برگى ديگر از فعاليتهاى احزاب جهادى - محسنى، شيخ محمد آصف - الصفحة ٢٠٥ - فصل يازدهم سخنرانى معظم له، در قلعه فتح الله
گرسنه مىمانم؛ ولى اين پسر من فاسد شده است! او كمونيست شده و در حزب خلق يا پرچم رفته عضويت پيدا كرده است و با كمونيستها همكارى مىكند.
وقتىكه من مىخواهم قرآن بخوانم ناراحت مىشود، چند روز پيشتر من قرآن مىخواندم، آمد قرآن مجيد را با پاى خود زد كه اين خرافات است، بس كن! ديگر اين خرافات را رها كن. چرا قرآن مىخوانى؟ من فكر كردم كه عاقبت كار من با اين پسر چه مىشود؟ از يك طرف او تنها نان آور من است. من به او محتاج هستم و از طرف ديگر محبت فطرى اين پسر از دل من رفته است. چند روز است كه من با خود در ستيزم به يك كشمكش باطنى گرفتارم؛ ولى امروز تصميم گرفتم كه بيايم و شما را از اين جريان باخبر كنم، شما بياييد و اين پسر من را بكشيد.
خوب فكر كنيد! درباره اين زن چه بگوييم؟ ما نمىتوانيم او را وصف كنيم و مجبوريم كه به همان شعرىكه شاعر مىگويد اكتفا كنيم و اين شعر را درباره اين زن بازگو كنيم
|
زن مگو! مرد آفرين روزگار |
زن مگو! بنت الجلال، أخت الوقار |
|
|
زن مگو! دست خدا در آستين |
زن مگو! خاك درش نقش جبين |
|
ديروز سفير روسيه به ديدنم آمده بود. دو روز پيشتر از طريق وزارت اطلاعات و كلتور وقت خواسته بود. ديروز در يكى از مهمانخانههايىكه در اختيار حركت اسلامى است به ديدنم آمد، نشست و صحبتهايى نمود، در ضمن به من گفت: من اقامه حكومت اسلامى را در افغانستان به شما تبريك مىگويم و اين آرزوى شما و آرزوى ملت شما بود، او زبان فارسى را هم بلد بود. بعد گفت: ما اكنون مىخواهيم براى افغانستان آرد بياوريم و دوا بفرستيم، اين كمكها ظرف دو سه روز آينده به كابل مىرسد! ما حكومت اسلامى شما را