پانزده گفتار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٧٨ - رذالت عمر سعد
تیرانداز داشت، آنها هم تیرهای خودشان را رها کردند.
نیمی از اصحاب اباعبداللَّه در همین تیراندازی از پا درآمدند ولی مردانه از خودشان دفاع کردند. (یک وقت انسان غالب میشود ولی با نامردی و یک وقت کسی کشته میشود اما با مردانگی.) کاری کردند که دشمن ترسید. یک یک به میدان میآمدند.
دشمن شکست خورد و گفت با اینها نمیشود جنگید.
جناب عابس به میدان آمد، مردی بود خیلی شجاع و دلاور؛ در این صحنه هم که روحش قوّت گرفته بود نیرویش چند برابر شده بود- چون خیلی فرق میکند که انسان به خاطر ایمانش بجنگد یا به خاطر شکمش- آمد وسط میدان ایستاد و گفت:
الا رَجُل! یک مرد میآید؟ یک نفر جرئت نکرد بیاید. با اینکه خلاف مروّت و مردانگی عرب بود اینها نامردی کردند، جرئت نکردند جنگ تن به تن بکنند، شروع کردند به تیراندازی، سنگ پرانی، کلوخ پرانی. این مرد بزرگ برگشت و رفت در خیمه. یک وقت دیدند تمام اسلحهاش را کند، خُود و زرهش را کند، سپرش را برداشت لخت آمد وسط میدان، گفت حالا به جنگ من بیایید، چقدر شما نامردید! شما خیال کردهاید ما از کشته شدن میترسیم؟ کشته شدند ولی با چه مردانگی و شهامتی! دشمن با اینکه عددش زیاد بود از سنگ و کلوخ استفاده میکرد، از دشنام استفاده میکرد، از نیزهپرانی و شمشیر استفاده میکرد، از هر وسیلهای که داشت استفاده میکرد.
عرض کردم اولین تیر را عمر سعد پرتاب کرد. با این تیر جنگ شروع شد.
میدانید جنگ کی خاتمه پیدا کرد؟ جنگ با یک تیر هم خاتمه پیدا کرد؛ با یک تیراندازی شروع شد با یک تیراندازی هم خاتمه پیدا کرد. میدانید آن چه وقت بود؟ آن وقتی که غیر از حسین کسی نیست؛ تنها حسین است و حسین، و از جلو حسین هم مثل روباههایی که از جلو شیر فرار کنند فرار میکردند. جنگ را این جور خاتمه دادند: حسین خسته