تهاجم فرهنگى - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٢٨ - مقدمه
پيشرفتهاى علمى و صنعتى بوجود آمده و با روح تنفرى كه از دگمهاى مسيحيت و مذهب در اعماق دل مردم پيدا شده بود بتدريج به اين جهت گرايش پيدا شد كه دايره مذهب را به امورى كه با زندگى مادى ارتباطى نداشت محدود سازند. آنها از يك سو نمىتوانستند بطور كلى مذهب را رها كنند؛ چون گرايش فطرى و يكى از نيازهاى روانى مردم بود و از سوى ديگر مذهبى كه در قرون وسطى بر جامعه حاكم بود با زندگى آنها تزاحم داشت و تعاليمى كه كليسا به نام مذهب ارائه مىكرد با علم مخالف بود به اين دليل تصميم گرفتند تا دايره مذهب را به امور غير دنيوى، كه با زندگى مردم سر و كار ندارد محدود سازند؛ مردم فقط به كليسا بروند و در آنجا با خدا نيايش كنند، از گناهانشان استغفار نمايند و هدايايى هم به فقرا يا كشيش بدهند، اما مذهب در ساير امور زندگى هيچ جايى نداشته باشد. اين محور فكر و فرهنگ جديد غربى است، آن هم نسبت به كسانى كه به دين، مسيحيت، خدا و معنويات اعتقاد دارند. خط فكرى آنها بر اين است كه جاى دين در زندگى عادى بشر نيست، جاى دين فقط در كليساست. مسأله تفكيك دين از سياست كه بعدها، با توطئه ها و تبليغات استعمارگران در كشورهاى اسلامى و شرقى شايع شد از همين جا سرچشمه مىگيرد. اگر روشنفكران غربزده ايران از دوران مشروطيت اين مسأله را مطرح كردند و آن را دنبال نمودند و متأسفانه موفق هم شدند كه در دوران حكومت پهلوى آن را به كرسى بنشانند و عملا دين را از سياست جدا كنند به دليل تأثير همين سياست است.
ما فرهنگ و فلسفه غربى را محكوم مىكنيم اما نه به اين دليل كه شرقى هستيم و بايد هويت شرقى خود را حفظ كنيم و با غرب مخالفت داشته باشيم و نه به اين دليل كه آنچه از مغرب زمين مىرسد آلوده و