ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦٢ - حاضر جوابى سيد شرف الدين
جبّه زن قمى را بازگردان
محمد بن احمدمنصورى ازعموى پدرش نقل مىكند كه، روزى نزد متوكل رفتم در حالتى كه مشغول شرب خمر بود. مرا هم دعوت به خوردن كرد، گفتم: من هرگز نخورده ام. گفت: تو با على بن محمد (العياذ بالله) مىخورى. گفتم: تو نمىدانى كه در دستت چيست؟ اين سخنان تنها به تو ضرر مىرساند وبراى او زيانى ندارد. اين جسارت متوكل را خدمت حضرت عرض نكردم، تا روزى فتح بن خاقان- وزير متوكل- به من گفت: به متوكل گفته اند: مالى از قم (براى حضرت هادى (ع)) مىآيد و دستور داده كه من در كمين آن باشم و خبرش را به او برسانم، تو بگو بدانم كه از كدام راه مىآيد؟ تا من در آن راه بروم. خدمت حضرت رفتم (كه جريان را به عرض مبارك برسانم) ديدم كسى آن جا است كه نمىتوانستم حرفى بزنم. حضرت تبسم كرد و فرمود: «اى ابو موسى! خير است، چرا آن پيغام اوّل را نياوردى؟» (يعنى آن حرفى كه اول متوكل راجع به حضرت گفت) عرض كردم: سرور من! ملاحظه تعظيم و اجلال شما را نمودم. حضرت فرمود: «مال امشب وارد مىشود و ايشان به آن دست نمىيابند، امشب را اينجا بمان».
ابو موسى مىگويد: شب را آنجا ماندم وچون امام براى نماز شب برخاست، در ركوع سلام داد ونماز را قطع كرد و فرمود: آن مردى كه منتظرش بوديم با مال آمده وخادم از ورودش جلو گيرى مىكند، برو مال را تحويل بگير. رفتم و انبانى را كه مال در آن بود، گرفتم و خدمت آن جناب بردم. ايشان فرمود: «به او بگو: آن جُبهاى (لباس) را كه آن زن قمى داد و گفت: اين ذخيره جدّه من است، بده». رفتم وگفتم، و او گفت: آرى آن را خواهرم پسنديد و با اين عوض كرد، مىروم ومى آورم. فرمود: «بگو خدا اموال ما را حفظ مىكند، جبّه را از شانهات درآور». چون پيغام را رساندم وجبّه را از شانهاش بيرون آورد، غش كرد. حضرت بيرون آمده و شرح حالش پرسيد. گفت: من (راجع به امامت شما) در شك بودم و اينك يقين كردم.[١]
پىنوشتها:
[١]. بحار الانوار، ج ٥٠، ص ١٤٨، ح ٣٤.
[٢]. همان، ج ٥٠، ص ١٧٦.
[٣]. همان، ج ٥٠، ص ١٨٥، ح ٦٣.
[٤]. كشف الغمّه، ج ٢، ص ٣٧٨.
[٥]. كافى، ج ١، ص ٥٠٢، ح ٨.
[٦]. اثبات الهداه، ج ٦، ص ٢٢٨.
[٧]. اثبات الوصيّة، ص ٤٣٣.
[٨]. همان، ص ٤٣٠؛ شايد اين ضعف وسستى درك فقدان امام معصوم در كائنات وسنگينى پذيرش نور امامت بوده است
[٩]. اثبات الهداه، ج ٦، ص ٢٢٥.
حاضر جوابى سيد شرف الدين
مرحوم آيت الله سيّد شرف الدين (صاحب كتاب ارزشمند المراجعات) در عصر حكومت «ملك عبد العزيز» براى زيارت خانه خدا به مكه رفت. در عيد قربان كنار ساير علما به كاخ پادشاه سعودى دعوت شد، تا طبق معمول در عيد قربان به او تبريك بگويند. او به كاخ رفت، هنگامى كه نوبت به او رسيد دست شاه را گرفت و هديه اى به او داد، و ان هديه يك كتاب قرآن داراى جلدى پوستين بود.
شاه عربستان آن هديه را گرفت و بوسيد و به عنوان تعظيم و احترام، بر پيشانى خود گذاشت.
سيد شرف الدين ناگهان گفت: «اى پاشاه! چرا اين جلد را مىبوسى و به آن تعظيم مىكنى با اينكه اين جلد چيزى جز پوست بز نيست؟»
شاه گفت غرض من از بوسيدن جلد، قرآنى است كه در داخل آن قرار دارد، نه خود جلد.
آقاى شرف الدين، بى درنگ فرمود: احسنت اى پادشاه! ما شيعيان نيز وقتى پنجره يا در اتاق پيامبر (ص) را مىبوسيم، مىدانيم كه آهن هيچ كارى نمىتواند بكند ولى غرض ما آن كسى است كه ماوراى اين آهنها و چوبها قرار دارد ما مى خواهيم رسول خدا (ص) را تعظيم و احترام كنيم، همان گونه كه شما با بوسه زن بر پوست بز مىخواستى قرآن را تعظيم كنى كه در درون آن پوست قرار دارد.
حاضران تكبير گفتند و او را تصديق كردند، در اين هنگام ملك عبد العزيز ناچار شد تا به حاجيان اجازه دهد كه از آثار رسول الله (ص) تبرك بجويند، ولى وليعهد او كه بعد از اوآمد، از قانون گذشتهشان برگشت.