کاوش ها و چالش ها - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٩٠ - يك نكته روان شناختى
مى خواهد قيد و بندى نداشته باشد و جلوى او باز باشد تا هر چه كه مايل است انجام دهد و هيچ حساب و كتابى در كار نباشد. پس، اين جا اول دل فتوا داده كه معاد و قيامتى نيست، بعد سعى مىكند دليلى هم براى آن پيدا كند. مسائل اجتماعى غالباً همين طور هستند كه به جاى آن كه دل به دنبال عقل باشد، عقل به دنبال دل حركت مىكند. نمونه زنده اين مسأله كه در عصر خود ما وجود داشت گرايش افراد به ماركسيسم بود. اين افرادى كه مىرفتند ماركسيست مىشدند اين طور نبود كه ابتدا رفته باشند اصول ديالكتيك و ماترياليسم را بحث كرده باشند و با دليل و برهان برايشان اثبات شده باشد كه غير از ماده، چيزى وجود ندارد و اقتصاد ماركسيستى و ساير مسائل مربوط به ماركسيسم درست است. حتى خود من سراغ داشتم كسانى را كه مسلمان بودند، نماز هم مىخواندند، روزه هم مىگرفتند، ولى ماركسيست بودند و فكر مىكردند كه اينها واقعاً با هم قابل جمع هستند. اينها چرا به ماركسيسم گرايش پيدا كرده بودند؟ چون اين ظلم و تبعيض ها و زراندوزى ها را در جامعه مىديدند و شاهد بودند كه چگونه يك عده از فرط پولدارى نمىدانند پول هايشان را چگونه خرج كنند و در كنار آنها يك عده هم در نهايت فقر و گرسنگى به سر مىبردند، آن گاه خيال مىكردند كه يا بايد سرمايه دارى را بپذيرند يا ماركسيسم را، عاقبت سرمايه دارى كه همين فاصله هاى طبقاتى فاحش و وضع اسف بار اجتماعى بود، پس به سراغ ماركسيسم مىرفتند. بعد از اين كه ماركسيسم را انتخاب مىكردند، كم كم يك ادله به اصطلاح علمى هم براى آن درست مىكردند و به تدريج به ماترياليسم و اصالت ماده مىرسيدند.
در مورد پلوراليسم هم در بسيارى از مواقع و در مورد بسيارى از افراد، داستان از همين قرار است. ابتدا اين مسأله در ذهنشان پيدا مىشود كه چطور مىشود بگوييم اين همه آدم به جهنم مىروند و فقط يك عده قليلى نجات پيدا