ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤١ - استمداد گرگ بيابان از امام باقر (ع)
شما ظاهر مىشوند؟! فرمود: «آرى؛ آنها هم مثل شما براى فهميدن حلال و حرامشان نزد ما مىآيند».[١]
مالك جهنى مىگويد، خدمت امام باقر (ع) نشستهبودم. پيش خود فكر مىكردم كه راستى خداوند چه عظمتى و چه كرامتى به امام داده و او را حجّت بر خلقش قرار داده است.
امام (ع) از فكر من آگاه شد و رو به من كرد و فرمود:
«اى مالك! مطلب بزرگتر از آن است كه تو مىانديشى».
ديگرى مىگويد، ميان مكّه و مدينه مىرفتم. در بيابان بىآب و علف و گياه حجاز از دور شبحى ديدم كه به سمت من مىآيد؛ امّا گاهى ظاهر و گاهى غايب مىشود! تا اينكه نزديك شد و ديدم كودكى در سنّ هفت يا هشت ساله است. تعجّب كردم. به من سلام كرد، جواب دادم و گفتم:
از كجا مىآيى؟ گفت: «از جانب خدا».
گفتم: به كجا مىروى؟ گفت: «به سوى خدا [مىروم].»
گفتم: آخر راحله و مركبت كو؟ گفت: «پاهاى من».
گفتم: زاد و توشهات چيست؟ گفت: «تقواى من».
گفتم: همسفرت كيست؟ گفت: «مولاى من»!
گفتم: تو كه هستى؟! گفت: «من از عربم».
گفتم: روشنتر بگو. گفت: «از قريشم».
گفتم: روشنتر: گفت: «از هاشميّونم».
گفتم: روشنتر. گفت: از علويّونم. بعد چند بيت شعر خواند از جمله اين دو بيت:
|
ما فاز من فاز إلا بنا |
و ما خاب من حُبّنا زادُه |
|
|
و من كان غاصِباً حقّنا |
فيوم القيامه ميعاده |