ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦٣ - كاغذهاى سفيد
- فرصتى يك شبه و رونويسى از اين كتاب قطور؟
- وقتى استاد كتب را به طرفش گرفت؛ علّامه حلّى براى لحظهاى درنگ كرد. از ذهنش گذشت كه كتاب را نگيرد:
چگونه مىتوانم اين صفحات را يك شبه رونويسى كنم؟
كسى بى نام و نشان به او مىگفت كه اميدوار باشد دست كم مىتواند بخشى از كتاب را رونويسى كند. شايد هم تمام آن را!
هر لحظه، ساعتى مىارزد و دقيقهها، ارزش روزها را دارند. نبايد فرصت را از دست داد. قلم را برمىدارد و شروع به نوشتن مىكند.
براى نوشتن اين كتاب به روزها و هفتهها زمان نياز دارم. روزهايى كه در اختيارم نيستند و هفتههايى كه حسرت آنها را مىخورم. اى كاش چنين حسرتى بر دلم نمىنشست!
حرف به حرف، واژه به واژه، سطر به سطر و صفحه به صفحه مىنويسد و پيش مىرود. هر از چند گاهى سر از روى كاغذها برمىدارد:
- چه مىشد اگر امروز آفتاب ديرتر غروب مىكرد، چقدر خوب است كه امشب خبرى از ماه نشود!
خندهاش مىگيرد از آرزوى كودكانه خود!
انگشتانش خستهاند امّا نمىتواند حتّى براى لحظهاى قلم را كنار بگذارد.
گوشش چيزى نمىشنود و چشمش جز واژهها چيزى نمىبيند. فقط مىنويسد.
\*\*\*
مىنويسد:
... نمىدانم كه اين نامه كى به دست شما خواهد رسيد، امّا مىدانم كه هرگاه برسد پس از خواندن آن، آرزو مىكنيد كه زودتر بيايم. بيايم تا مرا از نزديك ببينيد و ببوييد نه مرا كه او را. كه من ديگر خود نيستم و بويى و نشانى از او دارم.
آن كتاب رونويسى شد. چگونه؟ نيمه شب بود يا آستانه سحر ... در پناه نور شمع مىخواندم و مىنوشتم. آنقدر نوشته بودم كه ديگر حسّى براى انگشتانم باقى نمانده بود. زهر خستگى را به جان قلم مىريختم و با هر واژه كه مىنوشتم آن را محكمتر مىفشردم. قبل از آن حرفهايم را با صاحبخانه زده بودم. از عبدالمطلّب گفته بودم و شترهايش. امّا انگار خبرى نبود از ابابيلها تا من همچون سنگ ريزه بر نوك آنها بنشينم. ديگر انگشتانم از من فرمان نمىبرند. مىدانستم كه خواهم سوخت اگر كتاب را به پايان نبرم. آن مرد كتاب را فقط براى يك شب امانت داده بود. شايد در دل حدس مىزد كه قصد رونويسى از آن را دارم.
خيرگىام به كاغذ و نوشتن يكسره، چشمانم را اشكريزان كرده بود. دردناكى انگشتها و سوزناكى چشمهايم، به اوج خود رسيده بود كه او آمد. نمىدانم از كجا و چگونه؟ امّا وقتى سر بلند كردم، حضور مردى را در كنار خود احساس كردم. نگاهش آنچنان سنگين بود و كلامش آنچنان آرام كه فقط توانستم سلامش را پاسخ گويم. كنارم نشست. آرامشش بر جانم ريخت. بهت زده او را نگاه كردم. آنقدر مبهوت كه حتّى نپرسيدم كيست و از كجا آمده.
منتظر بودم. امّا فكر نمىكردم كه انتظار اين گونه پايان پذيرد.
لب به سخن گشود:
مىخواهم كمكت كنم.
قبل از آنكه چيزى بگويم، ادامه داد:
تو كاغذهاى سفيد را خطكشى كن، من مىنويسم.
دست بردم و كاغذهاى سفيد را برداشتم. نمىدانستم كاغذها را خطكشى كنم يا خطّ نگاهش را دنبال نمايم. تند و پشت سر هم كاغذها را خط مىكشيدم و به او مىدادم. نمىدانم زمان زود مىگذشت يا او تند مىنوشت. تند و خوش خط؛ زيبا و دلانگيز. آنچنان كه چشم از خطّ نگاهش برداشتم و خيره شدم به خطّ نوشتهاش. چنان محو كه نفهميدم كى با كاروان خواب همره شدم.
صبح سراسيمه از خواب برخاستم. قبل از هر كارى به طرف كتاب و كاغذها هجوم بردم. وقتى انبوهى از كاغذهاى نوشته شده را ديدم، آرام شدم. كاغذها را مرتّب كردم و از نظر گذراندم. به آخرين خطّ صفحه آخر كه رسيدم پر كشيدم. نمىخواستم خواب باشم. خواب هم نبودم. آخرين خط، امضايش نشسته بود. ايستادم، مىشناختمش. مگر مىشود به احترامش نايستاد؟ شما هم مىشناسيدش. نوشته بود:
«اين كتاب را حجّت نوشت.»
خواندمش بارها و بارها. هزار بار. شايد هم بيشتر. بوييدم و بوسيدمش.
تمام سطرها و كاغذها، بوسيدنى بودند ...
\*\*\*
به زودى مىآيم امّا بايد چند وقتى ديگر در اين شهر بمانم. تا دست كم به اندازه دروغپردازىهاى آن مرد از حقيقت شيعه بگويم.
اين نامه را به همراه نامهاى ديگر كه روز قبل نوشتهام، به اوّلين كاروانى كه به سمت شهرمان بيايد مىدهم. خودم نيز تا روزهايى ديگر خواهم آمد و با هم آمدنش را به انتظار خواهيم نشست.
منبع: كتاب مجموعه داستان «زيارت آفتاب»، نوشته رضا رسولى.