مرزهاى اعجاز (فارسي) - خوئی، سيد ابوالقاسم - الصفحة ٧٦ - پيامبران از نگاه عهدين
(١)-آيا
معقول است كه كسى نبوت را به غارت ببرد؟و آيا صحيح است كه خدا اين مقام
شامخ را به حيلهگر و دروغگو عطا فرمايد و افراد لايق را از آن محروم
فرمايد؟
فرض كنيد يعقوب با خدا و رسول او از در حيله و مكر وارد شد آيا خدا قادر نبود كه نبوت به غارت رفته را به اهلش بازگرداند؟تعالى
قخواند
و به او گفت:پسرم!حال من پير شدم و به روز وفات خود عارف نيستم، اسلحهء
خود را بگير و به صحرا برو و بارى من شكارى صيد كن و براى من طعامى ترتيب
داده بخورم و جانم پيش از وفاتم تو را بركت دهد.عيسو به صحرا رفت،مادر
يعقوب،به فرزند خود گفت:پدرت به برادرت«عيسو»گفت كه براى او طعامى ترتيب
دهد تا پيش از وفات او را حضور خداوند دعاى خير نمايد.پسرم!دو بزغاله خوب
از گله جدا كن تا براى پدرت طعامى ترتيب دهم و تو آن را پيش پدر ببرى تا تو
را بركت دهد،يعقوب به مادرش گفت برادرم«عيسو»مرد پر مويى است و من مرد
ساده هستم احتمال دارد كه پدرم دست به بدنم بزند و من در نظرش يك فرد فريب
دهنده باشم و به جاى بركت لعنت بياورم مادر يعقوب به وى گفت اي پسر لعنت تو
بر من باشد تو مرا يارى كن يعقوب روانه شد و براى مادرش آنچه را مىخواست
آورد مادرش طعامى بر طبق ميل پدر ترتيب داد و لباسهاى عيسو را به يعقوب
پوشانيد.و پوستهاى آن بزغاله را بر دستها و به سطح گردن او بست نان و
طعامى كه ترتيب داده بود به دست پسر خود يعقوب داد و او نزد پدر آورد پدر
گفت پسرم تو كيستى؟ يعقوب گفت من فرزند تو«عيسو»هستم كه مرا امر
فرمودى.اسحق به يعقوب گفت نزديك بيا تا تو را مس كنم،يعقوب نزديك اسحق آمد
اسحق گفت آواز آواز يعقوب است امّا دستها دست عيسو است.و باز گفت بياور تا
از صيد پسرم بخورم و جانم تو را بركت دهد،او غذا و شراب آورد،و اسحق خورد و
آشاميد...»تلخيص از شمارههاى ١-٢٦ فصل ٢٧،كتاب پيدايش.