برگى ديگر از فعاليتهاى احزاب جهادى - محسنى، شيخ محمد آصف - الصفحة ١١٩ - داستان ابو خصيمه، كعب، مراره و هلال
هواى سرد، در كنار زنهاى خود بنشينى و از غذاهاى لذيذىكه برايت آماده شده بخورى و لذت ببرى؟! گفت: لا والله، هرگز چنين چيزى درست نيست، رو بهطرف زنش كرد و گفت: فوراً توشه سفر مرا آماده كن، بعد لوازم جنگى خود را برداشت و سوار شترش گرديد، بدون اينكه لحظهى در كنار زنش بنشيند بهطرف" تبوك" حركت كرد و خود را به پيغمبراكرم (ص) رسانيد.
وقتىكه پيغمبراكرم (ص) چشمش به" ابوخصيمه" افتاد، فرمود: ابوخصيمه نزديك بود هلاك شوى! نزديك بود كه جهنم را براى خود بخرى! مسلمانان افغانى! خوب توجه كنيد، ما بايد وظيفه شرعى خود را بدانيم،" سى هزار" سرباز در ركاب پيغمبراكرم (ص) حضور داشت؛ اگر شما مىبوديد، مىگفتيد: تعداد لشكر زياد است و نياز به حضورما نيست، بگذاريد ما درس بخوانيم، دكاندارى كنيم، مواظب زن و بچه خود باشيم، قرآن اين بهانه تراشىها را قبول نمىكند. «شَغَلَتْنا أَمْوالُنا وَ أَهْلُونا»[١] قرآن اين حرفها را نمىپذيرد، شما بايد به اين فكر كنيد كه بودن شما در جبهات داخل كشور مفيد است يا در عالم هجرت، اين موضوع را بين خود و خداى تان فكر كنيد، ببينيد بودن شما در كدام جاى ضرورى است، همان را انتخاب كنيد.
پيغمبراكرم (ص) به" ابوخصيمه" فرمود: نزديك بود هلاك شوى!" ابوخصيمه" داستان رفتنش بهباغ را براى آنحضرت (ص) تعريف كرد و پيغمبر (ص) برايش طلب مغفرت نمود و باهم به مدينه برگشتند. سه نفر ديگر كه از رفتن به" تبوك" تعلل كرده بود عبارتاند: از (كعب، مراره و هلال) اين سه نفر مسلمان و متدين بودند، منافق نبودند كه ار راه منافقت در
[١] - فتح/ آيه ١١