اخلاق اقتصادى - الهام نیا؛ وفا؛ مقدس نیا - الصفحة ١٤٢ - د آزادى و آزادگى
از دلبستگى هايشان فراهم نشود، زندگى براى آنان تلخ وغير قابل تحمّل مى شود.
در مقابل، افرادى رامى بينيد كه در دنيا ساده زندگى مىكنند بدون اينكه لذّتهاى خدايى را بر خود حرام كرده باشند، و فكر كنند كه اينها حرام است، وبدون اينكه از كارهاى زندگى دست بكشند، در متن زندگى واقعند، ولى دلشان مىخواهد ساده زندگى كنند، ساده ترين لباسها را بپوشند، سادهترين غذاها را بخورند و منزل و مركبشان ساده باشد؛ براى اينكه نمىخواهند آزادى خود را به چيزى بفروشند؛ زيرا به هر اندازه خود را به اشيا وابسته كنند، اسير آنها خواهندبود، مثل كسى كه هزار بند به او بسته شده است و در اثر اين قيد و بندها نمىتواند سبكبار باشد، و راه برود، و همين اسارت، مايه سقوط از درجات انسانى و هلاكت آنها مىگردد.
روايت شده كه حضرت عيسى (ع) از منطقهاى گذشت، ساكنين آن همراه چارپايان و ماكيانشان يكجا مرده بودند، به خواهش همراهانش ازآن مردگان پرسيد:
از چه روبه هلاكت رسيديد؟
يكى از آنان (با اذن خدا) پاسخ داد:
بندگى طاغوت، دوستى دنيا، كمى خوف، آرزوى طولانى، همراه غفلت و لهو ولعب مار ابه اين روز انداخت،
آن حضرت پرسيد:
علاقه شمانسبت به دنيا چگونه بود؟
پاسخ داد:
مانند علاقه كودك به مادرش بود، هرگاه به ماروى مىآورد، شاد و خرسند مىشديم، و چون از ما، رو مىگردانيد، گريان وغمناك مىشديم.[١]
يعنى اسير دنيا و زرق وبرق و زينتهاى آن بودند، وخود را به آنها فروختند، و برده
[١] - بحارالانوار، ج ٧٣، ص ١٠، اسلاميه.