مرزهاى اعجاز (فارسي) - خوئی، سيد ابوالقاسم - الصفحة ٧٥ - پيامبران از نگاه عهدين
دختران وى نسبت مىدهد ولى خوانندهء روشندل بايد عقل و خرد را در اين مورد داور قرار دهد.سپس هر چه مىخواهد بگويد.غ (١)-
٤.نبوتى كه به غارت رفت
«(اسحق)خواست به پسرش(عيسو)بركت(نبوت)دهد.
يعقوب از در حيله وارد شد و خود را(عيسو)معرفى كرد و براى پدر غذايى و
شرابى آماده نمود(اسحق)غذا را خورد و شراب را نوشيد يعقوب از طريق حيله و
دروغهاى پياپى توانست بركت بگيرد.
«اسحق»به او گفت:تو سرور برادر خود باش و پسران مادرت بر تو سجده
مىكنند،ملعون باد هر كه تو را لعنت كند مباركباد هر كه تو را مبارك
خواند،وقتى عيسو آمد و فهميد برادر او يعقوب(بركت)را به يغما برده است رو
به پدر كرد و گفت:پدر!مرا نيز بركت بده گفت: برادرت آمد و با حيله بركت تو
را گرفت،عيسو به پدر گفت آيا براى من بركتى نگاه نداشتى؟اسحق گفت:من او را
آقا و سرور تو قرار دادم و همهء برادرانش را غلام او ساختم و از خدا خواستم
كه غله و شراب عطا فرمايد.پس الان اى پسرم براى تو چه كنم؟در اين موقع
عيسو با صداى بلند گريست[١]».[٢]
[١].تورات،كتاب پيدايش،فصل ٢٧.
[٢].مشروح داستان چنين است:
«هنگامى كه«اسحق»پير شد چشمانش از ديدن تار گشت و پسر بزرگ خود عيسو راق