ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٣ - نازنين پرده نشينم!
پناهگاه پنهاهم!
سايهات بر سرم مستدام باشد. اين هواى دورى تو، خيلى آلوده است. با هجوم بىرحمانه شهوات چه كنم؟ با كدام جان و قوّه از پس دسيسه نفس برآيم؟ كجا مىتوانم پشت شيطان شيّاد را به خاك بمالم؟ تو بايد بالاى سرم باشى! من آقا بالاسر مىخواهم، وگرنه همه چيز خراب مىشود! روزگار بىتو زيستن، آخرالزّمان است. رمق و تاب و توان من هم به آخر رسيده، عمر منتظران هم به خطّ پايان نزديك مىشود، قطحى آمده، آبِ چشمها هم ته كشيده است. نهر حيا هم ديگر خشك شده، باغ غيرت همهاش آفت زده، ذخيره اخلاق هم ديگر دارد تمام مىشود ... مىبينى انگار آخرالزّمانى، آخر همه چيز است: ولى فدايت شوم! تو كه آخرِ سخاوتى، تو كه نهايت حيايى، تو كه غايت غيرتى، تو كه دفينه فتوّتى، نمىشود به همين زودى اين «آخرالزّمان» شقاوت را به «اوّل الزّمان» سعادت پيوند بزنى؟ نمىشود اين نكبت غيبت را به سرور ظهور پايان دهى؟ نمىشود آغازى بر اين پايان بنويسى؟ نمىشود؟ ...
نمك به زخمت نپاشم، مىدانم كه خودت هم در حيرتى؛ از يك طرف شيعه را مىبينى كه زير پاى خيل رنجها له مىشوند و از يك طرف دستت و راهت باز نيست تا كارى كنى، فريادى زنى و همه چيز را زير و رو كنى ... انگار اين استخوان صبر كه در گلو دارى، همان است كه راه گلوى پدرت را بسته بود! گويى اين خارِ چشم خراش خموشى همان است كه اشك مرتضايت را در آورده بود! بايد سكوت كنى. به خاطر خدا بايد تحمّل كنى و نبايد ببرى! و تو هرگز نبريدهاى، زمينگير نشدهاى، كم نياوردهاى. ايستادهاى چون كوه و مايه استوارى زمين شدهاى تا زمينيان را فرو نبلعد!
نازنين پرده نشينم!
پلكهايم پوك شدهاند، پاهايم آبله زدهاند! پاى چشمم گود افتاده، موهام سفيد شدهاند! آب رفتهام از بس در اين سلول انفرادى- دنيا را مىگويم- بىنور و هوا نفس كشيدهام. هواى ابرى خيلى دلگير است، خودت مىدانى! آدم احساس خفگى مىكند، دوست دارد سقف آسمان را بشكافد تا طرحِ نوِ آفتاب نمايان شود. خودت دعا كن اين ابرها بروند كنار، تا چشم روشنى هستى آشكار شود. عزيز مصر وجود من! مملكت باطنم آشفته، مرزهايش بىپاسبان مانده، اوضاع فرهنگىاش به هم ريخته، درش آشوب شده و دير نيست كه آن را از كفت بربايند! وقتست كه بيايى اين محاصره را بشكنى و مرا آزاد كنى، آزاد در بندگى خودت!