عقيده يك مسلمان - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ١٦٥ - چرا از مرگ مىترسيم؟
رستاخيز پاسخى به معماها
حقيقت اين است كه اگر ارتباط اين زندگى را از جهان پس از مرگ قطع كنيم همه چيز شكل معما به خود مىگيرد و پاسخى براى اين چراها نخواهم داشت.
براى روشن ساختن سخن بالا خوب است اين جهان را از دريچه چشم يك جوجه بررسى كنيم، و آن گاه گفته بالا را تصديق خواهيم كرد.
آرى بسيار جالب است كه مفهوم زندگى، و گذشته و آينده، و همچنين جهان هستى را از زاويه ديد «يك جوجه» كه هنوز سر از تخم بر نداشته است و دنياى خارج را نديده، مورد بررسى قرار دهيم.
«... آه ... چه زندان كوچكى، اصلًا دست و پايم را نمىتوانم تكان بدهم ...»
نمىدانم چرا آفريدگار جهان تنها مرا آفريده؟ و چرا دنيا اين قدر كوچك و تنگ آفريده شده است اصلًا يك زندانى تك و تنها به چه درد او مىخورد؟ و چه مشكلى را حل مىكند.
نمىدانم ديوار اين زندان را از چه ساختهاند؟ چقدر محكم و نفوذناپذير است، شايد براى اين بوده است كه موج وحشتناك عدم از بيرون اين جهان به درون سرايت نكند، نمىدانم.
آه ... غذاى نخستين من «زرده» به كلى تمام شده، اكنون از «سفيده» دارم تغذيه مىكنم و اين ذخيره هم به زودى تمام مىشود و من از گرسنگى مىميرم و با مرگ من دنيا به آخر مىرسد، چه بيهوده، چه بىحاصل و چه بىهدف است آفرينش اين جهان.
امّا باز جاى شكر او باقى است، افتخار بزرگى به من داده است، من تنها آفريدگار و برگزيده جهان هستم. مركز اين جهان قلب من است،