برگى ديگر از فعاليتهاى احزاب جهادى - محسنى، شيخ محمد آصف - الصفحة ١٢١ - داستان ابو خصيمه، كعب، مراره و هلال
اين سه نفر ديدند كه نمىتوانند در مدينه زندگى كنند، از شهر خارج شدند و در مغارههاى" كوه" رفتند، چند روز در" كوه" ماندند، گريه كردند، دعا و زارى كردند، روزى" كعب" به دو نفر ديگر گفت: خدا از ما راضى نيست، پيغمبرش از ما راضى نيست، مسلمانان از ما راضى نيست، همه برما خشم كردهاند، ما براى چه با يكديگر صحبت كنيم؟ ما سه نفر نيز بر همديگر خشم و غضب كنيم و از همديگر جدا شويم و عهد ببنديم تا زمانىكه زنده هستيم باهم حرف نزنيم؛ مگر اينكه خدا توبه مارا قبول كند. اين سه نفر از همديگر جدا شدند و هركدام در يك نقطه" كوه" رفتند و از چشم يكديگر خود را غايب كردند. دقيقاً نمىدانم كه چند شب آنان در" كوه" مانده بودند؛ ولى سه شب ديگر به همين منوال از يكديگر دور بودند. مىبيند كه مسئله چهقدر باريك است، اين سه نفر در حالى از رفتن به جهاد تخلف كردند كه سىهزار سرباز در ركاب پيغمبر وجود داشتند، جنگ هم واقع نشد و هيچگونه احتياجى هم به اين سه نفر نبود؛ ولى خدا راضى نيست كه در هيچ شرايط كسى از حكم جهاد تخلف كند.
آيا شما فكر نمىكنيد كه ارزش جهاد بالاتر از ارزش زن و بچه شماست؟ دين بالاتر از مال و اموال شماست، آيا چه مىشود كه چند شب غذاى كمتر بخوريد و قدرى پول براى جبهه بدهيد؟ خون يك ميليون شهيد به اندازه كار و كاسبى شما ارزش ندارد؟! چرا از جبهات داخل كشور غافل بمانيد؟ بعد از سه رو زخداوند متعال توبه آنان را قبول كرد و بر پيغمبراكرم (ص) وحى نازل گرديد. «وَ عَلَى الثَّلاثَةِ الَّذِينَ خُلِّفُوا حَتَّى إِذا ضاقَتْ عَلَيْهِمُ الْأَرْضُ بِما رَحُبَتْ وَ ضاقَتْ عَلَيْهِمْ أَنْفُسُهُمْ وَ ظَنُّوا أَنْ لا مَلْجَأَ مِنَ اللَّهِ إِلَّا إِلَيْهِ ثُمَّ تابَ عَلَيْهِمْ» چه قدر خداوند بر متخلفين جهاد سختگيرى مىكند.