ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٨٥
مرحوم كلينى، چنين روايت مىكند كه:
هنگامى كه پدر محمدبن ابراهيم رحلت كرد، اموالى از سهم امام عليه السلام پيش او بود. پدرش وصيت كرده بود كه درباره اموال احتياط پيش گيرد و به صاحبان اصلى برساند. محمدبن ابراهيم در حال شك و ترديد اموال را به عراق حمل نموده و تصميم گرفته بود، اگر دليل قانع كنندهاى پيدا نكند، اموال را به كسى تحويل ندهد و برگرداند. ليكن بعد از اينكه وى در مكانى اقامت گزيد، قاصدى پيش او آمد و نشانههاى اموال را بيان نمود و اموال را تحويل گرفت. او همچنان در ناراحتى و اندوه به سر مىبرد. بعد از چند روزى نامهاى به افتخار او صادر شد و او به جاى پدرش به وكالت انتخاب گرديد[١] مضمون اين حديث، در دو جاى ديگر نيز با مختصر اختلافى نقل شده است. جهت اطلاع بيشتر، مىتوانيد به آن منابع رجوع كنيد.[٢]
همان طورى كه ملاحظه مىكنيد، حضرت پيكى را پيش او فرستاد و علائم اموال را ذكر نمود، او يقين كرد و شك وى برطرف گرديد. خيلى وقتها، اتفاق مىافتاد كه خود حضرت، مستقيماً يا به وسيله نواب و يا ساير وكلا، افرادى را كه دنبال حقيقت بودند، با قرائن و شواهد راهنمايى مىكرد و آنها را به امامت خويش معتقد مىنمود.
٢. مرحوم صدوق در كتاب كمال الدين از ابورجاء مصرى چنين روايت مىكند كه: دو سال بعد از رحلت امام حسن عسكرى عليه السلام براى تحقيق درباره جانشين آن حضرت، سفر كردم؛ ولى چيزى دستگيرى نشد. سال سوم كه در مدينه در جستجوى پسر امام حسن عسكرى عليه السلام بودم ابوغانم مرا دعوت كرد كه شام را نزد او باشم. در آن هنگام نشسته بودم و در دل خود مىگفتم اگر امام پسرى داشت لابد بعد از سه سال ظاهر مىشد، ناگهان صداى هاتفى را شنيدم، ولى خود او را نديدم كه مىگفت: اى نصربن عبداللَّه (ابورجاء) به اهل مصر بگو: شما كه به پيغمبر ايمان آوردهايد آيا او را ديدهايد؟ نصر مىگويد: من تا آن موقع اسم پدرم را نمىدانستم؛ زيرا من در مدائن متولد شده بودم و نوفلى مرا به مصر آورده بود، و بعد از مرگ پدرم در آنجا پرورش يافتم. بعد از شنيدن آن برخاستم و حركت كردم و پيش ابوغانم نرفتم و راه مصر را گرفتم و حركت نمودم.[٣]
اين حديث، نشان مىدهد كه عدهاى تا حدود سه سال، هنوز در شك و ترديد باقى بودند و مسأله براى آنها روشن نبوده است.
٣. حسنبن عبدالمجيد مىگويد: درباره حاجز بن يزيد] كه يكى از وكلاى آن حضرت در بغداد و معاون اول عثمان بن سعيد بود [به شك افتادم، سپس مالى جمع كردم و به سامرا رفتم؛ نامهاى به من رسيد كه: درباره ما و كسى كه به امر ما جانشين ما مىشود، شك روا نيست، هرچه همراه دارى به حاجزبن يزيد تحويل بده[٤]
اگر به كتب حديثى مراجعه كنيم، مواردى از اين قبيل، فراوان يافت مىشود و ما موارد زيادى را در زندگانى نواب خاص امام زمان عليه السلام بيان خواهيم كرد و در اينجا به همين مقدار اكتفا مىكنيم.
در اثر اين شك و سرگردانى، شيعيان به فرق گوناگون انشعاب يافتند، البته بعد از هر امامى انشعابى در اماميه صورت مىگرفت، ليكن به خاطر عدم معرفى رسمى و آشكارجانشين امام حسن عسكرى عليه السلام و جاهطلبى شخصى برادر امام حسن عسكرى عليه السلام [جعفر كذاب] اين انشعاب در زمان رحلت امام حسن عسكرى عليه السلام در سال ٢٦٠ ق. به اوج خود رسيد.
مسعودى در مروج الذهب بيست فرقه ذكر مىكند.[٥] سعد قمى در المقالات و الفرق پانزده گروه ذكر مىكند.[٦] نوبختى در فرق الشيعه[٧] و شيخ مفيد درالفصول المختاره[٨] از چهارده فرقه نام مىبرند، با اين فرق كه نوبختى در مقام توضيح سيزده فرقه را بيان مىكند و چهاردهمى را بيان نمىكند، ولى مفيد چهاردهمين فرقه را نيز بيان كرده است. شهرستانى در الملل و النحل از يازده گروه نام مىبرد.[٩]
مشهور در ميان علما اين است كه بعد از امام حسن عسكرى عليه السلام اماميه به چهارده فرقه تقسيم شدند. طبق نظر بعضى از نويسندگان معاصر[١٠] اين چهارده گروه از لحاظ اصول، پنج فرقه را تشكيل مىدهند:
١. واقفيه، كسانى كه رحلت امام