دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٢٤٦٠
| ابوالفضل تاج الدين جلد: ٦ شماره مقاله:٢٤٦٠ |
ابوالفضل تاجالدين، نصربن خلف (د ٥٥٩ق/١١٦٤م)، فرمانرواي پرآوازة سيستان و
دستنشاندة دولت سلاجقه.
دربارة خاستگاه و دودمان ابوالفضل پيش از اواسط سدة ٥ ق اطلاعي در دست نيست.
نسبنامههايي را كه نويسندگاني چون زامباور (ص ٣٠٢) و با سورث (ص ١٦٣) با توجه به
اطلاعات مندرج در تاريخ سيستان دربارة پدر و نياي ابوالفضل تاجالدين، خاصه
ابوالعباس پدر بهاءالدوله خلف آوردهاند، بايد مورد تجديد نظر قرار گيرد (نيز نك:
ايرانيكا). اين نويسندگان ابوالفضل و اسلاف او را جزو خاندان صفاريان سيستان
دانستهاند (همانجاها). در حالي كه هيچ دليلي بر صحت اين دعوي دردست نيست و نه تنها
مورخان معاصر وي مانند ظهيرالدين نيشابوري و راوندي و صاحب تاريخ سيستان از اين
انتساب سخن نگفتهاند، شاعران معاصر و ستايشگر او نيز بدين معني اشارتي نكردهاند.
مورخاني چون منهاج سراج (١/٢٧٥-٢٧٦) و ميرخواند (٤/٦٥٦)، نسب او را درنيافته و در
انتساب خاندان ابوالفضل به صفاريان ترديد كردهاند. بودن نامهايي چون خلف، احمد و
طاهر در خاندان ابوالفضل و صفاريان، گواه خويشاوندي اين دو سلسله نميتواند باشد.
به هر حال، شاعران معاصر وي (مختاري، ٧٤-٧٥، ١٠٣؛ جبلي، ٢٢٩؛ رشيد وطواط، ديوان،
٢٩٦) و صاحب تاريخ سيستان (ص ٣٨٥)، نام پدر ابوالفضل را بهاءالدوله خلف آوردهاند،
در حالي كه منهاج سراج (١/٢٧٦) او را پسر طاهر ]بن نصر[ (مق ٤٨٠ق) و كنيهاش را
ابوالفتح دانسته و آورده است كه ايشان خود را از فرزندان كيكاووس ميدانستهاند.
نخستين اطلاع از زندگي ابوالفضل به دوران حكومت پدرش بهاءالدوله خلف مربوط ميشود.
چون سنجر سلجوقي (د ٥٥٢ق/١١٥٧م) نفوذ خود را در مشرق ايران بسط داد، در صفر ٤٩٦
سپهسالار خود برغش را به سيستان فرستاد. برغش با بهاءالدوله صلح كرد و ظاهراً قرار
شد كه چون امير برغش باز ميگردد، ابوالفضل را با خود به ترمذ و بلخ ببرد. پس وي را
با خود برداشت و ابوالفضل ٦ ماه در آنجا بود و گويا سپس به سيستان بازگشت. زيرا در
تاريخ سيستان در وقايع همين سال از مخالفت او با پدرش ياد شده است (ص ٣٨٩-٣٩٠).
از ميان منابع تنها تاريخ سيستان از اختلافات و كشمكشهاي خونين خانوادگي وي سخن
رانده است. كه به بركناري بهاءالدوله خلف و آغاز حكومت ابوالفضل انجاميد. در اول
رجب ٤٩٩ ابوالفضل بر پدرش شوريد و با حمايت بزرگان سيستان در ٢٢ رمضان همان سال
حكومت آن ديار را به دست گرفت. بهاءالدوله به همراه فرزند ديگرش امير شاهنشاه از
امير قلمش (قتلمش) حاكم اسفزار ياري خواست. قلمش در ١٥ محرم ٥٠١ به بهاءالدوله
پيوست، اما سرانجام پدر و پسر صلح كردند و ابوالفضل خود به حكومت نشست (همان،
٣٩٠-٣٩١؛ قس: منهاج سراج، همانجا). ظاهراً آن دسته از مورخاني كه مدت حكومت
ابوالفضل را ٨٠ سال و عمرش را ١٠٠ سال، يا بيش از آن ذكر كردهاند (ابن اثير،
١١/٣١٣: ذهبي، ٣/٣١؛ ابن شاكر، ١٧/١٦٦)، بدون احتساب دوران حكومت بهاءالدوله خلف و
پدر او ابوالعباس كه در ٤٨٠ ق حكومت يافت (تاريخ سيستان، ٣٨٣-٣٨٤)، ابوالفضل را
جانشين ابوالعباس پنداشتهاند.
حاكميت ابوالفضل بر سيستان پس از چيرگي بر رقيبان، از سوي سنجر نيز رسماً مورد
تأييد قرار گرفت (ظهيرالدين، ٤٤؛ راوندي، ١٦٩) و با ازدواج ابوالفضل با صفيه خاتون
خواهر سنجر، روابط آن دو استواري يافت (دولتشاه، ٨٥). ابوالفضل همواره به سنجر
وفادار ماند و از مشاوران او بود (منتجبالدين، ٩٠) و در اقدامات نظامي سنجر
فعالانه مشاكت داشت. ابوالفضل در ٥٠٨ ق/١١١٤م در لشكر كشي سنجر به غزنين براي
براندازي ارسلان شاه غزنوي، فرماندهي بخشي از سپاه سلطان سلجوقي را عهدهدار بود.
برخي از مورخان و شاعران عصر سلجوقي، شجاعت و دلاوريهاي او را در اين پيكار كه به
پيروزي سنجر انجاميد، فراوان ستودهاند (راوندي، همانجا؛ حسيني، ٩١؛ ابن اثير،
١٠/٥٠٤-٥٠٦؛ بنداري، ٢٤٢؛ جبلي، ٣١٣-٣١٤،٣١٩). در ٥١٣ ق نيز كه سنجر براي سركوب
برادرزادهاش محمودبن محمد به عراق عجم لشكر كشيد، ابوالفضل فرزند خود را به ياري
او فرستاد (ابن اثير، ١٠/٥٥١)، اما از قصيدهاي كه جبلي (ص ٣١٩) در ستايش ابوالفضل
سروده، چنين بر ميآيد كه خود وي در اين نبرد شركت داشته است. در ٥٣٥ ق/١١٤١م وقتي
سنجر براي گوشمال احمدخان، حاكم سمرقند به آنجا لشكر كشيد، ابوالفضل نيز در سپاه او
حضور داشت. در همين لشكركشي كه به پيروزي سنجر انجاميد، ابوالفضل از ائمة سمرقند
خواست رسالهاي دربارة اعتقادات اهل سنت بنويسند تا آن را در سيستان رواج دهد. پس
ابوحفص عمر نسفي، فقيه حنفي، رسالة بيان اعتقاد اهل سنت و جماعت را نوشت و ديگر
فقهاي سمرقند نيز آن را تأييد كردند (رشداني، ١٦٣؛ نيز نك: ميرخواند، ٤/٣١٢). با
توجه به نزديكي قهستان به سيستان و سابقة حملة اسماعيليان به اين سرزمين (تاريخ
سيستان، ٣١٩)، هدف ابوالفضل از اين اقدام، احتمالاً براي مقابله با آنان بوده است.
ابوالفضل سال بعد در نبرد سنجر با قراختائيان نيز شركت كرد و سپاه سنجر كه در قطوان
(اطراف سمرقند) سخت شكست خورد، ابوالفضل در پي فراهم آوردن موجبات گريز سنجر، خود
به اسارت درآمد. گورخان قراختايي شهامت و شجاعت او را ستود و در مدت اسارت به او
مهربانيها كرد و سرانجام در ٥٣٧ق وي را آزاد ساخت و ابوالفضل در شوال سال بعد به
سيستان بازگشت (راوندي، ١٧٣-١٧٤؛ تاريخ سيستان، همانجا؛ قس: منهاج سراج، ١/٢٧٦، ك
به فرار او از نزد گورخان اشاره كرده است).
در ٥٤٨ق/١١٥٣م كه سنجر سلجوقي اسير غزها شد و آنان شهرهاي خراسان را به تصرف
درآوردند، ابوالفضل ازجمله اميراني بود كه آتسز (ﻫ م)، امير خوارزم او را براي
بيرون راندن غزها از خراسان فراخواند (رشيد وطواط، عرايس، گ ٢٥الف ـ ٢٦ الف؛ نيز
نك: جويني، ٢/١٢-١٣). از آن پس تا هنگام مرگ ابوالفضل، از او و روابطش با جانشين
سلطان سنجر يا فرمانروايان ديگر اطلاعي دردست نيست. پس از درگذشت ابوالفضل، فرزندش
شمسالدين ابوالفتح احمدبن نصر به حكومت رسيد (ابن اثير، ١١/٣١٣؛ منهاج سراج،
١/٢٧٧).
نويسندگان از ابوالفضل به عنوان اميري فاضل، عادل و دانشمند ياد كردهاند كه آثار
عدالت و فضل او پس از مرگش از حدود سيستان نيز فراتر رفت. وي به مذهب تسنن معتقد
بود و احكام ديني را به كار ميبست و گاه خود در نماز جمعه خطبه ميخواند و امامت
ميكرد (ابن اثير، ذهبي، همانجاها؛ منهاج سراج، ١/٢٧٦-٢٧٧) و احتمالاً به همين دليل
او را «امير امام» خطاب كردهاند. (رشداني، همانجا).
از شاعران مشهور دربار ابوالفضل، عبدالواسع جبلي را بايد نام برد كه دبير وي نيز
بوده و او را در چندين قصيده ستوده است (ص ٦٤-٦٥، جم؛ نيز نك: اقبال، ٢٩٦). از
ديگر ستايشگران او ميتوان از رشيدالدين وطواط (ديوان، ٢٩٦) و عثمان مختاري (ص
٧٤-٧٥، ١٠٣-١٠٤) نام برد.
مآخذ: ابن اثير، الكامل؛ ابن شاكر كتبي، محمد، عيون التواريخ، نسخة خطي كتابخانة
احمد ثالث استانبول، شم ٢٩٢٢؛ اقبال آشتياني، عباس، وزارت در عهد سلاطين بزرگ
سلجوقي به كوشش محمد تقي دانش پژوه و يحيي ذكاه، تهران، ١٣٣٨ش؛ باسورت، كليفورد
ادموند، سلسلههاي اسلامي، ترجمة فريدون بدرهاي، تهران، ١٣٤٩ش؛ بنداري اصفهاني،
فتح بن علي. زبده النصره، مختصر تاريخ آل سلجوق عمادالدين كاتب، بيروت،
١٤٠٠ق/١٩٨٠م؛ تاريخ سيستان، به كوشش محمدتقي بهار، تهران، ١٣٥٢ش؛
جبلي، عبدالواسع بن عبدالجامع، ديوان، به كوشش ذبيح اللـه صفا، تهران،١٣٥٦ش؛
جويني، عطاملك بن محمد، تاريخ جهانگشا، به كوشش محمد قزويني ، ليدن،١٣٣٤ق/١٩١٦م؛
حسيني، علي بن ناصر، اخبارالدولة السلجوقيه، به كوشش محمد اقبال، لاهور، ١٩٣٣م؛
دولتشاه سمرقندي، تذكره الشعراء، به كوشش محمد رمضاني، تهران، ١٣٦٦؛ ذهبي محمدبن
احمد العبر، به كوشش محمدس عيد بن بسيوني زغلول، بيروت، ١٤٠٥ق/١٩٨٥م؛ راوندي محمدبن
علي،راحه الصدور، به كوشش محمد اقبال، تهران ١٣٣٣ش؛ رشداني، علي بن ابيبكر،
مقدمه بر رساله «بيان اعتقاد اهل سنت و جماعت» ابوحفص عمرنسفي، فرهنگ ايران زمين،
تهران، ١٣٣٥ش؛ ج ٤؛ رشيد وطواط، محمدبن محمد، ديوان به كوشش سعيد نفيسي، تهران،
١٣٣٩ش؛ همو، عرابس الخواطر، نسخة خطي كتابخانه مركزي دانشگاه تهران، شم
٤٠٧٤؛زامباور، معجم الانساب، ترجمة زكي محمدحسن بك و حين احمد محمود، بيروت،
١٤٠٠ق/١٩٨٠م؛ ظهيرالدين نيشابوري، سلجوقنامه، تهران ١٣٣٢ش؛ مختاري ،عثمان بن عمر،
ديوان، به كوشش جلال همايي، تهران، ١٣٤١ش؛ منتجبالدين بديع، علي بن احمد،عتبه
الكتبه، به كوشش محمد قزويني و عباس اقبال تهران، ١٣٢٩ش؛ منهاج سراج، عثمان بن
محمد، طبقات ناصري، به كوشش عبدالحي حبيبي، كابل، ١٣٤٢ش؛ ميرخواند، محمدبن خاوند
شاه، روضهالصفا، تهران، ١٣٣٩ش؛ نيز:
Iranica.
ابوالفضل خطيبي