مىگذارد. نمىداند چگونه روبهروى آينه قرار مىگيرد:
عجب طالب علم ميانسالى! چه تلاشى دارد اين مرد! با اين سنّ و سال از تكاپوى علمى باز نمىايستد و شهر به شهر، از محضر دانشمندان بهره مىگيرد!
خندهاش مىگيرد. با دست، غبارِ نشسته بر آينه را پاك مىكند. با