دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٢٥٣٩
| ابومخنف جلد: ٦ شماره مقاله:٢٥٣٩ |
اَبوُمِخْنَفْ،لوط بن يحيي بن سعيد بن مخنف بن سُليم،اخباري بزرگ سدة ٢ق.دربارة
ابومخنف،به رغم شهرت به سزايش،آنچه موجب شگفتي است،بياطلاعي از احوال و زندگي
اوست،چنانكه حتي طرحي ساده از احوال وي را به درستي نميتوان ترسيم كرد.همين موضوع
موجب شده تا همگان توجه خود را به اخبار منقول از او معطوف دارند و در اين اخبار
نيز-كه مؤلفان بعدي چنانكه خواهيم ديد،هر يك به گونهاي از آثار او آوردهاند-نكاتي
كه به روشن شدن زندگي او كمك كند،بسيار اندك است و نبايد جانب احتياط را از دست
داد.
ابومخنف در كوفه از خانداني بزرگ و مشهور از تيرة غامد و از قبيلة بزرگ
يمنياَزْد(كلْبي،٢/٤٨١-٤٨٢)برخاسته بود.آگاهيهايي كه در مآخذ دربارة خاندان او
آمده،گرچه پراكنده است،ولي اندك نيست.نياي او مخنف بن سليم براساس گزارش خود
ابومخنف(نكـ:ابن سعد،١(٣)/٣٠)در ٦ق،زماني كه پيامبر(ص)به دعوت ابوظبيان ازدي
پرداخت،اسلام آورد.به همين سبب او را كه از پيامبر(ص)احاديثي روايت كرده،در شمار
اصحاب نهادهاند(نكـ:طبراني،٢٠/٣١٠-٣١١؛ابوالشيخ،١/٢٧٩-٢٨٢؛ابن
عبدالبر،٤/١٤٦٧؛ابونعيم،معرفة،٢/گ ٢٠٦الف؛مزي،تحفة،٨/٣٦٧-٣٦٨؛ابن
حجر،الاصابة،٦/٧٢).در مآخذ تنها آگاهي موجود از زندگي مخنف بن سليم،پيش از خلافت
اميرالمؤمنين علي(ع)،شركت او در فتوح عراق است(دينوري،١١٤).در جنگ جمل در لشگر
عراقيان شركت كرد و در فش ازد و برخي قبايل را با خود داشت(نصر بن
مزاحم،١١٧؛بلاذري،انساب،٢/٢٣٦؛دينوري،١٤٦)و دو برادرش عبدالله و صَقْعَبْ در همين
پيكار جان باختند(نكـ:طبري،تاريخ،٤/٥٢١،«المنتخب»،٥٤٧؛ني نكـ:بلاذري،همان،٢/٢٤١).پس
از آن از سوي امام(ع)به امارت اصفهان و همدان گماشته شد(نصر بن
مزاحم،١١؛ابوالشيخ،١/٢٧٧-٢٧٨؛ابونعيم،ذكر اخبار،١/٧٢)،اما در آستانة جنگ صفين،امام
علي(ع)طي نامهاي كه نصربن مزاحم متن آن را آورده(ص١٠٤-١٠٥)،وي را نزد خود فراخواند
و او در جنگ صفين حضور داشته است(همانجا).مخنف ساكن كوفه بود
و«جبّانه»اي(=گورستان)در همانجا بدو منسوب
است(خليفه،١/٢٨٠،٣٠٩؛طبري،تاريخ،٧/١٨٣؛ابونعيم،همانجا).به روايت ابن حجر وي در
٦٤قمري در جنبش توابين به رهبري سليمان بن صُرَد خزاعي كشته شد(تهذيب،١٠/٧٨).
مشهورترين فرزند او عبدالرحمن است كه در صفين حضور داشت(نصر بن مزاحم،٢٦١)و در برخي
حوادث ديگر نيز پس از جنگ صفين شركت
جست(بلاذري،همان،٢/٤٤٦؛ابراهيم،٣٠٢،٣١٤-٣١٥؛طبري،همان،٥/١٣٣).همچنين در وقايع مربوط
به جنبش مختار ثقفي،ميدانيم كه از مخالفان او به شمار
ميرفت(بلاذري،همان،٥/٢٢٤،٢٢٧،٢٣١،٢٥٣).وي در جنگ با خوارج كشته
شد(طبري،همان،٦/٢١١-٢١٢؛نيز نك:مبرّد،٣/١٢٩٩،١٣٠٢،١٣١٨-١٣١٩).
فرزند ديگر مخنف به نام محمد هم در صفين حضور داشت(طبري،همان،٤/٥٧٠)و از همراهي او
با برادرش عبدالرحمن نيز سخني به ميان آمده است(نكـ:همان،٥/٢٦١).از عبدالله بن مخنف
نيز ابراهيم ابن محمد ثقفي در خبري ياد كرده(ص٣١٢)و گويا وي دست كم تا ٧٧ق زنده
بوده است(نكـ:طبري،همان،٦/٢٩٥،كه نام مخنف در نسخة مصحح از نسب او افتاده
است،قس:«المنتخب»،همانجا).حبيب فرزند ديگر مخنف احاديثي از طريق پدرش نقل كرده
است(مزي،تهذيب،٢٧/٣٤٧؛نيز نكـ:احمد بن حنبل،٥/٧٦).دربارة فرزند ديگر او سعيد كه
پدربزرگ ابومخنف بود،هيچگونه آگاهي در مآخذ موجود ديده نميشود.يحيي پدر ابومخنف
را نيز تنها از طريق چند روايتي كه ابومخنف در برخي حوادث تاريخي از او نقل
كرده،ميشناسيم و واپسين زمان آن روايات مربوط است به
٩٦ق(نكـ:طبري،تاريخ،٦/١٢٤،٢٩٥،٥٠٠؛نيز نكـ:ابوالفرج،٣٤،٣٥).در اختصاري كه اينك از
المقتبس مرزباني در دست داريم،اگرچه نام ابومخنف در فهرست اسامي راويان و دانشمندان
كوفي كه به شرح حال يكايك آنان پرداخته شده،آمده است(يغموري،٢٣٥)،اما متأسفانه در
نسخهاي كه اينك در دست داريم،اثري از شرح زندگي ابوحنيف ديده نميشود.
دربارة تاريخ تولد ابومخنف،حدسهاي محققان را بايد مجددا و به دقت بررسي كرد.به گفتة
سزگين ابومخنف در حدود سال ٧٠ق/٦٨٩م زاده شده،زيرا از عبدالله بن علقمه خَثْعمي-كه
به زعم همو آخرين صحابي پيامبر(ص)متوفي در كوفه(٨٧ق/٧٠٦م)بوده-چندين خبر تاريخي
روايت كرده است(ص٥؛نيز نكـ:طبري،همان،٥/٥٦٥،٦/٢٣٠،٢٩٠-٢٩١)،اما بيگمان،ميان اين
عبدالله بن علقمة خثعمي و عبدالله بن ابي اوفي اسلمي-واپسين صحابي پيامبر(ص)متوفي
در كوفه(نكـ:ذهبي،سير،٣/٤٢٨به بعد)-خلطي پيش آمده است.همچنين ولهاوزن گفته است كه
وي در ٨٢ق در ميان سالي بوده و دوست محمد بن سائب كلبي به شمار ميرفته
است(الدولة،١).اگر مستند گفتة او خبري باشد كه ابومخنف از قول محمد بن سائب كلبي در
وقايع جنبش ابن اشعث،در ٨٢ق آورده(نكـ:طبري،همان،٦/٣٤٩،٣٦٤)،نخست بايد گفت كه
روايات مذكور محتمل است سالها بعد نقل شده باشد و ديگر بايد به اين نكته توجه كرد
كه ابومخنف روايت مربوط به حوادث سال ٨٢ق را به واسطة محمد بن سائب كلبي روايت كرده
و اگر خود،چنانكه ولهاوزن گفته،در اين واقعه ميان سال بوده،چه نيازي به روايت از او
داشته است؟به هر حال اين گونه روايات براي تخمين سالزاد ابومخنف چندان مفيد نيست؛چه
ابومخنف مثلاً حوادث مربوط به واقعة كربلا(٦١ق)را هم گاه به يك واسطه روايت كرده
است(مثلاً نكـ:همان،٥/٤٣٤،٤٣٥)و مسلماً نميتوان براساس چنين استدلالي گفت كه در
اين تاريخ در ميان سالي بوده است.اما اين نكته هم گفتني است كه طبري از حدود سال
٩٧ق به بعد رواياتي دربارة برخي حوادث تاريخي از ابومخنف
آورده(همان،٦/٥٢٣،٥٤٢،٥٦٤،٥٧٨)كه او بيواسطه آنها را نقل كرده بوده و در گزارش
مربوط به سال ٩٦ق به واسطة پدرش(همان،٦/٥٠٠)و در ٩٧ق به واسطة ديگران هم اخباري
گزارش كرده بوده است(همان،٦/٥٢٤،٥٢٧).واپسين خبري كه از ابومخنف نقل شده،از آن
طبري(همان،٧/٤١٧-٤١٨)و مربوط است به جنبش محمد ابن خالد قسري در ١٣٢ق،اندكي بيش از
ورود لشكر خراسان به كوفه،اما از نقش ابوسلمة خلّال(هـ م) در روايت منقول از
ابومخنف،در مقايسه با روايت كاملتري از همين ماجرا در اخبار الدولة
العباسية(ص٣٦٧-٣٦٨)،بسيار كاسته شده است،از اين رو چندان بعيد نيست كه تاريخ اين
روايت ابومخنف،به پس از ماجراي قتل ابوسلمة خلّال بازگردد.
به هرحال روايت مستقيم و غيرمستقيم ابومخنف از كساني چون جابر بن يزيد
جعفي(طبري،تاريخ،٤/٥٠٠،٥١٢)و مالك بن اعين جُهَني(همان،٥/١٣،١٤،٢٥،٣٩،٨٤،نيز
نكـ:٧/١٢٩)و ابوخالد كابلي(همان،٥/٤٢٣ به يك واسطه)و ابوالجارود(همان،٦/٦٣)كه در
تشيع داراي انديشههاي خاص بودند و رواياتي كه دربارة خوارج از منابع نزديك به
ايشان مانند ابوالمخارق راسبي(همان،٥/٥٦٤،٦٢٠،٦/٣١٩،٣٢٢)يا ابوزهير
عَبْسي(همان،٦/١٦٨)نقل كرده،نشاندهندة ارتباط گستردهاي است كه او براي جمع اخبار
با آنان داشته است.همچنين گزارشهاي دقيقي كه او از حوادث پيش از سال ١٣٢ق
داده،مانند گزارش قيام زيد بن علي(ع)و عوامل آن(همان،٧/١٧١،١٨٠،١٨٦)يا جنبش ضحاك بن
قيس خارجي در كوفه(همان،٧/٣٢٧،٣٤٥)،ميتواند تا حدودي نشان دهندة دسترسي كامل او به
اين گونه اخبار باشد.
زمان اقدام ابومخنف به جمعآوري اين گونه اخبار مربوط به حوادث تاريخي صدر اسلام-كه
برخي از آن حوادث بعدها موجب بروز اعتقادات خاص ميان مسلمانان شد-دانسته نيست،اما
محققان كوشيدهاند تا با استناد به متن برخي از اخبار منقول از خود ابومخنف به
نتايجي دست يابند.مثلاً ماسينيون بر مبناي تغييري كه در تلفظ برخي واژهها-و در
واقع نام مكانها-پس از ورود لشكر خراسان به كوفه پيش آمد،با يافتن واژهاي از اين
گونه در روايات منقول از ابومخنف،زمان جمعآوري اخبار را پس از پيروزي عباسيان در
١٣٢ق دانسته است(نكـ:III/٤٥).گرچه دليلهاي استواري براي تعيين زمان دقيق تأليف اين
اخبار در دست نيست،اما بايد به نكتهاي اساسي توجه كرد:فعاليت محدثان و اخباريان در
دورة اموي به روايت سيرة نبوي مقصور بود و تأليف اخبار تاريخي مربوط به دوران
اموي،مانند شرح حوادث عراق و قيامها و نگارش«مقتل»هاي متعدد،يا شرح جنبشهاي
خوارج،از نخستين سالهاي حكومت عباسيان با تأليفات كساني همچون ابن اسحاق و ابومعشر
سندي(هـ م م)و ابومخنف و سيف بن عمر تميمي آغاز شد و تنها در اين دوره است كه پس از
سيرة نبوي-كه همچنان بخش عمدة فعاليت اخباريان را تشكيل ميداد-به عنوانهايي همچون
تاريخ الخلفاء از ابن اسحاق و ابومعشر سندي و خاصه راويان كوفي همچون عوانة بن
حكم(د ١٤٧ق)برميخوريم كه آثاري چون التاريخ و سيرة معاوية و بني امية بدو منسوب
است(GAS,I/٣٠٧-٣٠٨)و همچنين ابومخنف كه فهرست آثار او،نشان دهندة تلاش گسترده در
زمينة تأليف اخبار تاريخي است.به همين سبب مؤلفان بعدي با همة بدگماني كه به
ابومخنف داشتهاند،به عنوان يكي از پيشروترين اين كسان از آثار او بهرهها
گرفتند.در واقع پس از نيمة دوم سدة ٢ق با ظهور كساني همچون هشام كلبي و ابوالحسن
مدايني و واقدي،اين حركت به اوج خود رسيد.اهتمامي هم كه عراقيان-و خاصه كوفيان-به
تكنگاريهايي در خصوص وقايعي همچون جمل و صفين و كربلا نشان ميدادند،ميبايد به
طور كلي از ديدگاه گرايش عمومي آنان به اهل بيت(ع)و حفظ جزئيات مربوط به آن حوادث
نگريسته شود(براي تفصيل،نكـ:دوري،١١٨ به بعد).
تا آنجا كه ميدانيم،فقط ياقوت تاريخ وفات ابومخنف را ١٥٧ق ذكر كرده
است(ادبا،١٧/٤١؛نيز نكـ:ذهبي،سير،٧/٣٠٢،تاريخ،٥٨١؛ابن شاكر،فوات،٣/٢٢٥).از آنجا كه
او تقريبا همة شرح حال ابومخنف و فهرست آثار او را از ابن نديم برگرفته و در نسخة
كنوني الفهرست،موضع تاريخ درگذشت ابومخنف خالي است(ص١٠٥)،به احتمال بسيار،اين تاريخ
را نيز از نسخهاي از الفهرست ابن نديم كه در دست داشته،نقل كرده است.تاريخ درگدشت
ابومخنف را پيش از ١٧٠ق نيز آوردهاند(ذهبي،ميزان،٣/٤٢٠).اين تاريخها چندان دقيق
نيستند.اما از آنجا كه ابوالحسن مدايني از ابومخنف روايت
كرده(طبري،تاريخ،٤/٥٥٨،٦/٥٠٠)،با توجه به تاريخ ولادت وي در ١٣٥ق،ميتوان به تاريخ
درگدشت ابومخنف در سالهاي پيش از ١٧٠ق اعتماد كرد(نيز نكـ:يعقوبي،٢/٤٠٣،كه او را در
زمرة فقهاي زمان مهدي عباسي آورده است).
در كتابهاي رجال شناسي،ابومخنف را طعنها زدهاند و يحيي بن معين او
را«ثقه»ندانسته(٢/٥٠٠؛عقيلي،٤/١٩)و ابن ابي حاتم او را«متروك الحديث»خوانده
است(٣(٢)/١٨٢).در ديگر منابع رجالي نيز به اينگونه تعبيرات دربارة او
برميخوريم(نيز نكـ:ابن عدي،٦/٢١١٠؛دارقطني،١٤٦؛ابن جوزي،١/٤٠٦؛ذهبي،همان،٣/٤١٩؛ابن
حجر،لسان،٤/٤٢٩).اما اينگونه نظريات را ميبايد در موضعگيري عمومي محدثان در برابر
اخباريان داشتهاند،بررسي كرد:تقريباً هيچ يك از مؤلفان متقدم اخباري كه اينك ما به
واسطة ايشان به اخبار آن ادوار تاريخي دسترسي داريم،از گزند طعني كه اهل حديث بر
ايشان ميزدهاند،مانند تمايلات شيعي در آنان و جز آن،بركنار نبودهاند،همچون ابن
اسحاق(هـ م)،عوانة بن حكم(همان،٤/٣٨٦)،هشام بن محمد كلبي(ذهبي،سير،١٠/١٠١-١٠٢)و
واقدي(براي نمونه،نكـ:خطيب،٣/١٢-١٦).پرداختن به حوادثي كه به هر نحوي،در استواري
بنيان اعتقادي مؤثر واقع ميشد و خاصه كسي همچون ابومخنف كه آثار او بيشتر جزئيات
دوران خلافت اميرالمؤمنين علي(ع)و همچنين وقايع كربلا را در برميگيرد،در نظر
بسياري از اهل حديث خوشايند نبود.گذشته از اين،روش اخباريان در گزارش حوادث تاريخي
با ضوابط دقيق اهل حديث مانند ضبط صحيح كلمات خبر و اطلاع از«منازل رجال»همخواني
نداشت و چنانكه معهود آنان بود،اخبار حوادث را غالبا بيتوجه به چنان دقتهايي كه در
نقل حديث معمول بود،تنها از شاهدان عيني برميگرفتند،و چون معمولاً هيچ يك از آنان
شاهدان از گروه محدثان به شمار نميرفتند و طبعتاً نامي از آنان در كتابهاي رجالي
نيست-و اگر هست به كاري نميآيد-اخباريان به روايت از«مجاهيل»با جعل اخبار متهم
ميشدند.چنانكه همين معاني را كساني همچون جاحظ(٢/٢٢٥)يا ابن تيميه(١/١٣)دستاويزي
عمده براي طعن بر ابومخنف و جز او و كساني كه بر اخبار منقول از آنان اعتماد
كند،قرار دادهاند(نيز نكـ:ذهبي،همان،٧/٣٠١-٣٠٢).اين نكته به خصوص دربارة برخي شيوخ
ابومخنف به وضوح در مآخذ ديده ميشود:مثلاً لقيط مُحاربي(همو،ميزان،همانجا)يا
ابوالمخارق راسبي(همان،٤/٥٧١)يا نضر بن صالح(همان،٤/٢٥٨)،جعفر بن
حذيفه(همان،١/٤٠٥)،نمير بن وَعله(همان،٤/٢٧٣)يا معاذ بن سعد(همان،٤/١٣٢)همگي مجهول
و ضعيف خوانده شدهاند(براي روايات ابومخنف از
آنان،نكـ:طبري،تاريخ،٤/٣٠١،٥/٦٩،٣٧٥،٤٠١،٥٦٤،٦/٥٩٠).در واقع بيشتر كساني مع ابومخنف
رواياتي از آنان نقل كرده،يا خود شاهد حوادث بودند يا به يكي دو واسطه از يك شاهد
عيني نقل كردهاند،مثلاً روايت او از صقعب بن زهير ازدي در واقعة
صفين(همان،٥/٣٨)،يا قيام مسلم بن عقيل در كوفه به يك واسطه از شاهد
عيني(نكـ:همان،٥/٣٦٩)و نيز روايتي از واقعة كربلا از همسر زهير بن
قين(نكـ:همان،٥/٣٩٦).روايات متعدد او از حميد بن مسلم كه در كربلا شاهد وقايع
بسياري بوده و جزئيات دقيقي از آن واقعه نقل كرده(مثلاً نكـ:همان،٥/٤٤٦-٤٤٨؛براي
حوادث ديگر،نكـ:همان،٥/٦٠٠،٦٠٦-٦٠٧)و در كنار آن،نقل روايتي در همان موضوع از اهل
بيت(ع)،مانند حضرت صادق(ع)(همان،٥/٤٥٣)،يا فاطمه دختر علي(ع)(همان،٥/٤٦١)،نشان از
دقت او در اخذ اخبار از شاهدان وقايع و به طور كلي از كساني دارد كه مورد اعتماد او
بودند و در ديگر خوادث نيز چنين روشي ديده ميشود؛مانند گزارش جنبش
توابين(همان،٥/٤٨٠)،قتل مُصْعَبْ بن زبير(همان،٦/١٠)،كشته شدن شمر(همان،٦/٥٣)و
موارد بسيار ديگر.
ابومخنف از مورخان هم طبقة خود،همچون محمد بن اسحاق (نكـ:بلاذري، انساب، ١/٥٨٥؛
طبري، همان، ٥/٦٩؛ ابن ابي الحديد،٢/١٨٧)و سيف بن عمر تميمي(مفيد،الجمل،١٢٨؛نيز
نكـ:طبري،همان،٤/٤٣٢)و شرقي بن قُطامي كلبي(نكـ:بلاذري،فتوح،٢٤٣)رواياتي نقل كرده
است.
بدين گونه،ابومخنف در رأس مكتب اخباريان عراقي جاي ميگيرد و اهتمام گستردة او به
نقل رويدادهاي عراق،البته وي را از پرداختن به حوادث ديگر در سرزمينهاي ايران،مصر و
شام بازداشته و اگر هم در آثار باقيمانده از او،چيزي در اين موضوعات هست،بيگمان
قابل سنجش با اخبار او دربارة وقايع عراق نيست.اين معني تا حدي ميتواند به تعصبات
قبيلهاي و محلي نيز حمل شود.روايات خانوادگي او از پدر و دايي و
برادرزادهاش(طبري،٥/٣٧،٦٠٠)،اعتماد عمده بر روايات منقول از قبيلة ازد و رواياتي
از افراد برخي قبيلههاي ديگر مانند تميم،هَمْدان و كَنْده-كه همگي در كوفه جمع
بودهاند-روايات منقول از او را به گونهاي،«كوفهنگري»به حوادث جلوه داده است.با
اينهمه نميتوان اين روايات را تنها از منظر تعصبات قبيلهاي نگريست؛برخلاف روايات
برخي راويان ديگر از نوع خود او همچون سيف بن عمر تميمي كه تا مرز بر ساختن
قهرمانان تاريخي پيش رفتهآند(براي تفصيل،نكـ:دوري،٣٥،٣٦،٣٧،١٣٢-١٣٣).
بحث از وثاقت ابومخنف،گفت و گوهايي را در باب مذهب او پيش آورده است.سابقة خانوادگي
او و تمايلي كه او به نقل و جمع اخبار مربوط به اميرالمؤمنين(ع)و امام
حسين(ع)داشته،ظن تشيع وي را تقويت ميكرده است،تا بدانجا كه برخي او را شيعي امامي
قلمداد كردهاند(نكـ:GAS,I/٣٠٨)؛با اينهمه ابن ابي الحديد او را شيعه ندانسته
است(١/١٤٧).شيخ مفيد نيز كه كتاب الجمل ابومخنف از مآخذ وي بوده(نكـ:بخش آثار)،بر
اخذ روايات،از مآخذ«عامه»و نه«خاصه»،در ماجراي جمل تأكيد ورزيده
است(مفيد،همان،٤٢٣).مجلسي هم نام او و كتابش را در فهرست«كتب المخالفين»آورده
است(١/٢٤-٢٥).برخي رجال شناسان معاصر نيز درباره انتساب او به تشيع يا رد امامي
بودن وي به بحث پرداختهاند(نكـ:مامقاني،٢/٤٤؛قس:شوشتري،٧/٤٤٦-٤٤٧).شيخ طوسي در
كتاب رجال(ص٥٧)در طبقة اصحاب حضرت علي(ع)،عبارتي از كشي نقل كرده كه ظاهرا در
آن،ابومخنف از اصحاب آن حضرت انگاشته شده بوده و شيخ ضمن رد آن انتساب،يحيي پدر
ابومخنف را از اصحاب امام علي(ع)قلمداد كرده است(نكـ:همو،الفهرست،١٥٥) و پس از آن
نيز ابومخنف در طبقة صحابه امام حسن و امام حسين(ع)نهاده شده(همو،رجال،٧٠،٧٩)و در
طبقة اصحاب حضرت صادق(ع)دوباره به او اشاره شده است(همان،٢٧٩؛نيز نكـ:ابن شهر
آشوب،معالم،٨٣،قس:مناقب،٤/٤٠).چندان بعيد نيست كه گفتار شيخ طوسي در خصوص درك محضر
اميرالمؤمنين و امام حسن و حسين(ع)از سوي ابومخنف،ناشي از خلط او با جدش مخنف بن
سليم باشد(براي تفصيل،نكـ:خويي،١٤/١٣٧-١٣٨؛شوشتري،٧/٤٤٥ –٤٤٦).ابومخنف از امام علي
بن حسين(ع)به يك واسطه روايت كرده(نكـ:طبري،تاريخ،٥/٣٨٧،٤٢٠)،ولي روايت او از امام
باقر(ع)صحيح دانسته نشده(نكـ:نجاشي،٣٢٠)در حالي كه ميدانيم كه محضر حضرت
صادق(ع)درك و از آن حضرت روايت كرده است(نك:همانجا؛براي اصل
روايت،نكـ:طبري،همان،٥/٤٥٣).از ابومخنف رواياتي در آثار اماميه همچون كليني(٤/٣١)و
ابن بابويه(ص٢٧٨)و شيخ مفيد(الامالي،١٢٧،١٥٩،١٦٩،الاختصاص،١٣)وارد شده و روايات
منسوب به او به خصوص از واقعه كربلا و جنبش مختار،بعدها در آثار علماي شيعي مورد
استناد قرار گرفته است(نكـ:آثار).با اينهمه بايد تمايلات مذهبي ابومخنف در زماني او
ميزيست و محيط شهر كوفه را با هم مورد ملاحظه قرار داد:كوفيان همواره و به طور
عموم به خاندان پيامبر(ص)علاقهمند بودند و خلافت بنيعباس هم نخست در اين شهر
پاگرفت.عباسيان تا استقرار كامل بر اريكة قدرت،سياست مذهبي چندان روشتي نداشتند و
حكومت خود را نيز در حقيقت عامل احقاق حق اهل بيت(ع)نشان ميدادند.گفتهاي هم كه به
عبدالله بن علي عباسي به هنگام كشتار بيامان امويان در شام نسبت دادهاند و در آن
به گرفتن انتقام از قاتلان امام حسين(ع)و زيد بن علي(ع)اشاره كرده
است(نكـ:ازدي،١٣٩)و نيز بيتي از شعري كه يكي از همراهان او به نام شبل بن عبدالله
در همين ماجرا سروده است كاملا به همين معني اشاره دارد(نكـ:ابن اثير،٥/٤٣٠)و
ميتواند تا اندازهاي نشان دهنده پيروي از همين سياست باشد.اما روايت
طبري(همان،٧/١٦٦،١٨٠به بعد)از ابومخنف در خصوص جنبش زيد بن علي(ع)در كوفه و دقت در
مضامين آن نميتواند پيروي او را از انديشههاي اماميه ثابت كند.
آثار:آثار ابومخنف در واقع تك نگاريهايي است كه بعدها اساس و پاية تاريخ نگاري قرار
گرفت.در مرحلة بعد،نگارش«تواريخ خلفا»و«طبقات»و تدوين تاريخ برپاية انساب و سال
شمار رواج يافت كه در واقع بخش عمدة فصول آن در موارد مذكور،برگرفته و گاه كاملاً
مطابق با آثار تكنگاري در مراحل اوليه بود.چنانكه ميتوان نامهايي از آثار ابومخنف
و برخي ديگر از نويسندگان هم طبقة او را در سرفصلهاي آثار بلاذري و طبري
بازيافت.مثلاً در انساب الاشراف بلاذري،عناوين فصولي چون«خبرالجمل»(٢/٢٢١)،«امر
صفين»(٢/٢٧٥)،«مقتل عمار بن ياسر العسني…»(٢/٣١٠)،«امر وقعة النهروان»(٢/٣٥٩)،«امر
الخِرّيت بن راشد السامي في خلافة علي(ع)»(٢/٤١١)،«امر الشوري و بيعة
عثمان»(٥/١٥)،«خبر يوم مرج راهط»(٥/١٣٦)،«امر التوابين و خبر هم بعين
الوردة»(٥/٢٠٤)و«خبر مصعب بن زبير بن العوّام و مقتله»(٥/٣٣١)را ميتوان در آثار
ابومخنف و اخباريان هم طبقة او يافت.
آثار ابومخنف به طور گسترده مورد توجه مورخان بعدي قرار گرفت،چنانكه گاه منحصراً
اساس آگاهيهاي تاريخي مربوط به برخي ادوار را تشكيل ميدهد.اما اين نكته ماية شگفتي
است كه هيچ يك از آثار او به طور مستقيم به دست محققان نرسيده و بر آنچه هم كه به
صورت نسخههاي خطي به او نسبت دادهاند،شائبه جعل و ترديد سايه افكنده
است(نكـ:دنبالة مقاله)،اما بيترديد بلاذري و طبري،دو تن از مورخان بزرگ كهن،در
رساندن ميراث تاريخ نگاري ابومخنف تا روزگار ما،سهم عمده داشتهاند.تك نگاريهاي
ابومخنف،چنانكه خواهيم ديد،به مناسبتهايي مورد استفاده و استناد مورخان ديگر نيز
قرار گرفته،اما به سبب وسعتي كه بلاذري و طبري از نظر زمان و موضوع به كار خود
بخشيدهاند،كار آن مورخان،بيگمان به پاية ارزش كار اين دو نميرسد.
از آنجا كه روش بلاذري مبتني بر جمع اخبار و التقاط ميان آنهاست،ذيل شرح حال هر كس
براساس نسبشناسي،تنها به منابع خود اشاره كرده و تقريباً هيچ گاه سلسله رواياتي را
كه احتمالاً در مآخذ خود داشته،نياورده است،مگر در موارد بسيار
نادر(نكـ:همان،٤(١)٢٣٩).حتي گاه فراتر از اين،روايات چند مأخذ خود را جمع كرده و
يكجا آورده است(مثلاً نكـ:همان،٥/٢٧)و به همين سبب تشخيص و استخراج كامل و دقيق
اخبار منقول از ابومخنف از آثار بلاذري دشوار است و تنها از طريق مقايسه ميتوان به
نتايجي دست يافت(مثلاً نكـ:همان،٤(١)/٢١١،جمـ،٤(٢)/١،١٣٨٠).طريق استناد بلاذري به
ابومخنف گاه از عباس كلبي است از طريق پدرش
هشام(مثلاًنكـ:همان،٤(١)/٢١١،٤(٢)/٤٦،١٥٥،٥/١٨،٢٨،جمـ)،گاه به طور مستقيم از كتب
خود هشام كلبي(همان،٤(٢)/٣١)و در موارد بسيار ديگري تنها به عبارتهاي«قال ابومخنف»
(همان،٤(١)/٢٣٤، ٤(٢)/٢١، ٤٢،٤٨،٥/٣٣،جمـ)،يا«قال ابومخنف في
روايته»(همان٤(٢)/٢٤،٢٩،٥١،١٣٨،جمـ)بسنده كرده است.گاه نيز كه تنها در صدر خبر گفته
است:«قالوا»،برخي محققان به درستي حدس زدهاند،احتمال آنكه به ابومخنف اشاره شده
باشد،بسيار است(نكـ:قاضي،٤٠؛براي موارد مربوط به بلاذري و ابومخنف در كتاب
انساب،نكـ:حمادي،١/٣٢٩-٣٣٧؛لاويدا،III/٤٢٩,٤٣١؛گوتين،١٦-١٧).در اثر ديگر
بلاذري،فتوح البلدان،اشاراتي به روايتهاي تاريخي ابومخنف در باب فتوح آمده،اما اين
اشارات،در مقايسه با انساب بسيار اندك است.در اينجا نيز بلاذري به وي از طريق عباس
و هشام كلبي استناد جسته(نكـ:فتوح،١٣٠،٢٧٨،٣٠٥،٣١٧،٣٢٦،٣٣٥،٣٩٠)،يا تنها به ذكر نام
ابومخنف بسنده كرده است(همان،١١٨،١٢٢،٢٥٣،٣٢٦).از يك روايت هم معلوم ميشود كه
مقصود از«قالوا»در حقيقت،ابومخنف است(نكـ:همان،٢٤١؛دربارة ديگر استنادات بلاذري به
ابومخنف،نكـ:فهرست آثار در همين مقاله).
منقولات طبري از ابومخنف،در بررسي و بازيافت آثار او داراي جايگاه ويژهاي است.طبري
در بخشهاي مهمي از كتاب پرارج خود،آثار ابومخنف را گنجانيده و در اغلب موارد،سلسله
سند او را به طور كامل درآورده(نكـ:سزگين،١٨٨به بعد،كه فهرستي از راويان و شيوخ
ابومخنف به دست داده است)و به همين دليل اثر طبري در اين زمينه از اثر بلاذري
ارجمندتر است.افزون بر اينها،آثار ابومخنف در كتاب طبري در بين ديگر اقوال مشخص شده
است.اساسيترين منبع طبري در استناد به آثار ابومخنف،هشام بن محمد كلبي است.گرچه
طبري در بسياري جايها فقط عبارت«قال ابومخنف»را به كار برده(مثلاً نكـ:تاريخ، ٥/٣٥،
٥٦، ٧٣،٦/٦٣،٢١٩،جمـ)،اما در موارد فراواني هم استناد او به ابومخنف از طريق هشام
كلبي است.به هر حال تشخيص اينكه چه رواياتي مستقيما از آثار ابومخنف نقل شده و چه
رواياتي از طريق هشام كلبي،اكنون ميسر نيست.موارد مهمي حاكي از مقايسهاي است كه
طبري ميان روايات ابومخنف با ديگر گزارشهاي تاريخي از مدايني(همان،٦/٣٢٠،٣٩٦)يا
واقدي(نكـ:همان،٥/١٠٥،٦/١١٤)يا ديگران انجام داده
است(نكـ:همان،٥/٩١،٦/٥٣٥،٥٥٨،٧/٢٧٠).
پس از طبري،ابوالفرج اصفهاني نيز در بخشهايي از مقاتل الطالبيين به ابومخنف استناد
كرده است:از جمله در مقتل اميرالمؤمنين علي(ع)(ص٢٨،٣١،٣٣،٣٨)و مقتل امام
حسين(ع)(ص٨٨،٩٠-٩١)و همچنين جنبش زيد و شهادت او-گرچه اين روايت با روايت طبري
بسيار متفاوت است(ص١٣٣به بعد)-و كشته شدن يحيي بن زيد(ص١٥٢-١٥٣).ابوالفرج سند خود
را معمولاً از طريق رجال زيديه مانند احمد بن عيسي از حسين بن نصر،از نصر بن
مزاحم(مثلاً نكـ:ص٥٠،٨٢،٨٨،٩٥)يا از طريق ابوالحسن مدايني(مثلاً
نكـ:٩٥،٩٩،١٠٨،١١٤،جمـ)به ابومخنف ميرساند.گاه نيز از عبارت«قال ابومخنف»استفاده
ميكند كه چندان بعيد نيست مستند او تاريخ طبري باشد(مثلاً
نكـ:١٠٠-١٠١،١١١؛قس:طبري،همان،٥/٣٦٦-٣٦٧،٥/٤٠٧).در كتابي نيز كه اينك به فتوح ابن
اعثم شهرت دارد،در وقايع مهم قتل عثمان و واقعة صفين و غارات و سپس مقتل مسلم بن
عقيل و سيدالشهدا(ع)،در صدر اسناد،صريحاً به ابومخنف اشاره شده
است(نكـ:٢/١٤٧،٣٤٤،٤/٣٦-٣٧،٢٠٩-٢١٠).
افزون بر اينها،روايات ابومخنف در پارهاي موضوعات همچون جنبش مختار ثقفي،علاوه بر
آنچه مورخان ياد شده از آن بهره بردهاند،به طور كلي،مورد اعتماد و استناد برخي
مورخان ديگر همچون يعقوبي و مسعودي قرار داشته است(نكـ:قاضي،٤٣،٤٤).
فهرست تك نگاريهاي ابومخنف را نخست به صورت كاملتري ابن نديم(ص١٠٥-١٠٦)آورده و
ياقوت هم آن را از وي اخذ كرده است(ادبا،١٧/٤٢-٤٣؛نيز نكـ:ابن
شاكر،عيون،٦/١١٣-١١٤،فوات،٣/٢٢٥-٢٢٦؛صفدي،٢٤/٣٨٢-٣٨٣).از علماي شيعه،كاملترين
فهرست از آن نجاشي است(ص٣٢٠)كه در موارد بسياري با فهرست ابن نديم اشتراك دارد.طوسي
به چند اثر ديگر او اشاره كرده است(الفهرست،١٥٥؛نيز نكـ:ابن شهر آشوب،معالم،٨٣)؛در
اين ميان،گاهي نام كتابها به گونة ديگري آمده است.طريق نجاشي و طوسي،هر دو از هشام
بن محمد كلبي به ابومخنف ميرسد.
برخي از آن تكنگاريها واجد اهميت بيشتري است و مؤلفان بعدي به آن آثار اقبال
بيشتري نشان دادهاند،ولي از چند اثر او جز چند روايت اندك،نشان ديگري در دست
نيست.در اينجا به چند عنوان مهم همراه با مآخذ ديگري كه آثار ابومخنف را ميتوان در
آنها بازيافت،اشاره ميشود.بيشتر عناوين آثار او را اورزولاسزگين در كتابي كه به
آثار ابومخنف اختصاص داده،همراه با مآخذي كه ميتوان در آنها اثري از ابومخنف
يافت،خاصه در كتابهاي طبري و بلاذري و برخي مآخذ ديگر،با ذكر سلسله اسناد ابومخنف
آورده است(نكـ:ص٩٩به بعد).
در ذكر آثار ابومخنف در اين مقاله عمدتاً بر الفهرست ابن نديم تكيه شده و مآخذ ديگر
با ذكر سند ياد شده است:
١.اخبار آل محنف سليم(نجاشي،همانجا). ٢.الاخبار.به سبب موضوعي كه ابن حجر از اين
كتاب نقل كرده(الاصابة،٥/١١١)،ميتوان آن را همان فتوح الشام دانست(نيز
نكـ:همان،٦/١٦٩). ٣.اهل النهروان و الخوارج(نيز نكـ:بلاذري،انساب،٢/٣٨٠،٣٨٤).
٤.بلال الخارجي. ٥.اخبار الحجاج(نجاشي،همانجا). ٦.اخبار عبيدالله بن
حر(نكـ:سزگين،١١٠). ٧.كتاب اخبار زياد(نجاشي،همانجا). ٨.حديث الازارقة. ٩.حديث
باجُمَيرا و مقتل ابن اشعث.«باجميرا»در كتاب ابن نديم به«ياحميرا»تصحيف شده(نيز
نكـ:دكسن،٢٤٥،كه نام كتاب را به همبن گونه دربارة قيام عبدالرحمن آورده،نه محمد بن
اشعث).در معجم الادباء ياقوت آن را به«باخَمرا»تصحيح كردهاند(ادبا،١٧/٤٢)كه با
ماجراي ابن اشعث بيارتباط به نظر ميرسد(نيز نكـ:سزگين،همانجا،كه صورت اخير را
پذيرفته است).اما احتمالا صورت صحيح«باجُمَيْرا»است كه محلي در منطقة عراق بوده و
نزاعهاي ميان مصعب بن زبير و عبدالملك ابن مروان از آن نام برده شده
است(نكـ:بلاذري،همان،٥/٣٣٦-٣٣٧:ياقوت،بلدان،١/٤٥٤-٤٥٥:ابوعبيد،١/٢٢٠)و ميتوان مطلب
مربوط به آن را در تاريخ طبري يافت(٦/١٥١،١٥٧).١٠.الجمل(نيز نكـ:بلاذري،
همان٢/٢٢٣،٢٢٩،٢٣٣،٢٣٧،جمـ؛مفيد، الجمل،٩٥،١٢٨،١٦٧،٢٥٧،٢٧٣،جمـ؛نيز نكـ:ابن
عبدالبر،٢/٤٩٧؛ابن عديم،٨/٣٦٧١). ١١.حديث روستقباذ(نيز نكـ:بلاذري،همان،خطي،٢/گ
٢الف به بعد). ١٢.كتاب الحكمين(نجاشي،همانجا). ١٣.خال بن عبدالله القسري و يوسف بن
عمر و موت هشام و ولاية الوليد بن يزيد(قس:همانجا،كه فقط از اخبار يوسف بن عمر نام
برده). ١٤.خِرّيت بن راشد و بني ناجية(نكـ:بلاذري،همان،٢/٤١١به بعد؛نيز
نكـ:سزگين،١٤٥-١٦٣). ١٥.الخوارج و المهلب(نكـ:همو،١٠٠). ١٦.دير الجاجم و خلع
عبدالرحمن بن اشعث. ١٧.الردة. ١٨.زيد بن علي(نيز
نكـ:بلاذري،همان،٣/٢٣٣،٢٣٥،٢٤٤،٢٤٧،٢٥٠،٢٥١). ١٩.السقيفة(نجاشي،همانجا؛نيز نكـ:سيد
مرتضي،٣/١٩٠-١٩١). ٢٠.سليمان بن صُرَد و عين الوردة. ٢١.شبيب الحروري و صالح بن
مسرّح(نيز نكـ:بلاذري،همان،خطي،٢/گ ٤٤ب به بعد). ٢٢.الشوري و مقتل عثمان،كه به
احتمال فراوان از مآخذ مدايني(نكـ:ابن نديم،١١٥). در كتابي به نام مقتل عثمان بوده
است(نيز نكـ:ابن شبه،٣/١٠٨٨،١٠٩٦،١١٣٩،١١٤٠،١١٤١،٤/١١٥٠،١١٦٨،١١٧١،١٢٨٩،١٣٠١).
٢٣.الصفين(براي تفصيل نكـ:سزگين،١٢٣-١٤٥،به خصوص صفحات ٤٧,٤٨كه ميان اثر نصر بن
مزاحم و ابومخنف مقايسه شده است).اين كتاب از منابع عمدة بلاذري در شرح پيكار صفين
به شمار ميرفته است(نكـ:بلاذري،همان،٢/٢٩٤،٣٠١،٣٢٥،٣٣٧،جمـ:نيز نكـ:ابن
عديم،٩/٤١٨٦). ٢٤.الضحاك الخارجي. ٢٥.الغارات.نسخهاي به اين نام از سدة ٦ق،منسوب
به ابومخنف در كتابخانة صائب آنكارا موجود است(نكـ:GAS,I/٣٠٩؛سزگين،١١١-١١٤،كه
سرفصلهاي اين نسخه را به دست داده است،نيز نكـ:١٦٣به بعد).بلاذري گرچه تنها يكجا
از«امر غارات»به ابومخنف اشاره كرده(نكـ:همان،٢/٤٥٨)و در مواضع ديگر همه جا از
لفظ«قالوا»استفاده كرده،ولي به احتمال فراوان مآخذ او كتاب ابومخنف بوده است.
٢٦.فتوح الاسلام(نجاشي،٣٢٠). ٢٧.فتوح خراسان(همانجا). ٢٨و٢٩.فتوح الشام و فتوح
العراق،احتمالا اين دو كتاب ابومخنف،چنانكه گذشت،از مآخذ فتوح البلدان بلاذري در
شرح فتوح عراق و سواد بوده است(نكـ:سزگين١٠٢,١١٤). ٣٠.قتل
الحسن(ع)(نجاشي،همانجا؛نيز نكـ:بلاذري،انساب،٣/٦٤-٦٦). ٣١.المختار بن ابي عبيد.
٣٢.مرج راهط و بيعة مروان و مقتل الضحاك بن قيس الفهري(نيز نكـ:همان،٥/١٣٨،١٤١).
٣٣.المستورد بن علفه. ٣٤.مصعب و ولايته العراق ٣٥.مطرف بن مغيرة(نيز
نكـ:همان،خطي،٢/گ٢٨ب به بعد). ٣٦.كتاب المعمّرين(نكـ:ابوحاتم،٤٩،به روايت ابن كلبي
از ابومخنف؛همو،١٦٢-١٦٣؛GAS،همانجا،به نقل از ابن حجر؛نيز نكـ:سزگين،١١٤). ٣٧.مقتل
حجر بن عدي(نيز نكـ:ابن عديم،٨/٣٦٧٣). ٣٨.مقتل الحسين(ع)،مهمترين كتابي است كه
موجب شهرت ابومخنف گرديده و شامل دقيقترين آگاهيها از واقعة كربلاست.ظاهراً
كاملترين متني كه اكنون از آن در دست داريم،در كتاب طبري درج شده است.با آنكه به
دقت نميتوان گفت طبري تا چه اندازه در نقل كامل اين اثر امانت به خرج داده،اما به
هر حال،مهمترين مآخذ مستند نويسندگان بعدي دربارة واقعة كربلا همين اثري است كه به
مقتل ابي مخنف شهرت يافته است.بلاذري نيز گرچه تنها يكي دو جا در شرح زندگي و شهادت
سيدالشهداء(ع)به صراحت از ابومخنف نام برده(مثلاً نكـ:انساب،٣/٢٠٧)،اما در مقايسه
با طبري ميتوان گفت،گزارش او چكيدهاي است از اين اثر ابومخنف،دربارة اثر شخص
ابومخنف بر اين كتاب و شرح واقعه-كه سياهكاريهاي امويان را به خوبي نشان
داده-گفتههاي برخي محققان از اغراقگويي تهي نيست(نكـ:ولهاوزن،الخوراج،١٣٢-١٣٧).به
هر حال،اين اثر بعدها سخت مورد توجه واقع شد و علماي امامي در گزارش اين واقعه بر
آن اعتماد كردند(مثلاً نكـ:خوارزمي،٢/٩،٧٣،جمـ).اكنون چندين نسخه به نامهاي مقتل
الحسين يا اخبار مقتل الحسين يا مَصرَع الحسين و ماجري له در كتابخانهها
هست(GAS،همانجا)،اما به سبب تصرفاتي كه در آنها شده،هيچ يك را نميتوان مسلماً
تأليف كامل ابومخنف پنداشت.كتابي هم كه به نام مقتل الحسين يا مقتل ابي مخنف بارها
در عراق و ايران چاپ شده و در صدر اسناد آن،ابومخنف از شاگردش هشام كلبي روايت كرده
و نيز به دليلهاي متعدد ديگر بيشك مجعول است.حتي ميان يكي از نسخ اين اثر منسوب،با
كتابي كه در همين موضوع به عالم شيعي،ابن طاووس نسبت داده شده،اشتراك بسيار ديده
ميشود،بدان حد كه تأليف يكي از روي ديگري،احتمال داده شده است(براي
تفصيل،نكـ:كلبرگ،٤٣-٤٥).و وستنفلد پژوهشي پيرامون اين اثر رائج دربارة واقعة كربلا
و اثر ديگري كه غالباً به آن پيوسته است،يعني ثار المختار انجام داده است(براي
تفصيل،نكـ:سزگين،١٠٧-١٠٨-١١٦-١٢٣).ترديدي دربارة كتابهاي مقتل منسوب به ابومخنف
موجب شده تا روايت طبري از او اهميت بيشتري يابد و به همين سبب،برخي بر آن شدند تا
آن منقولات را از تاريخ طبري بيرون كشند و جداگانه منتشر سازند.اين منقولات نخستين
بار به نام مقتل الحسين به كوشش حسن غفاري در ١٣٩٨ق در قم به چاپ رسيد.سپس همان اثر
به همان طريق به نام وقعةالطفّ در ١٣٦٧ش در قم به كوشش محمد هادي يوسفي غروي،همراه
با مقدمهاي در معرفي ابومخنف و كتاب مقتل الحسين(ع)و همچنين فهرستهاي گوناگوني از
شيوخ و راويان مؤلف با توضيحات و تعليقات منتشر شد. ٣٩.مقتل عبدالله بن زبير.
٤٠.مقتل]عمروبن[سعيد بن عاص،ميدانيم كه سعيد بن عاص كشته نشد،اما«مقتل عمرو بن
سعيد بن عاص»در انساب بلاذري(٤(٢)/١٣٨ به بعد)آمده و بنابراين چنين مينمايد كه در
نام كتاب تحريفي رخ داده است(نكـ:ابن نديم،١١٥). ٤١.مقتل علي عليهالسلام(نيز
نكـ:بلاذريؤهمان،٢/٤٨٩ به بعد؛ابوحاتم،١٤٩؛مفيد،الارشاد،١/١٧،٢/٧). ٤٢.مقتل محمد بن
ابيبكر و الاشتر و محمد بن ابي حذيفة(نيز نكـ:بلاذري،همان،٢/٣٨٠،٣٨٤). ٤٣.نجدة بن
ابي فديك. ٤٤.وفات معاوية و ولاية ابنه يزيد و وقعة الحرّة و حصار ابن الزبير.
٤٥.يحيي بن زيد(نيز نكـ:همان،٣/٢٦١ به بعد،بالفظ«قالوا»). ٤٦.يزيد بن المهلب و
مقتله بالعقر.
طوسي كتاب ديگري با عنوان الخطبة الزهراء ه ابومخنف نسبت داده كه از طريق نصر بن
مزاحم به او ميرسد(الفهرست،١٥٥-١٥٦،كه عنوان«خطبة الزهراء عليهاالسلام»در اين مأخذ
بيگمان خطاست؛نيز نكـ:ابن شهر آشوب،معالم،٨٣)و راوي خطبه عبدالرحمن بن جندب ازدي
است از اميرالمؤمنين علي(ع)(براي اصل خطبه،نكـ:ابن عبدريه،٤/٧٦-٨٠).
نسخهاي خطي با عنوان مقتل بني اميه به ابومخنف منسوب
شده(اَلوارت،VIII/٤٤،شمـ٩٠٤٦)كه بيگمان مجعول است،چه در آغاز آن از ابوالحسن بكري
كه از قصهگويان سدة ٥ق بود و او را به دروغگويي ميشناختهاند،روايتي نقل شده
است(نكـ:ذهبي،سير،١٩/٣٦).
جز اين،چند نسخة خطي منسوب به ابومخنف نيز در دست است كه گرچه همه از آثار ابومخنف
متأثرند،اما به سبب تصرفاتي كه بعدها از فزوني و كاستي در آنها شده،در صحت انتساب
آنها به ابومخنف بسيار ترديد هست(نكـ:GAS،همانجا).
مآخذ:ابراهيم بن محمد ثقفي،الغارات،به كوشش عبدالزهرائ حسيني،بيروت،١٤٠٧ق/١٩٨٧م؛ابن
ابي حاتم،عبدالرحمن،الجرح و التعديل،حيدرآباد دكن،١٣٧٢ق/١٩٥٣م؛ابن ابي
الحديد،عبدالحميد،شرح نهج البلاغة،به كوشش محمد ابوالفضل
ابراهيم،قاهره،١٣٧٨ق/١٩٥٩م؛ابن اثير،الكامل؛ابن اعثم كوفي،احمد،الفتوح،حيدرآباد
دكن،١٣٨٩ق/١٩٦٩م؛ابن بابويه،محمد،التوحيد،به كوشش سيدهاشم
حسيني،تهران،١٣٩٨ق/١٩٧٧م؛ابن تيميه،احمد،منهاج السنة النبوية،قاهره،١٣٢٢ق؛ابن
جوزي،عبدالرحمن،الموضوعات،به كوشش عبدالرحمن محمد عثمان،قاهره،١٣٨٦ق/١٩٦٦م؛ابن حجر
عسقلاني،احمد،الاصابة،قاهره،١٣٢٨ق/١٩١٠م؛همو،تهذيب التهذيب،حيدرآباد
دكن،١٣٢٧ق؛همو،لسان الميزان،حيدرآباد دكن،١٣٢٩-١٣٣١ق؛ابن سعد،محمد،كتاب الطبقات
الكبير،به كوشش ادوارد زاخاو وديگران،ليدن،١٩٠٤-١٩١٨م؛ابن شاكر كتبي،محمد،عيون
التواريخ،نسخة خطي كتابخانة احمد ثالث استامبول،شمـ٢٩٢٢؛همو،فوات الوفيات،به كوشش
احسان عباس،بيروت،١٩٧٤م؛ابن شبه،عمر،تاريخ المدينة المنورة،به كوشش فهيم محمد
شلتوت،جده،١٣٩٩ق/١٩٧٩م؛ابن شهر آشوب،محمد،معالم العلماء،به كوشش عباس
اقبال،تهران،١٣٥٣ق؛همو،مناقب آل ابيطالب،به كوشش هاشم رسولي محلاتي،قم،١٣٧٩ق؛ابن
عبدالبر،يوسف،الاستيعاب،في معرفة الاصحاب،به كوشش علي محمد
بجاوي،قاهره،١٣٨٠ق/١٩٦٠م؛ابن عبدربه،احمد،العقد الفريد،به كوشش احمد امين و
ديگران،بيروت،١٤٠٢ق/١٩٨٢م؛ابن عدي،عبدالله،الكامل،في ضعفاء
الرجال،بيروت،١٤٠٥ق/١٩٨٥م؛ابن عديم،عمر،بغية الطلب في تاريخ حلب،به كوشش سهيل
ذكار،دمشق،١٤٠٩ق/١٩٨٨م؛ابن نديم،الفهرست؛ابوحاتم سجستاني،سهل،المعمرون و الوصايا،به
كوشش عبدالمنعم عامر،قاهره،١٩٦١م؛ابوالشيخ اصفهاني،عبدالله،طبقات المحدّثين باصبهان
و الواردين عليها،به كوشش عبدالغفور بلوشي،بيروت،١٤٠٧ق/١٩٨٧م؛ابوعبيد
بكري،عبدالله،معجم مستعجم،به كوشش مصطفي سقا،قاهره،١٩٤٥م؛ابوالفرج اصفهاني،مقاتل
الطالبين،به كوشش سيداحمد صفر،قاهره،١٣٦٨ق/١٩٤٩م؛ابونعيم اصفهاني،احمد،ذكر اخبار
اصفهان،به كوشش س.ددرينگ،ليدن،١٩٣١م؛همو،معرفة الصحابة،نسخة خطي كتابخانة احمد ثالث
استامبول،شمـ٤٩٧؛احمد بن حنبل،مسند،قاهره،١٣١٣ق؛اخبار الدولة العباسية،به كوشش
عبدالعزيز دوري و عبدالجبار مطلبي،بيروت،١٩٧١م؛ازدي،يزيد،تاريخ الموصل،به كوشش علي
حبيبه،قاهره،١٣٨٧ق/١٩٦٧م؛بلاذري،احمد،انساب الاشراف،ج١،به كوشش محمد
حميدالله،قاهره،١٩٥٩م،ج٢،به كوشش محمد باقر محمودي،بيروت،١٣٩٤ق/١٩٧٤م،همان،نسخة خطي
كتابخانة عاشر افندي استانبول،شمـ٥٩٨،ج٣،به كوشش محمد باقر
محمودي،بيروت،١٣٩٧ق/١٩٧٧م،ج٤(١)،به كوشش ماكس شلوسينگر،بيت المقدس،١٩٧١م،ج٤(٢)،به
كوشش ماكس شلوسينگر،بيت المقدس،١٩٣٨م،ج٥،به كوشش گويتين،بيتالمقدس،١٩٣٦م؛همو،فتوح
البلدان،به كوشش يان دخويه،ليدن،١٨٣٦م،جاحظ،عمرو،رسائل،به كوشش عبدالسلام محمد
هارون،قاهره،١٣٨٤ق/١٩٦٤م؛حمادي مشهداني،محمد جاسم،موارد البلاذري عن الاسرة الاموية
في كتاب انساب الاشراف،مكه،١٤٠٧ق/١٩٨٦م؛خطيب بغدادي،احمد،تاريخ
بغداد،قاهره،١٣٤٩ق/١٩٣١م؛خليفة خياط،الطبقات،به كوشش سهيل
زكار،دمشق،١٩٦٦م؛خوارزمي،موفق،مقتل الحسين(ع)،به كوشش محمد
سماوي،نجف،١٣٦٧ق/١٩٤٨م؛خويي،ابوالقاسم،معجم رجال
الحديث،بيروت،١٤٠٣ق/١٩٨٣م؛دارقطني،علي،كتاب الضّعفاء و المتروكين،به كوشش صبحي بدري
سامرائي،بيروت،١٤٠٦ق/١٩٨٦م؛دكسن،عبدالامير،الخلافة
الاموية،بيروت،١٩٧٣م؛دوري،عبدالعزيز،بحث في نشأه علم التاريخ عند
العرب،بيروت،١٩٨٣م؛دينوري،احمد،الاخبار التوال،به كوشش عبدالمنعم
عامر،قاهره،١٩٦٠م؛ذهبي،محمد،تاريخالاسلام(حوادث)و وفيات ١٤١-١٦٠ق).به كوشش عمر
عبدالسلام تدمري،بيروتؤ١٤٠٨ق/١٩٨٨م؛همو،سيراعلام النبلاء،به كوشش شعيب ارنؤوط و
ديگران، بيروت، ١٤٠٤ق/١٩٨٤م؛ عمو،ميزان الاعتدال،به كوشش علي محمد
بجاوي،قاهره،١٣٨٢ق/ ١٩٦٣م؛سيدمرتضي، علي، الشافي في الامامة،به كوشش عبدالزهراء
حسيني،تهران،١٤٠٧ق/١٩٨٦م؛شوشتري،محمدتقي،قاموس الرجال،تهران،١٣٨٦ق؛صفدي،خليل،الوافي
بالوفيات،نسخة خطي كتابخانة احمد ثالث استامبول،شمـ٢٩٨٠؛طبراني،سليمان،المعجم
الكبير،به كوشش حمدي عبدالمجيد سلفي،قاهره،مكتبة ابن تيمية؛طبري،تاريخ؛همو،«المنتخب
من ذيل المذيل»،همراه ج١١تاريخ،به كوشش محمد ابوالفضل
ابراهيم،بيروت،١٣٨٧ق/١٩٦٧م؛طوسي،محمد،رجال،نجف،١٣٨٠ق/١٩٦١م؛همو،الفهرست،نجف،١٣٨٠ق/١٩٦٠م؛عقيلي،محمد،الضعفاءالكبير،به
كوشش عبدالمعطي امين قلعهجي،بيروت،١٤٠٤ق/١٩٨٤م؛قاضي،وداد،الكيسانية في التاريخ و
الادب،بيروت،١٩٧٤م؛كلبي،هشام،نسب نمعد و اليمن الكبير،به كوشش تاجي
حسن،بيروت،١٤٠٨ق/١٩٨٨م؛كليمي،محمد،الفروع من الكافي،به كوشش علي اكبر
غفاري،تهران،١٣٦٧ش؛مامقاني،عبدالله،تنقيح
المقال،نجف،١٣٥٠ق/١٩٣١م؛مبرد،محمد،الكامل،به كوشش محمد احمد دالي،بيروت،١٤٠٦
ق/١٩٨٦م؛ مجلسي،محمدباقر،بحارالانوار،بيروت،١٤٠٣ق/١٩٨٣م؛مزي،يوسف،تحفة الاشراف،به
كوشش عبدالصمد شرف الدين، بمبئي،١٣٩٧ق/١٩٧٧م؛همو،تهذيب الكمال في اسماء الرجال،به
كوشش بشار عواد معروف،
بيروت،١٣١٣ق/١٩٩٢م؛مفيد،محمد،الارشاد،قم،١٤١٣ق؛همو،الاختصاص،به كوشش علي اكبر
غفاري،قم،جامعة المدرسين؛همو،الامالي،به كوشش حسين استاد ولي و علي اكبر
غفاري،قم،١٤٠٣ق؛همو،الجمل،به كوشش سيدعلي ميرشريفي،قم،١٣٧١ش؛نجاشي،احمد،رجال،به
كوشش موسي شبيري زنجاني، قم،١٤٠٧ق؛نصر بن مزاحم،وقعة صفين، به كوشش عبدالسلام
محمدهارون، قاهره، ١٣٨٢ق/١٩٦٢م؛ ولهاوزن،يوليوس،الخوارج و الشيعة،ترجمة عبدالرحمن
بدوي،كويت،١٩٧٨م؛همو،الدولة العربية و سقوطها،ترجمة يوسف
عش،دمشق،١٣٧٦ق/١٩٥٦م؛ياقوت،ادبا؛همو،بلدان؛يحيي بن معين،تاريخ،به كوشش احمد محمد
نورسيف، رياض،١٣٩٩ق/١٩٧٩م؛يعقوبي، احمد،تاريخ،بيروت،١٣٧٩ق/١٩٦٠م؛
يغموري،يوسف،نورالقبس،مختصر المقتبس،محمد بن عمران مرزباني،به كوشش رودلف
زلهايم،ويسبادن،١٣٨٤ق/١٩٦٤م؛نيز:
Ahlwardt;Della Vida,L.,”II Califfato di Ali secondo il
kitabAnsab…”,RSO,١٩١٤-١٩١٥,vol.VI;GAS;Goitin,S.D.F.,Annotations to
Ansab(vide:PB,Balazori);E.,A Medival Muslim Scholar at
Work,Leiden,١٩٩٢;Massignon,L.,”Explication du plan du kufa(Irak)”,Opera
Minora,Beirut,١٩٦٣,vol,III;Sezgin,U.,Abu Mihnaf,ein Beitrag zur Historiographie
der umaiyadischen Zeit,Leiden,١٩٧١.
علي بهراميان