ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦٢ - كاغذهاى سفيد
كار شوم ...! و امروز، آن روزى است كه روزها و هفتهها، آمدنش را انتظار كشيده بود.
\*\*\*
نمىدانم آن مرد كه اكنون به چشم استاد به او مىنگرد چه پاسخى خواهد داد. در اين مدّت علّامه براى استاد خود نه يك شاگرد معمولى كه يك طالب علم سختكوش و پر تلاش جلوه كرده بود. آنقدر كه تحسين ديگر شاگردان و استاد را برانگيخته بود. علاقهمندى به درسها و بحثها شوق علمى، حاضرجوابى و حضور به موقع در كلاسها، از او چهرهاى محبوب در نزد استاد ترسيم كرده بود. محبوبيّتى كه با احترامى خاص آميخته بود. احترامى كه استاد به سبب آن هيچ خواستهاى را از شاگرد پر تلاش خود دريغ نمىكرد. علّامه حلّى نيز براى امتحان استاد يكى دو بار چيزهايى از او خواسته بود. درخواستهايى كه هر كدام با روى گشاده استاد، برآورده شده بودند.
امّا ديروز كه آن كتاب را درخواست كرد، برخورد استاد گونهاى ديگر بود، سر را به زير انداخت و چشم به زمين دوخت. پيدا بود كه دو دلى به سراغش آمده، علّامه در دل خدا خدا مىكرد تا جواب رد نشنود. جوابى كه مىتوانست حاصل زحمات او را بر باد دهد، وا ماندن از فعّاليتهاى علمى، تنها گذاردن شاگردانى كه هر كدام پس از سالها كسب دانش به اميدى در محضرش حاضر مىشدند و دورى از خانواده و مىدانست كه همه آنها با يك جواب نه، بىحاصل مىشود.
استاد تارهاى ريشش را به بازى گرفت. سر را بلند كرد و خيره شد به نقطهاى نامعلوم. دست آخر پرسيد:
- اين كتاب را براى چه مىخواهى؟ اگر مقصودت بهرهمندى است كه من بعضى از مطالب را بر روى منبر و در مجلس درس خواندهام و باز هم خواهم خواند. اگر كه ...
علّامه حلّى حرفش را قطع كرد:
- براى استفاده علمى بيشتر مىخواهم و فهم عميقتر مطالب آن.
براى خواندن واژه به واژه مطالب كتاب و يافتن پاسخهايى مناسب براى آنها نيازمند به دست آوردن كتاب بود.
استاد پرسيد: فقط همين؟
- اگر اين فرصت را به من بدهيد، هيچ گاه لطف شما را فراموش نخواهم كرد!
لحظهاى بر دل استاد شك افتاد:
- اين كتاب را براى چه مىخواهد؟ نكند چيزى را از من پنهان مىكند.
نكند ...
به خود دلدارى داد:
- چه چيزى را؟ براى چه؟ من كه بسيارى از مطالب اين كتاب را در جمع مردم و شاگردانم مىخوانم. پس ديگر از چه چيزى ترس دارم؟ امّا نبايد به او كاملًا اعتماد كنم. نبايد!
استاد به حرف آمد و علّامه حلّى آرام گرفت:
- باشد. فردا به تو پاسخ خواهم داد. خواهم گفت كه اين كتاب را به تو مىدهم يا نه. خواهم گفت كه ... هيچ. تا فردا!
رفت. مىدانست كه تا فردا فرصت دارد تا باز هم به درخواست شاگردش فكر كند. اين خواسته او را بيشتر بسنجد و اگر ايرادى بر آن نبود به آن تن دهد.
امّا ته دلش از اينكه خواسته شاگرد خود را رد كند، احساس نگرانى مىكرد:
- او در نزد من احترام و عزّتى يافته و كم كم به سرآمد شاگردانش تبديل مىشود. اگر خواستهاش را رد كنم، اثر خوبى بر ديگر شاگردانم نخواهد داشت. حتّى ممكن است برخى از شاگردان را از دور من پراكنده سازد و محلّ درسم را خلوت نمايد. شايد با خود بگويند چگونه است كه استاد ما به بهترين شاگرد خود نيز اعتماد ندارد. شايد هم ... شايد هم حرفهاى ديگرى بگويند!
علّامه حلّى از جلوى آينه مىآيد كنار. آستينها را بالا مىزند و از اتاق بيرون مىرود. نگاهى به حياط خانه مىاندازد. حس مىكند كه به اين خانه عادت كرده است. پا مىگذارد داخل حياط و به طرف حوض كوچك مىرود. مشتى آب به صورت خود مىپاشد و دست راست را به پهناى صورت مىكشد و زير لب زمزمه مىكند:
- خدايا! مىدانم كه خودت حافظ دو امانت گرانقدر آخرين فرستادهات هستى. امّا من حرف ديگرى دارم. دلم خواهشى ديگر دارد ... عبدالمطلّب فقط نگران شترهايش بود. چون كه مىدانست «كعبه» براى خود خدايى دارد، مىدانست كه ابرهه نخواهد توانست غبارى، حتّى غبارى بر ساحت كبريايى آن خانه بنشاند. امّا اين بار نه ابرهه و سپاهيانش از راه رسيدهاند و نه از خرابى خانه خبرى است. لشكرى يك نفره به جنگ ميراث فكرى مسلمانان آمده. مردى كه سپاه او كتاب است و سلاحش كلماتند. دوست دارم مرا سنگى بدانى بر نوك ابابيل خود. مىدانم كه از آن سنگريزهها نيز كوچكترم. امّا تو بزرگتر از آنى كه خواسته مرا نپذيرى!
وقتى استاد گفت:
- باشد مىدهم، امّا سوگند ياد كردهام كه اين كتاب را بيش از يك شب در اختيار كسى نگذارم. فقط يك شب!
تمام آرامش دنيا يك باره به جانش باريد. نمىدانست راه مىرود، مىدود يا بر فراز خانهها پرواز مىكند.
يك شب، فقط يك شب!
كاغذهاى سفيد را برمىدارد و قبل از آنكه شروع كند به نوشتن كتاب را ورق مىزند. تعداد صفحات كتاب ترس را در دلش زنده مىكند.