برگى ديگر از فعاليتهاى احزاب جهادى - محسنى، شيخ محمد آصف - الصفحة ٢٠٤ - فصل يازدهم سخنرانى معظم له، در قلعه فتح الله
نمونه ديگر هم وجود دارد، من اميدوارم هستم كه تاريخ افغانستان بلكه تاريخ كشورهاى اسلامى اين نمونههاى كم نظير را فراموش نكند و اين حماسههاى بزرگ در قلب تاريخ محفوظ بماند.
براى من يكى از مجاهدين كابل كه اكنون شهيد شده است حكايت مىكرد و مىگفت: ما در كابل در يك خانه تيمى بوديم. روزى چند نفر از جوانان مجاهد در آنجا نشسته بوديم ديديم كه يك زن داخل منزلما شد. وگفت: سلام عليكم
گفتيم: عليك السلام
گفت: من براى يك كار پيش شما آمده ام، گفتيم: همشيره بفرما، چه مىخواهى؟ گفت: شما مجاهدهستيد. من به شما يك كارى دارم! ما واقعاً ترسيديم باخودگفتيم ممكن است اين خانم نفر (خاد) باشد و از طرف دولت مأموريت داشته باشد و مىخواهد ما را به دام بيندازد.
گفتيم: همشيره اشتباه كردى ما مردم بيچاره و فقيرى هستيم كه به غم شكم خود گير كردهايم. ما مجاهد نيستيم.
گفت: نه شما مجاهد هستيد؟ من مىدانم!
گفتيم: همشيره اصرار نكن، ما مجاهد نيستيم، گفت: نه من مىدانم، از سرو وضع شما معلوم است كه شما مجاهد هستيد! من تحقيق كردهام شماهايىكه در اين خانه دور هم جمع شدهايد، اهداف جهادى را دنبال مىكنيد! گفتيم: همشيره چرا اصرار مىكنى؟ ما مجاهد نيستيم، حالا فرضكن ما مجاهد هستيم، تو از ما چى مىخواهى و هدف تو چيست؟
گفت: من يك پسر دارم و من پسر خود را خيلى دوست هم دارم. گذشته از اينكه من مادرم و او پسر من است دوستش دارم و به او محتاج هم هستم، من كسى را جز او ندارم! تمام زندگى مادى من مربوط به همين پسر است؛ اگر پسر م نباشد، به حسب ظاهر من