عقيده يك مسلمان - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ١٦٦ - چرا از مرگ مىترسيم؟
و شمال و جنوب و شرق و غرب آن اطراف بدن من ... از تصوّر اين موضوع احساس غرور مىكنم امّا چه فائده؟ كسى نيست كه اين همه غرور و افتخار را ببيند و به اين موجود برگزيده خلقت، آفرين بگويد.
آه ... يك مرتبه هوا سرد شد ... (مرغ چند لحظه براى آب و دانه از روى تخم برخاسته است) سرماى شديد تمام محيط زندان مرا فرا گرفته است و درون استخوانم مىدود، اوه، اين سرما مرا مىكشد، نور خيره كنندهاى از مرز عدم به دورن اين جهان تابيده شد و ديوارهاى زندان مرا روشن ساخته است، گمان مىكنم آخر دنيا فرا رسيده است و همه چيز جهان در شرف پايان يافتن است، اين نور شديد آزار دهنده و اين سرماى كشنده هر دو مرا از پا در مىآورند.
آه اين آفرينش چقدر بيهود و زودگذر، و فاقد هدف، در زندان تولّد يافتن، و در زندان مردن، و ديگر هيچ ... بالاخره نفهميدم «از كجا آمدهام، آمدنم بهر چه بود؟» ...
آه ... خداى من، خطر برطرف شد (مرغ مجدداً روى تخم مىخوابد) استخوانم گرم شد، و نور خيره كننده و كشنده از بين رفت، اكنون چقدر احساس آرامش مىكنم همه چيز روبراه شده ... به به زندگى چقدر لذّت بخش است؟
اى واى زلزله شد ... دنيا كن فيكون شد (مرغ، تخمها را در زير پاى خود براى كسب حرارت مساوى زير و رو مىكند) صداى ضربههاى سنگين وحشتناكى تمام استخوانهايم را مىلرزاند، اين لحظه پايان دنيا است، و ديگر همه چيز تمام شده سرم گيج مىخورد، اعضاى بدنم به ديوار زندان كوبيده مىشوند گويا بناست اين ديوار بشكند و يك باره اين جهان هستى به دره وحشتزاى عدم پرتاب شود، دارم زهره چاك مىشوم ... اى خدا.
آه ... خداى من خوب شد آرام شدم، و زلزله فرو نشست، همه چيز به جاى خود آمد، تنها اين زلزله عظيم كارى كرد قطبهاى جهان را عوض كرد ... امّا مثل اين كه بهتر شد، مدّتى بود كه احساس گرماى زياد و سوزش در سرم مىكردم و به عكس، دست و پايم سرد شده بود، الان هر دو به حال تعادل برگشت ... گويا اين زلزله نبود، اين حركت و جنبش حيات و