نورى از ملكوت، زندگانى آيتاللّه العظمى گلپايگانى - مهدى لطفى - الصفحة ٢١٢ - خاطرات دوران طفوليت
بعد از مدتى به طرف اراك حركت كردم. تا خمين را بهمراه مردم محل آمديم.
گاهى سواره و گاهى پياده مىآمديم از خمين تا اراك را ده به ده به تنهائى طى كردم. و گاهى لازم بود به تنهائى ٤ فرسخ راه بروم و چه بسا از خطرات جاده مىترسيدم. (گويى موسىوار بايد از سرزمين تولد خارج شود تا دست تقدير او را به چوپانى شعيب كشاند و سپس او را به وادى ايمن رهنمون سازد.)
به اراك كه رسيدم چندان رونقى نداشت اول طلوع مرحوم شيخ عبد الكريم بود. تا مدتى كه تقريبا سطح را تمام كرديم و خارج مىرفتيم حاج شيخ يك تومان به ما مىداد اگرچه مخارج ارزان بود ولى كفايت نمىداد با مشكلات فراوان و گران شدن ارزاق مجبور به قرض بوديم و گاهى موفق به گرفتن نان نمىشديم و با مقدارى مغز بادام و امثال آن سدجوع مىكرديم.
ولى بحمد اللّه مدتى كه مانديم چون استعداد و ذوق تحصيلى ما مبرهن شد. مورد توجه طلاب قرار گرفتيم و مردم هم توجه مىكردند. كتب قديمى مورد نياز را از قبيل جواهر آنجا تهيه نمودم. تا انكه حاج شيخ به قم آمدند و نوشتند نان جوى در قم پيدا مىشود. ابتدا نوشتم نمىآيم بعد كه ايشان ترتيب مسافرت و حمل اثاثيه را دادند و قرضهاى ما را هم پرداختند به قم آمدم و در مدرسه فيضيه حجره گرفتم. در اينجا كه ما از فضلاء به شمار مىآمديم در مقابل ديگران كه يك تومان شهريه مىگرفتند. حاج شيخ به من ٣ تومان مىداد. زندگى مىگذشت تا پس از ازدواج به خاطر عيالوار بودن باز در مضيقه شديد قرار گرفتم. و مرحوم حاج ميرزا مهدى احتياط مىكرد كه مبادا كسى بگويد به دامادش بيش از ديگران شهريه مىدهد من هم اظهار نكردم. با آنكه خودم مقسم نماز و روزه بودم. بالاخره مجبور شدم يكسال نماز ١٠ تومانى بخوانم. اگرچه بعد از آن به جهت احتياط و وسوسه به ديگر هم دادم خواند. مشكلات مادى چنين بود ولى صبر كرديم. و خدا هم تفضّل فرمود من هيچ كارى را مقدم بر درس نمىداشتم ...»