عقيده يك مسلمان - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ١٦٧ - چرا از مرگ مىترسيم؟
زندگى بود (چند روزى به همين صورت مىگذرد)
آه ... غذاى من به كلّى تمام شد، حتى امروز آنچه بر ديوار زندان چسبيده بود با دقّت و با نهايت ولع و حرص خوردم و ديگر چيزى باقى نمانده ...
اوه، خطر، اين بار جدى است ... راستى آخر دنياست، و مرگ و فنا در چند قدمى من دهان باز كرده است. بسيار خوب بگذار من بميرم امّا بالاخره معلوم نشد هدف از آفرينش اين جهان و اين تنها مخلوق زندانى آن چه بود؟ چقدر بيهوده؟ چه بىهدف؟ چه بىحاصل بود، در زندان زاده شده و در زندان مردن و نابود شدن «من كه خود راضى به اين خلقت نبودم زور بود»
آه ... گرسنگى به من فشار مىآورد، تاب و توان از من رفته، و مرگ در يك قدمى است، مثل اين كه اين زندان با همه بدبختيهايش از عدم بهتر بود، فكرى به نظرم رسيد، مثل اين كه از درون جانم يكى فرياد مىزند محكم با نوك خود به ديوار زندان بكوب. عجب فكر خطرناكى؟ مگر مىشود اين يك «انتحار» است اين آخر دنياست، اين جا مرز ميان عدم و وجود است ...
ولى نه شايد پشت اين ديوار چيزى و خبر ديگرى باشد و من نمىدانم ... من كه محكوم به مرگم، بگذار با تلاش بميرم ... من بايد اين ديوار را بشكنم هر آنچه باداباد ...
اين فرياد در درون جانم قوّت گرفته و به من مىگويد ديوار را بشكن ... آه نكند مأمور كشتن خودم باشم ...
در هر حال چارهاى جز اطاعت اين فرمان درونى را ندارم (در اين جا جوجه با ترس و اضطراب و احتياط آهسته شروع به كوبيدن نوك خود بر پوسته ظريف تخم مىكند) ...
- محكم بكوب. باز هم محكمتر ... نترس از اين هم محكمتر ...
اوه ... ديوار وجود و عدم فرو ريخت، بيچاره شدم، طوفانى از اين روزنه به درون پيچيد، نه، طوفان نيست مثل اين كه نسيم لطيف و جان بخشى است، بهبه جان تازهاى گرفتم، همه چيز دگرگون شد، زمين و