ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١٥ - كوفه را نديده ام امّا
كوفه را نديدهام امّا ...
لطفعلى محمديان
زمان عجيبى است! غربت ازدر و ديوار مىبارد. نمىدانم چرا وقتى به اين زمان فكر مىكنم كوفه در ذهنم تداعى مىشود. كوفه را نديدهام و شايد تا آخر عمرم هم نبينم، امّا، با مذلّت خاك و خاكيان آشنايم. بر حال خودم و همنوعانم افسوس مىخورم؛ چراكه داريم بسرعت از همديگر دور مىشويم و روز به روز فاصله ما بيشتر مىشود. در عين اينكه از همديگرجدا مىشويم، نسبت به خودمان نيز داريم غريبه مىشويم. داريم خودمان را نيز فراموش مىكنيم. هروقت كه ندايى از درون به ما نهيب مىزند كه برگرد! راه گم كردهاى! دارى به بيراهه مىروى! ما نيز بر او نهيب مىزنيم كه خاموش!
نمىدانم خوابيدن را چرا بيشتر از پرواز كردن دوست داريم؟ نمىدانم چرا زمين را به آسمان ترجيح مىدهيم؟ شايد همه اينها نشانههاى همان غربتى باشد كه نسبت به خويشتن پيداكردهايم. هرچه باشد دلم گرفته است. از زمين سير شدهام، از دنيا نه، بلكه از زمين. شايد هم در اين عالم، همه مثل اين خاك و اين زمين باشند، ولى من نه تنها اين زمين را تجربه كردهام. زمين يا زمان وياهرچيز ديگر، يكى دارد مارا از ما دور مىكند. آن روز وقتى با اتوبوس از جلوى قبرستان مىگذشتيم ديدم كه همه رويشان را برگرداندند؛ حتى چشم ديدن مردهها را هم نداريم، يعنى چشم ديدن خود و آينده و عاقبت خود را هم نداريم. چنان درحال، غرق شدهايم كه هيچ به فكر آينده نيستيم. كاش از همه دلها پنجرهاى به سوى انتظار باز مىشد! چقدر دردآور است كه انسان بخواهد خودش را بفريبد. كاش همه دروغ نمىگفتيم و اميد را، راستى راستى باور داشتيم! كاش خودمان را در كوچهها حبس نمىكرديم وكاش يك سر اين كوچه ها را به جاده ابديت پيوند مىداديم! نمىدانم چگونه و به چه زبانى فرياد زنم كه ما گم گشتهايم. چيزى را كه كوچكتر از مابود، بزرگش كرديم و در مقابل خودمان را كوچكتر، چنانكه بعداز مدّتى در ميان چيزى كوچكتر تز خود، گم شديم. كم كم داريم با تاريخ هم بيگانه مىشويم و آن را برخاسته از ضمير ناخودآگاه اشخاص مىپنداريم، كم كم داريم به همديگر مىقبولانيم كه ابراهيم نمىتوانست بتشكن باشد و واقعه كربلا نمىتواند واقعى باشد. شايد اينها ساخته ذهنهاى پريشان باشد. آرى هرروز غريبتر مىشويم و خودمان را پايينتر و پايينتر مىبريم. بعد از مدتى به انسان بودنمان هم شك خواهيم كرد. دريغ كه اين پرده سازگارى، ما را از گوهر وجودمان جدا ساخته است! دريغ و افسوس كه غبار غفلت، آيينه جانمان را در برگرفته و ما را از تماشاى خود و شاهد محروم ساخته است! آرى از اين خاك احساس غربت مى كنم، از اين خاكى كه براى ماندن حاضر است خودش را به زير پاى من بيندازد.
آرى! كوفه را نديدهام، امّا، چيزى از درونم مىجوشد، چيزى مثل غربت. احساس مى كنم كه در كوفه نيز همين خاك خيلىها را جذب كردو از پرواز محروم ساخت و چنين شدكه روح روشنايى را رها ساخته و خود را در ظلمت انداختند. چنين شد كه زلال بودن گم كردند و براى هميشه در صحراى عدم گير كردند و ما نيز پردهها راكنار نمىزنيم تا از دلهايمان پنجرهاى بسوى انتظار باز شود تا روح روشنايى را سراغ بگيريم و خود را با آن از ظلمت برهانيم. ما نيز به سوى گم شدن پيش مىرويم و همين گم شدن، به صحراى عدم ختم مىشود. كاش هرچه زودتر پنجرهها باز شود! كاش هرچه زودتر باورمان را به اميد دوباره به دست بياوريم! كاش اميدمانبه انتظار ختم شود و انتظارمان به منجى موعود!