دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٢٥٧٣
| ابو منصور عجلی جلد: ٦ شماره مقاله:٢٥٧٣ |
َبومَنْصورِ عِجْلي،،ملقب به كِسف،از غاليان مشهور شيعي در اوايل سدة ٢ق/٨م كه
پيروانش به منصوريه شهرت داشتند و چنانكه از زندگي و تعاليم وي پيداست،اهدافي سياسي
در سر داشته است و بدين جهت از سوي عمال حكومت اموي كشته شد.قلهاتي(ص٢٨٨)از وي با
عنوان منصور بن سعيد ياد كرده است.
وي به گزارش سعدبن عبدالله اشعري(ص٤٦)از قبيلة عبدالقيس بود،در حالي كه تمامي منابع
ديگر ابومنصور را عجلي خواندهاند(نكـ:اشعري،علي،٩؛بغدادي،١٤٩؛تاكر،٦٦).اين گزارشها
نشان ميدهند كه ابومنصور عرب بوده و نميتوان وي را چون برخي از غاليان سدة ٢ق از
موالي دانست.ابومنصور كه به گفتةبرخي مآخذ به مستنير نيز شهرت
داشت(نكـ:مسائل…،٤٠؛ابن حزم،٥/٤٥)،گر چه در اصل باديهنشين بود،اما در كوفه منزل
داشت و گفتهاند كه خواندن و نوشتن نميدانست(اشعري،سعد،همانجا).دربارة سابقة
ارتباط وي با جريانهاي شيعي،به ويژه با شخص امامان باقر و صادق(ع)اطلاعات محدود
است.گفته شده كه ميلاء نامي از غاليان،دايه و مربي وي بوده
است(نكـ:جاحظ،الحيوان،٢/٢٦٦؛ابن قتيبه،عيون،٢/١٤٧)،به
روايتي(نكـ:كشي،٣٠٣ـ٣٠٤)هنگامي كه در محضر امام صادق(ع)از ابومنصور نام برده
شده،امام وي را لعن و نفرين كرد.وي كه افكاري غلوآميز داشت،خود را به امام
باقر(ع)منسوب ساخت،اما امام او را طرد كرد و از وي نبري جست.در اين هنگام بود كه
ابومنصور ادعاي امامت كرد و پس از وفات امام باقر(١١٤ق)اعلام كرد كه امامت به وي
منتقل شده است(شهرستاني،١/١٥٨).ابومنصور ادعا ميكرد كه امام باقر(ع)امر خود را به
وي تفويض كرده و او را وصي خويش خوانده است(اشعري،سعد،٤٦ـ٤٧)،اما به گفتة ابن
جوزي(ص٩٧ـ٩٨)ابومنصور انتظار بازگشت امام باقر(ع)را ميكشيد و خود را خليفة امام در
زمان غيبت وي ميدانست.همچنين ابومنصور بر اين اعتقاد بود كه حضرت علي(ع)«نبيِّ
رسول»است و نيز امامان حسن،حسين،عليبن حسين و باقر(ع)و خود وي پس از آنان به نبوت
و رسالت رسيدهاند.او خود را همچون اباهيم(ع)خليلالله
ميدانست(اشعري،سعد،همانجا؛نيز نكـ:ابنفقيه،١٨٥)و به همين جهت بر اين گمان بود كه
جبرئيل بر وي نازل ميشود.
ابومنصور معتقد بود كه خداوند پيامبر(ص)را جهت تأويل مبعوث كرده است و منزلت وي نزد
رسول(ص)چون منزلت يوشعبننون است نزد موسي(ع)(اشعري،سعد،٤٧).وي كه بر عدم انقطاع
رسولان الهي حكم ميكرد(نكـ:اشعري،علي،همانجا)،مدعي بود كه پس از رسالت در ٦ تن از
اولادش ادامه خواهد داشت كه آخرين آنها مهدي قائم است(اشعري،سعد،همانجا).بدينسان
ابومنصور ٧تن از قريش و ٧تن از بني عجل را به عنوان انبياء معرفي
ميكرد(ابنفقيه،همانجا)،اما جز پيامبر(ص)و ٥ تن از امامان شيعي معلوم نيست كه
ابومنصور كدام قرشي ديگر را به عنوان پيامبر و نبي در مجموعة٧تن از انبياء قريش
معرفي ميكرد؟
پيش از بررسي دقيقتري از نحوة تفكر ابومنصور،چند گزارش ديگر ميبايد مورد مطالعه
قرار گيرد:به گفتة سعدبن عبدالله اشعري(ص٤٦)ابومنصور مدعي بود كه خداوند او را به
سوي خود خوانده،با وي سخن گفته،دستش را بر سر او كشيده و به وي گفته است:«برو اي
فرزند و خلق را بر من بخوان»(نيزنكـ:ابوالمعالي،٥٦).در گزارش سعد تصريح شدهكه
خداوند با ابومنصور به فارسي سخن گفته و او را«پسر»خوانده بوده است.اين گزارش در يك
روايت كه به يكي از اصحاب امام صادق(ع)مربوط ميشود،تكرار ميگردد(نكـ:كشي،٣٠٣).در
حاليكه در فرق الشيعة نوبختي(ص٣٤)آمده كه خداوند با ابومنصور به سرياني سخن گفت.هر
دو گزارش ميتواند توجيه قابل قبولي داشته باشد.به هر زوي اين عقيده نشان ميدهد كه
ابومنصور چون بسياري از غاليان شيعي،افكاري مبتني بر تشبيه داشته
است.ابوالمعالي(همانجا)آورده است كه ابومنصور ميگفت:«صانع به صورت مردي است از
نور،تاجي بر سر نهاده،قرآن رداي اوست،پيراهن او از تورات است و شلوار او از زيور
است».
بررسي عقيدة تشبيه در ميان غاليان نياز به مجالي جداگانه دارد،اما تعبير رَسعَني
مهم است كه ميگويد:ابومنصور بر اين اعتقاد بود كه وي شبيه پروردگار خود
است(ص١٣٤).ظاهراً اين طرز فكر با اعتقاد عمومي مشبهان كه خداوند را به انسان تشبيه
ميكردهاند،تفاوت داشته و مبتني بر اين بوده است كه كسي چون ابومنصور كه نبي و
رسول است،ميتواند به مرتبهاي برسد كه همانند خداوند شود و روح الهي در او
بدمد.گفتهاند از آنجا كه ابومنصور مدعي بود كه به معراج رفته است،آية«وَ اِنْ
يَرَوا كِشفاً مِنَ السَّماءِ ساقِطاً…»(طور/٥٢/٤٤)را مربوط به خويش ميپنداشت و
خود را همان قطعة افتاده از آسمان ميدانست(ابن
قتيبه،تأويل،٨٧؛اشعري،سعد،٤٧؛اشعري،علي،٩).از همين روست كه ابومنصور به كسف شهرت
يافت(ابن قتيبه،عيون،٢/١٤٧،المعارف،٦٢٣؛ابن رسته،٢١٨).گفته شده پيش از آنكه
ابومنصور ادعاي امامت كند و چنين پندارد كه به معراج رفته است،بر اين اعتقاد بود
كه«كسفِ»افتاده از آسمان،حضرت علي(ع)است(شهرستاني،١/١٥٨؛كرماني،٣٩).به گزارش ابن
عبدربه(٢/٤٠٥)،ابومنصور بر اين باور بود كه حضرت علي(ع)كه كسف ساقط است،در«سحاب»به
سر ميبرد.ملطي(ص١٥٠)نيز بر همين مسأله تأكيد كرده و گفته كه ابومنصور بر اين
اعتقاد بود كه علي(ع)در سحاب است و او نمرده و قبل از قيامت،خود و همراهانش به دنيا
رجعت خواهند كرد.اين اعتقادكه همان باور منسوب به«سبئيه»بوده است،توسط ابن عبدربه و
ملطي به ابومنصور نسبت داده شده است(نكـ:تاكر،٧٤).همچنين است اين اعتقاد كه جبرئيل
در ابلاغ رسالت اشتياه كرده و ميبايست بر حضرت علي(ع)نازل ميشد كه
باور«غرابيه»است و توسط برخي منابع به ابومنصور منسوب شده است(ابن ابي
يعلي،١/٣٣؛عبدالقادر،١/٨٨؛تاكر،٧٥).گرچه اين افكار كه به سبئيه و غرابيه مربوط
بوده،ميتواند در نظام فكري غلوآميز ابومنصور جايي پيدا كند،با اين همه،دليل
استواري بر صحت انتساب اين افكار به ابومنصور وجود ندارد.از ديگر عقايد ابومنصور
اينكه وي اعتقاد داشت،اول كسي كه خداوند او را خلق كرده،عيسي(ع)است و سپس عليبن
ابيطالب(ع)و از اين رو اين دو تن را فاضلترين خلق خداوند
ميدانست(اشعري،سعد،٤٧ـ٤٨).اين اعتقاد وي نيز كه ذات آدمي را از نور و ظلمت ممزوج
ميدانست(همو،٤٨)،بسيار قابل تأمل است(براي برخي ديگر از عقايد او كه چندان مورد
بحث قرار نگرفته،نكـ:جاحظ،الحيوان،٢/٢٦٩).
ظاهراً ابومنصور چون برخي ديگر از غالبان شيعي با ابراز افكار غلوآميز علاقهمند
بود كه جريان امامت را از خاندان پيامبر(ص)كه مورد توجه شيعيان بودهاند،خازج
كرده،با معرفي كردن خود به عنوان جانشين آنان،حركتها و اهداف سياسي خود را دنبال
كند.ابومنصور در واقع خود را به عنوان يك رسول نبي جانشين امام باقر(ع)ميدانست و
مزتبهاي نزديك به مقام ومنزلت حضرت علي(ع)براي خود قائل بود و در واقع با ابراز
برخي افكار غلوآميز دربارة امامان شيعي،خود را نيز كه جانشين آنان و در مقام و
مرتبت الهي ميدانست،براي پيروانش بزرگ و الهي قلمداد ميكرد.وي با ابراز اينكه
مانند پيامبر(ص)به معراج رفته و از سوي خداوند حامل پيغام تبليغ براي خاكيان است
واظهار اينكه وي پيامبرِ تأويل است،عقايدي را به پيروانش تلقين ميكرد كه ميتوانست
در تهييج آنان در جهت يك هدف سياسي به كار آيد.ابومنصور بر اين باور بود كه مراد از
بهشت،كسي است كه به موالات و دوستي وي مأمور هستيم و او همان امام وقت است و در
مقابل مراد از دوزخ شخصي است كه خصم امام است و همگي مأمور به عداوت و دشمني با وي
هستند.پس آن كسي كه امام زمان را شناخت،چون به جنّت كمال رسيده است،تكليف از وي
ساقط است(شهرستاني،١/١٥٨ـ١٥٩).به گزارش سعدبن عبدالله اشعري(همانجا)ابومنصور براي
پيروانشجميع محارم را حلال ميشمرد و واجبات و فرائض را از آنان ساقط ميدانست و
چنانكه ابوالحسن علي اشعر(ص١٠)اشاره كرده،بر اين اعتقاد بود كه تمامي محرمات اسامي
كساني است كه خداوند دوستي و ولايت آنان را منع كرده است و واجبات اسماء رجالي است
كه ولايت آنان واجب و فرض است.در واقع در نظر وي اصل ديانت همان معرفتِ امام وقت
است و كسي كه واجب را پاس دارد و از حرام دست شويد و به عبارت ديگر در نظرگاه او به
امام عصر مؤمن باشد و از دشمن وي دوري جويد،به جنت كمال كه همان حقيقتِ امام
است،دست مييابد و از دوزخ كه اهريمن زمان است،رهايي مييابد.از اين رو وي اين آيه
از قرآن«لَيْسَ عَلَي اَلَّذينَ آمَنوا و عَمِلُوا الصّالِحاتِ جُناحٌ فيما
طَعِموا»(مائده/٥/٩٣)را بر اين پايه تفسير و تأويل ميكرد(اشعري،علي،همانجا).
آتچه مسلم است اينكه ريشة اين عقيده كه اصل ديانت همان معرفت است و تضمين كنندة
معرفت،وجود امام معصوم است،در ميان پيروان امامان باقر و صادق(ع) بر اثر تعليم اين
دو امام رايج بوده است؛گر چه هيچگاه اين تعليم خللي در اجراي واجبات و دوري از
محرمات پيش نميآورده است،ولي چنانكه پيداست،اگر بر گزارش منابع اعتماد كنيم و بر
خلاف بسياري از موارد اطلاعات آنان را در اين زمينه از جانبداري و مبالغهگويي بر
كنار دانيم،ابومنصور با تبليغ اين عقيده كه عقيدة«اباحيه»است،سعي بر اين داشته تا
از برخي تودههاي مردمي كه آمادگي پذيرش اينگونه عقايد را داشتهاند و پس از آن نيز
مورد بهرهبرداري ديگر غاليان سياسي و رهبران خرمديني واقع ميشدهاند،براي يك هدف
سياسي كمك گيرد و آنان را در يك صف واحد در مقابل حكومت اموي به مبارزه تشويق كند.
ابومنصور بر مخالفانش سخت ميگرفت.چنانكه در گفتاري از احمدبن حنبل نقل شده،منصوريه
بر اين باور بودن كه اگر كسي از آنان ٤٠ نفر از مخالفان را بكشد،بهشتي است(ابن ابي
يعلي،١/٣٣).به گزارش منابع(جاحظ،الحيوان،٢/٢٦٧؛ابن
قتيبه،تأويل،٨٧،عيون،٢/١٤٧،المعارف،٦٢٣؛اشعري،سعد،٤٧)،ابومنصور در شمار«خنّاقان»بود
و حتي چنانكه گفتهاند(نكـ:مسائل،٤٠)،اول كسي كه از ميان غاليان شيعي به«خنق»(خفه
كردن)مخالفان فتوا ميداد،وي بود.وي اصحابش زا به كشتن غافلگيرانة مخالفان
فراميخواند(اشعري،سعد،همانجا).اينگونه كشتن مخالفان نيز كه در گفتاري مربوط به
واصل بن عطا به غاليان نسبت داده شده،در تفسير كلام وي مراد از غاليان را منصوريه و
مغيريه دانستهاند(جاحظ،البيان،١/٣٠؛ابننديم،٢٠٢). ابومنصور قتل مخالفانش را جهاد
خفي ميداند(اشعري،سعد،همانجا).گويا ابومنصور و پيروانش چنان به خنق شهرت داشتهاند
كه ابنفقيه(ص١٨٥)ابومنصور را به عنوان ابومنصور خناق ميشناساند و جاحظ در
الحيوان(همانجا)ميگويد كه مغيريه پيروان مغيرة بن سعيد در فشردن گلوي مخالفان به
طريق منصوريه رفتهاند.بهر صورت گفته شده كه منصوريه تا زمان ظهور قائم منتظر حمل
سلاح را جايز نميدانستند،از اين رو مخالفان را به خنق و يا به وسيلة سنگ
ميكشتند(ابنحزم،٥/٤٥؛دربارة روش كار خناقان،نكـ:جاحظ،الحيوان،٢/٢٦٤به
بعد،نيز٦/٣٨٩-٣٩٠)وابنحزم كه عموماً مغرضانه به گزارش دربارة فرق شيعي
ميپردازد،به نقل از هشام بن حكم آورده(همانجا)كه كسفيه(منصوريه)جدا از اينكه
مخالفان را به قتل ميآوردند،پيروان خود را نيز ميكشتند و بر اين عقيده بودند كه
با اين كار مؤمنان را هر چه زودتر بهشتي و كافران را دوزخي ميكنند.ابومنصور چنانكه
در گزارش سعد بن عبدالله اشعري(همانجا)آمده،خمس آنچه از مخالفان به غنيمت
ميگرفت،براي اصحابش قرار ميداد.تاكر به بررسي رابطة ميان روشهاي مبارزاتي منصوريه
و فرقة نزارية اسماعيلي به رهبري حسن صباح پرداخته است(ص٧٣-٧٤).
دربارة آداب و رسوم منصوريه اين مطلب نيز گفتني است كه آنان گاه كه ميخواستند
سوگندي به زبان آورند،چنين ميگفتند:«الاوالكلمة»(اشعري،علي،٩).اين نكته و برخي
خصوصيات فكري ابومنصور كه پيش از آن سخن گفتيم،نشان از تأثير گرفتن ابومنصور از
مسيحيت دارد(نيز نكـ:تاكر،٦٦,٧٢).
به هر صورت با توجه به آنچه دربارة ابومنصور دانستيم،ميتوان گفت كه او و پيروانش
يك هدف سياسي را دنبال ميكردهاند.از اين رو به گزارش منابع،گروهي از منصوريه از
قبيلة بنيكنده در كوفه خروج كردند و يوسف بن عمر ثقفي،والي كوفه،ابومنصور را دربند
كرد و او را مصلوب ساخت.گرچه حركت ابومنصور از دورة ولايت خالد بن
قسري(حكـ١٠٥-١٢٠ق)و به احتمال قوي پس از درگذشت امامباقر(ع) شدت گرفت و شخص خالد
به دنبال او بود،اما وي در زمان حكومت يوسف بن عمر ثقفي در كوفه(حكـ١٢٠-١٢٢)دستگير
شد و به قتل رسيد.اين مطلب نشان ميدهد كه ابومنصور سالها به حركت سياسي و نشر
عقايد غلوآميز خويش مشغول بوده است(ابن قتيبه،عيون،همانجا؛
اشعري،سعد،همانجا؛شهرستاني، ١/١٥٨؛نيز نكـ:تاكر،٦٧).
پس از مرگ ابومنصور،پيروانش بر دو گروه تقسيم شدند:گروهي كه به«محمديه»شهرت
داشتند،معتقد بودند كه امام باقر(ع)به ابومنصور وصيت كرد،چنانكه موسي(ع)به يوشع بن
نون وصيت كرد،اما چنانكه پس از يوشع امر وصايت به فرزندان هارون بازگشت،پس از
ابومنصور نيز امر امامت و وصايت به فرزندان علي(ع)باز خواهد گشت.ابومنصور به نظر
اين گروه«امام صامت»بود و خود ميگفت كه«من امام مستودع هستم و بر من روا نيست كه
به كسي وصايت كنم».اينان ابومنصور را«صاحب الاسباط»ميخواندند و امام ناطق را كه پس
از او خواهد آمد و قائم مهدي است،محمد بن عبدالله نفس زكيه ميدانستند.در حالي كه
مي دانيم در آن دوره هنوز نفس زكيه به فعاليت سياسي نپرداخته بود!گروه ديگر بر اين
باور بودند كه ابومنصور به پسرش حسين وصيت كرده است،اينان به«حسينيه»شهرت داشتند.با
توجه به تعاليم مشخص ابومنصور ظاهراً گروه دوم به آراء ابومنصور نزديكتر بودهاند
و گويا گروه اول با اين عقيده ميخواستهاند كه امامت را به خاندان
پيامبر(ص)بازگردانند(اشعري،سعد،٤٨؛اشعري،علي،٢٤-٢٥؛قاضي عبدالجبار،٢٠(٢)/١٧٩).
دربارة حسين بن ابيمنصور گفته شده كه وي ادعاي نبوت داشت و مرتبة پدرش را براي
خويش مفروض ميدانست.وي پيرواني بر گرد خود جمع كرد و اموال بسياري نزد وي ارسال
ميشد،اما عمر خناق نامي او را دربند كرد و نزد مهدي خليفة عباسي فرستاد و خليفه او
را بردار كرد.گروهي از پيروانش نيز دستگير و مصلوب شدند(اشعري،سعد،٤٧).براساس اين
گزارش معلوم ميشود كه فرزند ابومنصور تا مدتها بعد از مرگ پدر به فعاليت سياسي
مشغول بوده است.
براي بررسي بيشتر دربارة شخصيت ابومنصور جدا از مقالة مستقل تاكر ميتوان به
تحقيقات هالم در«گنوستيسيسم اسلامي»مراجعه كرد(ص٨٦-٨٩).
مآخذ:ابن ابي يعلي،محمد،طبقات الحنابلة،به كوشش محمد حامد
الفقي،قاهره،١٣٧١ق/١٩٥٢م؛ابن جوزي،عبدالرحمان،تلبيس ابليس،قاهره،١٣٦٨ق؛ابن
حزم،علي،الفصل في الملل و الاهواء و النحل،به كوشش محمد ابراهيم نصر و عبدالرحمان
عميره،رياض،١٤٠٢ق/١٩٨٢م؛ابن زسته،احمد،الاعلاق النفيسة،به كوشش
دخويه،ليدن،١٨٩١م؛ابن عبدربه،احمد،العقد الفريد،به كوشش احمد امين و
ديگران،بيروت،١٤٠٢ق/١٩٨٢م؛ابن فقيه،احمد،مختصر كتاب البلدان،به كوشش
دخويه،ليدن،١٨٨٥م؛ابن قتيبه،عبدالله،تأويل مختلف
الحديث،قاهره،١٣٢٦ق؛همو،عيونالاخبار،به كوشش احمد زكي
عدوي،قاهره،١٣٤٣ق/١٩٢٥م؛همو،المعارف،به كوشش ثروت عكاشه،قاهره،١٩٦٠م؛ابن
نديم،الفهرست؛ ابوالمعالي،محمد،بيانالاديان،به كوشش هاشم
رضي،تهران،١٣٤٢ش؛اشعري،سعد،المقالات و الفرق،به كوشش محمدجواد
مشكور،تهران،١٣٦١ش؛اشعري،علي،مقالات الاسلاميين،به كوشش هلموت
ريتر،بيروت،١٤٠٠ق/١٩٨٠م؛بغدادي،عبدالقاهر،الفرق بين الفرق،به كوشش عزت عطار
حسيني،قاهره،١٣٦٧ق/١٩٤٨م؛جاحظ،عمرو،البيان و التبيين،به كوشش حسن
سندوبي،قاهره،١٣٥١ق/١٩٣٢م؛همو،الحيوان،به كوشش عبدالسلام
هارون،قاهره،١٣٥٧ق؛رسعني،عبدالرزاق،مختصر الفرق بين الفرق،به كوشش فيليپ
حتي،قاهره،١٩٢٤م؛شهرستاني،محمد،الملل و النحل،به كوشش محمد بن فتح الله
بدران،قاهره،١٣٧٥ق/١٩٥٦م؛عبدالقادر جيراني،الغنية لطالبي طريق
الحق،دمشق،دارالباب؛قاضي عبدالجبار،المغني،به كوشش عبدالحليم محمود و
ديگران،قاهره،١٣٨٥ق/١٩٦٥م؛قرآن مجيد؛قلهاتي،محمد،الفرق الاسلامية من خلال الكشف و
البيان،به كوشش محمد بن عبدالجليل،تونس،١٩٨٤؛كرماني،محمد،الفرق الاسلامية،به كوشش
سليمه عبدالرسول،بغداد،١٩٧٣م؛كشي،محمد،معرفة الرجال،اختيار طوسي،به كوشش حسن
مصطفوي،مشهد،١٣٤٨ش؛مسائل الامامة،منسوب به ناشئ اكبر،به كوشش يوزف فان
اس،بيروت،١٩٧١م؛ملطي،محمد،التنبيه و الرد علي اهل الاهواء و البدع،به كوشش عزت عطار
حسيني،١٣٦٨ق/١٩٤٩م؛نوبختي،حسن،فرق الشيعة،به كوشش هلموت ريتر،استانبول،١٩٣١م؛نيز:
Halm,H.,Die islamische Gnosis,Munchen,١٩٨٢;Tucker,W.,"Abu Mansural-`Ijliand the
Mansuriyya",Der Islam,١٩٧٧.
حسن انصاري